تو بارون افسر الکی جلومو گرفت گفت سرعت غیرمجاز، تجاوز به چپ، سبقت در تونل، نبستن کمربند، پارک دوبل، دنده عقب در اتوبان، حرکات مارپیچ..
گفتم چته جناب سروان رعدوبرق زده اتصالی کردی؟
دوثانیه ساکت شد چندتا جرقه زد گفت توهین به مامور قانون، توهین به افسر دولت.. توهین به سرهنگ مملکت..😂
😊 @chisara
سر جلسه امتحان يه یارو بغل دستم نشسته
بود.....منم داشتم بهش توضيح ميدادم که
چجوري تقلب کنه!. اونم فقط گوش
ميداد،...امتحان که شروع شد پا شد ورقه هارو پخش کرد :|😂😂😂
😊 @chisara
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن. نلسون ماندلا
Success is progress, not getting to the finishing line! Nelson Mandela
عرض سلام وادب و صبح بخیر
🌷❤️🌹💐🌺💝🌻
@chisara
هدایت شده از محمدصادق
دو سال پیش
دو سال پیش؛ همین روزها
دو سال پیش، حاج خانوم از اول ماه رمضان پاشده بود آمده بود تهران
و من از اول ماه، پاپیچ ِ یکی از بچههای بالا که:
جور کن دیگه؛ ثواب داره. بچه هاش دعات میکنن ها! مادر سه تا شهیده ولی آقای #خامنهای رو تا حالا ندیده...
و دو سال پیش همین روزها بود که آن بچهی بالا زنگ زد و گفت: «فردا»! انقدر سریع که همسر و بچههای شهید سومی نتوانستند از اهواز خودشان را برسانند.و من بعنوان هماهنگ کننده دیدار – البته از نوع تقلبیاش – خودم را چپاندم کنار مادر شهید و نوه و نتیجهاش و خواهر شهید. ایستادیم در حیاطی که بین حسینیه امام خمینی و خانهی #آقا حائل شده بود؛ تا بعد از نماز ظهر و عصر – که در ماه مبارک، همه را برایش راه میدهند – موقع برگشتن آقا به خانه اش، ببینیمش.
با مقداری عجله آمد – که بعدن فهمیدم بخاطر یک سفر کاری به خارج تهران در همان روز بوده و فهمیدم که چقدر سمبه رفبقمان پرزور بوده که وسط برنامه فشردهی آن روز گرم ِ ماه مبارک، کار ما را ردیف کرده –
و وسط راه، نگاهش به ما افتاد و به #مادر-شهید که از روی ویلچرش بلند شد و عکس سه جوان رعنایش را در دستش گرفت. همه بهت گرفته بودشان؛ پررویی کردم و برای راه افتادن مجلس، بلند گفتم: آقا؛ مادر سه شهید هستن! بازار سلام و علیک و معرفی افراد که سرد شد، آقا عکس را دست گرفت و همزمان با نگاه دقیقش به شهدا، حاج خانوم و دخترش، شروع کردند به توضیح دادن درباره شهید اولی و بعد هم شهید دومی
اما هنوز عجلهی آقا خیلی فروکش نکرده بود تا اینکه حاج خانوم با لهجه شیرین دزفولی اش، به شهید سومی رسید:
ـ بهش گفتم دو تا داداش دیگه ات که رفتن، زن و بچه نداشتن. اما تو چی؟ تو که سه تا بچه داری و چهارمیش هم تو راهه. اگه بری و مثل مهدی و اسماعیل برنگردی، کی اینا رو نگهداره پس؟
بعد حاج خانوم، انگار که داغ دلش دوباره تازه شده باشد، در حالی که داشت حالت پسرش را حکایت میکرد؛ انگشت سبابهاش را بطرف آسمان و سرش را بطرف زمین گرفت و گفت:
_ پسرم اینطوری گفت: خدا !
و من زدم زیر گریه و همزمان، چشمهای آقا را دیدم که پر از اشک شد و نفسش را در سینه حبس کرد که قطرههای غمش روی محاسن سپیدش نچکد و عجلهاش فرو کش کرد .... و شمرده شمرده گفت: همین ایمانها بوده که این نظام را حفظ کرده و این مملکت را نگه داشته ...
و بعد رویش را کرد طرف ِ آن آقایی که در کمترین فاصله با او ایستاده بود و گفت: قرآن و آن کیف ِ من را بیاورید.
