ساعت ۵ و ۴۵ دقیقه صبح بیدار شدم و با یکی از گروهای جهادی رفتیم یه مدرسه ای رو رنگ کنیم تا ۱۱ و نیم صبح اونجا بودیم و از اون تجربه هایی بود که ادم یادش نمیره دیگه.وقتی برگشتیم خونه یکی از سخت ترین چالش های عمرم این بود ک این رنگا رو از دستم پاک کنم واقعا سختی کشیدم 😭😂
شب که رفتم مسجد بعد نماز بچه ها یهو گفتن میایی بریم هیئت سید رضا نریمانی
گفتم اره چرا که نه،خلاصه جمع شدیم و با اتوبوس رفتیم اینقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که به دل درد دچار شدیم. "صحافی"
وقتی به امامزاده میرحمزه رسیدیم رفتیم یه زیارتی کنیم و با یه هزار تومنی چهار نفرمون دعاهامونو گفتیم و داخل ضریح انداختیم
امیدوارم با هزارتومنی حاجت روا شیم 😂
*با تشکر از مریم که مایه گذاشت.
تو حیاط امامزاده عارفه و زهرا رو دیدم و خیلییی خوشحال شدم چون خیلی وقت بود بعد از کتابخونه ندیده بودمشون.
بعد از جشن هم برگشتیم دیگه خانه.
تامام.
#خاوطره
یه متنی خوندم میگفت تا میتونید تجربه کسب کنید تا کتاب زندگیتون قطور بشه . ولی من چون بعدا باید به عنوان یه مامانبزرگ بتونم برای نوه ام خاطره برای تعریف کردن داشته باشم سعی میکنم تا میتونم تجربه کسب کنم.
چون با اسکرول کردن نمیتونم بعدا چیزی برای تعریف داشته باشم :"))
از دوستای عزیزم متشکرم که میزارن دلقک باشم و نیاز نیست که یه خانوم محترم و موجه باشم 🎀
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینقدر خوشحال شدم تو تیک تاک بالاخرههه یه کاپل شیعهه دیدم 🤏🏻😭😂
*گردنبند پسره و سجاده اش که مهر داشت