روح نژندم را روی زمین میکشیدم تا به جایی امن شاید مرغزاری یا شاید پالیزی برسانم
من به دست این دنیا افگار شده ام
هنگام شبگیر به آسمانی که درحال باریدن است نگاه میکنم
و تنها صباحت میبینم
شمعی را برافروختم تا همراه باران اشک بریزد و تمام شود
در زیر نور شمع
این را نبشتم ٫
#feels
••••••••••
@chips_mast
مارگارت دستان سرد امیلی را گرفت
او درخوابی بلند فرو میرفت -
چشمانش را برای همیشه میبست
آن چشمانی که امواج دریا درونشان دیده میشد .
چشمانی که شعله ی عشق درونش زبانه میکشید .
برای همیشه بسته میشدند ...
#feels