احساس میکنم نیاز دارم اهوازی باشم و با کل فامیلامون تو یه کوچه زندگی کنیم و همش مهمون داشته باشیم.
بعد احساس میکنم کاش تک فرزند بودم و هیچ فامیلی نداشتيم و تو یه کشور دیگع غریب زندگی میکردیم.
اشکالی نداره بابا
فقط وقتی بعدا کتاب تاریخو میخونن بهمون فحش میدن. چیزی نیست تو تاریخ ایران تکراریه.
پنجره رو باز کردم،
مثل همیشه سکوت ِ شب.
نسیمِ خنک.
و هوای زوتوپیای ذهنم،تهران.
نفهمیدم چقدر وقت پنجره باز بود و به آسمون و ساختمونا زل زده بودم.
فکر میکردم، شاید به همه چیز شایدم فقط به یک چیز.
شب بخیر آسمونِ بی ماه و ستاره ی تهران.
#feels