, Paradox ,
همین الان :
رفتیم خونشون مهمونی منو اورده تو اتاق گولم زده مشقاشو انجام بدم:
*من دارم عکس میگیرم
کلی فرار میکنی از دست همه چیز
هر مشکلی پیش میاد فرار میکنی و تا جایی که میتونی سعی میکنی نبینیشون و دور باشی ازش و اخرش یه جا میبینی دیگه راه فراری نداری گیر کردی بین همه ی اون چیزایی که نمیدونی کدوم اولیت داره برای حل کردن
نمیدونی چیکارشون کنی
میفهمی از اولشم نداشتی فرار کنی فقط داشتی تو اون باتلاق دست و پا میزدی و نمیفهمیدی که چقدر فرو رفتی تا وقتی که شاید دیگه دیر شده