مترو اصن ایستگاه انقلاب و سی و سه پل نگه نداشت
تختی پیاده شدم
اینقدر گاز اشک اور زده بودن نزدیک پله برقی میشدی چشمات میسوخت
همه لباساشون مشکی بود
بعد من امروز خیلی اتفاقی سر تا پاام مشکی بود حتی ماسک مشکی ام داشتم
حس میکردم الان منم با اونا میگیرن
روز باباهایی که کلی تلاش میکنن و حواسشون بیشتر به خانوادشونه تا خودشون مبارک. :")
نمیدونم چه حسیه که نمیتونم توصیفش کنم
مثلا دیدی وقتی ساپورت تنگ میپوشی بعد چند ساعت چه حسی داری ؟
حس میکنی داری خفه میشی و نمیتونی حرکت کنی دیگه
حس میکنم انگار یه هفتس تو اون ساپورت تنگ گیر کردم
فردا دیگه آخرین جلسه ی کلاسمه
و بالاخره تموم میشه این استرس کزایی از روی دوشم برداشته شه نفس بکشم
برای فردا یه پلاک برداشتم و اطلاعاتمو روش نوشتم یوقت چیزیم شد اطلاعاتم در دسترس باشه.
شمام مارو حلال کنید