زندگیم یه چرخه ی تکرار داره
برا همین میتونم از محتواهای قبلی خودم استفاده کنم هی 😂
امروز از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۱۱ و نیم تو گوگل میت بودم و منتظر بودم نوبتم بشه و امتحان شفاهیم رو بدم.
دقیقا وقتی امتحانم تموم شد فاطمه زنگ زد که بریم خونه مهدیه اینا مهمونی
یکم پروسه ی اماده شدنم طول کشید و خوشحالم که فاطمه ام طولش داد
یه گلدون گل خریدیم و باهم رفتیم اونجا
جمع جمع بود و از ساعت ۲ ظهر تا همین یه ساعت پیش پیش اونجا بودیم.
واقعا واقعا واقعا خیلی بهم خوش گذشت و آخر اینجور مهمونیا نمیخام برگردم خونه دیگه
میخام یه سه چار روز حداقل این روند ادامه داشته باشه.
* نمیدونم چرا عکس خاصی ندارم از امروز
* جزئیاتشم حتی نگفتم اصن
رندوم ترین عکسایی که از امروز دارم 😭😂
*شام سیب زمینی سرخ کرده
و جا مانده های ناهار
مترو اصن ایستگاه انقلاب و سی و سه پل نگه نداشت
تختی پیاده شدم
اینقدر گاز اشک اور زده بودن نزدیک پله برقی میشدی چشمات میسوخت