امروز سر زنگ شیمی و امتحان یه اتفاقی افتاد ک سابقه نداشت ولی خب نمیتونم براتون تعریف کنم . چون بچه های مدرسه اینجا رو دارن و باید محافظه کاری کنم متاسفانه 🚶♂
میدونید ،
سال دوازدهم به طرز باور نکردنی ای داره کسالت بار و سخت و طاقت فرسا پیش میره .
سعی کنید به این مقطع نرسید ...
من دوست ندارم برم رشته ی پزشکی و توی مطب بشینم و نسخه مریضامو بنویسم . و شب کوفته و خسته برگردم همون مسیرو خونم و دوباره این کلیشه ی خفت بار رو تکرار کنم .
من به دنیا نیومدم که اینقدر بی معنی و حوصله سر بر باشم .
می خوام یه ون بزرگ بخرم که خونمم همون تو باشه و باهاش شروع کنم برم کشورای مختلفو ببینم و بعد برگردم و داستان زندگیمو بنویسم و منتشر کنم ،
و تا آخر عمر از اینکه زندگیم هدر نرفت خوشحال باشم . و دمنوش به لیمو یی که تو فنجون رو به روم روی میز گذاشتم رو سر بکشم و لبخند بیاد روی لبم .
همون حس رضایت و خوشحالی که قرار نیست جایی بفروشنش همون حس رو با غروب افتاب اون روز سهیم میشم .
#feels
اگه گُنگ حرف میزنم .ببخشید حس میکنم نمیتونم بهتر خط خطی های توی مغزمِ رو با کلمات بیان کنم .
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوارم این روزا که رنگ بیشتر گوی هامون آبی ، قرمز ، بنفش و سبزن .. دوباره زرد بشن .
#feels