مثل همیشه ۶ ساعت اول کسل کننده و حوصله سر بر بود ...
ولی زنگ اخر برا یکی از دوستام تولد گرفتیم و این قسمت خوبش بود
توی قسمت دوم ..
میتونم بگم مدرسه ای که هیچ کدوم از کادرش تو مدرسه نیست ....
و کلاسایی که خالیه واقعا خوب بود
توی راهرو دویدن . اهنگ گوش دادن .
روی تابلو ها چیز نوشتن
لذت بخش بود
و اما زیبا ترین صحنه ی امروز تعلق داره به
نگاه کردن به آسمون ..
آسمونی با ابرای صورتی به وقت غروب آفتاب از پشت پنجره های مدرسه
مدرسه ای که سکوت توش حاکم شده و هیچکی اونجا نیست
نمیدونم چطوری بگم ولی واقعا حس قشنگی داشت
برا اولین بار با خودم گفتم کاش دو شیفته بود مدرسمون
که دیگه برای خواستن همچین چیزی خیلی دیر شده
هدایت شده از آشغالایِ رنگی !-
زندگی چقدرشبیه ماسوله است،
سقف خیال یکی کف روزمرگی دیگریست...
امروز به این نتیجه رسیدم که واقعا
خیلی به درد نخورم و دارم اکسیژن حروم میکنم
برای خودم و طبیعت احساس شرمندگی دارم ...