روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
چه شود اگر مرا رهانی ز سیاهی
این آخریا تو پانسیون بس که به ترک دیوارم خندیدم مردم به عقلم شک کردن🤣
مسئول پانسیون خسته بود میگفت
هر کدومتون یکی دیگه ام با خودتون ببرین من زودتر برممم