امروز قرار بود خانوم ریح که باهم تازه دوستی شدیم بیاد دانشگاهم همو ببینیم
ولی نشد و گذشت.
چون بعد دانشگاه با چندتا بچه ها کلاس داشتیم باهم رفتیم شریعتی و تو شهر کتاب بودیم که یهو .مننن. یکی. از .دوستای. خیلییی .دوست داشتنیهه .دبیرستانمو .دیدم.
که خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم
واقعااا خوشحال شدم
وقتی یکیو بغل میکنی و بوی خاص خودشو داره.
و بعدش لباسای توام بوی اونو میده >>>>>>>✨😭
واقعا روح و روانم به هم میریزه وقتی یکی از دستم ناراحته و نمیخام از دستم ناراحت باشه
واقعا اصن خورد خاکشیر میشه وجودم و اصلا اینو دوست ندارم.
, Paradox ,
واقعا روح و روانم به هم میریزه وقتی یکی از دستم ناراحته و نمیخام از دستم ناراحت باشه واقعا اصن خورد
شاید حتی یه سوتفاهم کوچیک باشه و ساده حل بشه ولی تا حل بشه
من نابود شدم