چشمانش را که نگاه میکردی انگار کسی درونش مرده بود
سرد بود
کاش میتوانستم پتوسی درونش بکارم تا شاید ریشه کند به عمق وجودش و زنده شود دوباره این چشم ها
کاش میدانستم چه کسی یا چه چیزی درون انها مرده
شاید میتوانستم به او کمک کنم
چه اتفاقی برای چین و چروک هایی که بر اثر لبخند زدنش ایجاد میشد آمده ؟
انگار در آن چاله های کنار چشمانش سیمان ریخته اند و دیگر نمیتواند لبخندی عمیق بزند
گاهی اوقات کودکان عروسک هایشان را گم میکنند ،
و گاهی اوقات هم سنجاب ها فندق هایشان را ،
همچنین پدربزرگی .. مسیر خانه اش را
اما برایم عجیب است
انگار او خودش را گم کرده بود
نمیدانست کجا و حتی نمیدانست با چه هویتی
او سر درگم و پریشان میگشت نمیدانست دنبال چه چیزی اما میدانست چیزی نیست چیزی که به او معنا میبخشد آن قطعه ی سحر آمیز وجودش ،
آن را گم کرده بود ...
#feels
•••••••••••••••••
@chips_mast