ساله ۱۴۰۱ عه و من به صورت رندوم رفتم چنل هامو چک کنم و خیلی اتفاقی میرم تو یه چنل جدید ...
و دوسال بعد از اون شب و همه ی اتفاقات بعدش فکر میکنم به اینکه چقدر دنیا پر از اتفاقاتیه که ما نمیتونیم پیش بینیش کنیم
و اینطوریه که همه چیز پیش میره و زندگیمونو میسازه دیگه مگه نه ؟
پارسال با دوستام برنامه چیدیم
برای کریسمس امسال بریم روسیه
ولی ۳ ماه دیگه کریسمسه !
فکر نکنم امسالم این ارزو براورده بشه
حداقل میتونیم دوباره به بابانوئل آرزومونو بگیم شاید سال بعد براورده شد ...
یه تیکه روزنامه انگلیسی + یه تیکه از قوطی نوشابه (چون قشنگ بود ) + نقاشی غورباقه + یه قلب کوچیک که با منگنه درست شده
+ یه گلبرگه خشک شده
اگه منتظر بودی یکی بهت اینو بگه که بری بخوابی پس من میگم
شبت بخیر خوابای خوب ببینی
حالا برو بخواب
, Paradox ,
همه ی اینا رو باید جمع کنم و بعدش یا بندازم دور یا یه جایی پیدا کنم که بزارمشون تا خراب نشن حداقل :"
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود :