دختر خالم زنگ زد گفت میایی بریم چارباغ
منم گفتم اوکی و رفتیم
اونجا که رسیدیم یهو یکی از همکلاسیامودیدمم و خیلی خوشحال شدم
بعد به راهمون اوامه دادیم و دم سینما دوتا از همکلاسی راهنماییمو دیدم که بازم خوشحال تر شدم
سینماها سانس خالی نداشتن پس سیب زمینی گرفتیم و خوردیم
تو راه برگشت بازم یکی از دوستان مدرسه رو دیدم که اره دیگه خلاصه
سی و سه پل رفتیم و کمی روی پل قدم نهادیم
و در آخر پیاده برگشتیم خانه هامان
#خاوطره