و تا آن آقا بپرد و برود طرف خانه آقا؛ نتیجه شان را – که هنوز به 4 ماه نرسیده بود – دادند بغل آقا که اذان و اقامه بگوید در گوشش و طفل، بعد از دو تا الله اکبر ِ اولی که زل زد به چشمهای آقا، تا آخر اقامه گریه کرد؛ طوری که آقا بعد از اقامه، بچه را داد دست مادرش – مادر میشد نوه حاج خانوم – و گفت:
- این بچه تو آفتاب کلافه شده؛ ببریدش تو این اتاق. و به اتاق ملاقاتهای خصوصی اشاره کرد! مادر و بچه همین که از دید آقا خارج شدند، مقابل سد محافظها قرار گرفتند که: نه! اینجا نمیشود. و مادر، همین طور حیران و سرگردان مانده بود که دو تا سید معمم که زیر سایه درخت و روی یک نیمکت نشسته بودند و صحبت میکردند، سریع بلند شدند و جایشان را دادند به مادر و بچه که حالا آرامتر شده بود. دقیق که شدم، فهمیدم دو تا سید معمم، پسر سوم و چهارم ِ آقا هستند.
داشتم ذهنم را دوباره برمیگرداندم طرف مجلس اصلی که دیدم آقا بعد از امضای قرآن، از کیفی شبیه کیف پول – که تویش پنجاه سی چهل تا سکه بهار آزادی بود – دو تا سکه به حاج خانوم داد و یکی یک سکه به همسر و 4 فرزند شهید که مادربزرگ شان برساند به دستشان. و عازم رفتن شد. حاج خانوم که از وسط دیدار به بعد روی ویلچرش نشسته بود، رفتن آقا را که دید، بلند گفت: آقا!
آقا برگشت طرفش و با آن قدّ کشیدهاش تا جلوی صورت حاج خانوم خم شد. حاج خانوم با لهجه شیرین دزفولیش گفت: ببخشید که عاجزت کردم! همه فهمیدند که منظورش این بوده: ببخشید که خستهات کردم (در آن گرمای ظهر ِ ماه مبارک آن هم با وضعیت ایستاده) اما آقا انگار که بخواهد مجلس را با خنده تمام کند، همانطور که خم شده بود جلوی مادر سه شهید، با لبخند گفت: عاجز نشدم! و همه خندیدند
@msnote
پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم میاومدم بیرون جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش...
هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و وقتی دوباره به اون جا برگشتم میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...😳😂
❗️بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!
😊 @chisara
فرق کالای بی گارانتی و با گارانتی اینه که اولی رو میدونی گارانتی شاملش نمیشه
دومی رو باید بری نمایندگی بهت بگن گارانتی شاملش نمیشه
😊 @chisara
این همسایه ما چهار تا پسر داره به نام
جلیل
جلال
خلیل
سعید!😐
هر جور حساب میکنم اسم آخریه رو باید میذاشت (خلال)
درسته؟ 🤔😳😁😂
😊 @chisara
استرس تو زندگیم کم بود😒
جوک پیدا کردن واسه شما هم اضافه شد که لفت ندین 😁😁🌹
😊 @chisara
ماهم چشمامون عسلیه...
فقط زنبورش یکم معدش درد میکرد عسلش تیره شده
😊 @chisara
ﺧﺪﺍﯾـــــﺎ
ﺗـﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿـﺎﯼ ﮐﺜﯿـــــﻒ 😔
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﯾﻦ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺟﺬﺍﺏ ﭼــﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺩﯼ 😪
والا 😕
جامعه پر گرگه ☹️
مام خوشگل موشگل
خدا خودش حفظمون كنه😁😉😜
😊 @chisara
به سلامتی ﺍﻭﻥ ﺍﻋﺪﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺟُﺮمِ ﺭﻓﯿﻘﺸﻮ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﭘﺎی ﭼﻮﺑﻪ ﺩﺍﺭ گفتن: ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪت ﺭﺍ ﺑﮕﻮ:
ﮔﻔﺖ به ﺭﻓﯿﻘﻢ ﺑﮕﯿﺪ غلام نامرد ﺑﯿﺎ ﺧﻮﺩتو ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻦ، ﻓﯿﻠﻢ ﻫﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﻋﺪﺍﻣﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ!😂😂😂
😊 @chisara
یبار کلاس پنجم معلم از یکی از بچه پرسید
رود را تعریف کنید ؟
بلد نبود رود رو ایجاد کرد
حالا خدارو شکر نپرسید تپه را تعریف کنید😂😂
😊 @chisara