قلمش رو دستش گرفت ...
به برگه نگاه کرد
احساسش سخت تر از این بود که بتونه با کلمات توصیفشون کنه .
چشم هاش رو بست و قطره های اشکش روی برگه چکید ...
برگه ای پر از احساساتی که قابل بیان نبودند ؛
#feels
••••••••••••
@chips_mast
, Paradox ,
اهنگتونو قطع نکنید ... بزارید تموم شه حرمت دارن. حتی اگه شارژ گوشیت ۱ درصد بود.
هنوز روی حرفم هستم ...
۱- سر کلاس نرفتم
۲- یواشکی رفتم تو یه کلاس دیگه ...
۳-معاون فهمید و گفت برم پیشش
۴-گریه ی خیلیی زیاد
۶-بوی لاستیک سوخته
۵ - فیلم سر زنگ زبان
۶ - مامانم اومد دنبالم و رفتیم
تومام
, Paradox ,
۱- سر کلاس نرفتم ۲- یواشکی رفتم تو یه کلاس دیگه ... ۳-معاون فهمید و گفت برم پیشش ۴-گریه ی خیلیی زی
آشغالای رنگی اینجوریه که
میخام تمام پستاشو از شدت حق بود و زیبا بود فور کنم
ولی خب چه کاریه همه پا میشید میرید اونجا هرچییی گذاشت بدونید منم با تمام وجود هم درکش کردم هم دوستش داشتم