میخوام نویسنده بشم ، اما هیچ وقت نمیخوام خانوادم یا فامیلا کتابامو بخونن
پس ۲ تا راه دارم
۱ - از اسم مستعار استفاده کنم به جای اسم اصلیم
۲ - کتاب هامو بنویسم و بعد از مرگم بسپارم تا منتشرشون کنن
پرسیدم : هی سوفی چرا باز توی تاریکی نشستی ؟
گفت : میدونی ؟ من بالاخره یه چیزی فهمیدم !!
گفتم چی ؟
گفت : روح من مثل آبکش شده میخندید ولی گریه میکرد شکسته شکسته حرف میزد ولی حرفاشو فهمیدم میگفت :
روحم مثل آبکش شده خوشیا خیلی کوچیکن ،غم هام خیلی بزرگن .
همه خوشی هام رو از دست دادم الان فقط تنها چیزی که برام مونده غمای بزرگمه
زد زیر خنده ولی من میدونم حالش خوب نبود .
هیچکی نمیتونست کمکش کنه،
راستش اون دیگه مرده بود ..
و از اینکه خودشم اینو فهمیده بود ناراحت بود .
سوفی واقعا برات متاسفم .
#feels
هدایت شده از 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲
خیلی یهویی بیاین یه کار باحال بکنیم^^
توی پینترست اینا رو جدا جدا سرچ کنید و اولین عکسا رو کنار هم بزارید،ببینیم شانستون چی میشه(:
Me core .. nature .. Outfit .. painting