دیشب خسته بودم رو صندلیای یه موکبی نشسته بودم یهو یه دختر بچه عراقی اومد کنارم نشست،شروع کرد یه مداحی بخونه
یه لحظه نگاهش کردم لبخند زدم
یهو گفت : "انت حلو" ^^
هیچی دیگه از دیشب هرچی یادم میاد از خوشحالی لبخند میزنم.)
#خاوطره
مسیر واقعا سخت و گرمه ولی وقتی به مقصد فکر میکنی همه سختیا شیرینه.
فقط به عشق او.
رفتم تو نمایشگاهشون یه پسری داشت با لهجه عربی، فارسی حرف میزد و نمایشگاهشونو توضیح میداد به ۳ تا خانوم دیگه منم وایسادم گوش دادم.خیلی قشنگ بود.
آخرشم برچسب فلسطین داد بهمون بعد یه اقایی اومد ازش پرسید تو فلسطینی ای ؟
معلوم شد خودشم فلسطینی بود و فارسی رو خودش یاد گرفته بود :")