امشب مهمونای میدون برجِ اصفهان، جانبازانی بودن که همه با ویلچر اومده بودن.
و حتی یکی از جانبازان قطع نخاع که با تخت اومده بود.
اغلب مردم موقع رد شدن، عرض ارادت میکردن و قشنگ بود، صحنه ای که مردم از کسانی که سلامتی و زندگیشون رو فدای سلامتی و زندگی ما و حفظ این کشور کرده بودن، تشکر میکردن.
کلا امشب رو دوست داشتم خیلی، چون پیش دینا(دخترخالم)بودم.
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم یعنی از کی دیگه این تجمعا تموم میشن و چجوری بعد از هفتاد شب باید با شب توی خونه موندن و پرچم دست نگرفتن کنار بیام؟
دیشب مثل هميشه رفتیم میدون برج و وقتی که رسیدیم، انگار روحم افتاد روی زانو هاش، همه جا خاموش بود، کسی توی موکب نبود. سیستم صوتی در کار نبود و جمعیت خیلی کمی اونجا بودن.
یکم وقت گذشت،همونجا بودیم و توی مغزم هزار تا صدا بود، یعنی واقعا دیشب شب آخر بود؟ برای همین خیلی شلوغ بود و برنامشون مفصل بود؟
یعنی کم کم دیگه باید به نبود این شبا عادت کنیم؟ که یادم اومد تو چنل موکب عضوم.
سریع به ادمینشون پیام دادم و هزار بار خداخدا کردم که بگه نه تموم نشده امشب فقط مراسم ندارن، خیلی وقت بود این حسو نداشتم و انگار لباسشوییه حسای بد و نگرانی توی دلم میچخید و میچرخید تا اینکه جواب ادمین رو خوندم: ببخشید امشب استثنائا مشکلی پیش اومد لحظه ی آخر و مراسم برگزار نمیشه.
ماشین لباسشوییِ نگرانی هام انگار خاموش شد. و یه نفس راحت کشیدم. که پیام بعدی رو دیدم"البته داریم سعی میکنیم به امشب برسیم"
یه وانت با باند و میز و چراغ و وسایل موکب رسید.
و بعد یه ربع،مثل همیشه مراسم برگزار شد.
۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
ای بابا نفهمیدیم مت گالای امسال چطور بود.
*مثلا دغدغمون، شب بزرگِ هنر و مد است.
اگه کوله پشتیم رو برندارم،صرفا گوشیم رو میزارم جیب سمت راستم و جاکارتیم رو جیب سمت چپ و میرم، حاجی حاجی مکه.