eitaa logo
دفتری برای یک مدار معلق خسته
67 دنبال‌کننده
162 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش یه فضانورد بودم توی مریخ که همه راه های ارتباطیش قطع شده بود. http://nskhat.ir/send?public_token=inja12-a7a1a1 راه ارتباطی من و شمادوست عزیز کانال ناشناس ها https://eitaa.com/joinchat/363071211Cf90e2ee9a5
مشاهده در ایتا
دانلود
سوال شماره اول، آیا واقعا همانی هستیم که فکر میکنیم؟ ما قلمدار بودیم و واقعا قلم، بهترین سلاح بود. نه از لحاظ آنکه بشود گفت قلم تاریخ نگار یا مطلع کننده است. هیچکس با نوشتن جنگی را نبرده، مگر آنکه آن جنگ درواقع جنگ نبوده باشد و یک توهم جنگ باشد. منظور من تیزی انتهای قلم جوهری بود، که البته فقط سلاح خوبی نبود. خیلی از قلم داران با قلم روی دستشان یا پیشانی شان تتو میکردند. البته تتو ها بعد چند روز میرفت، که صد البته خوب بود. ما بچه های قلم زود از همه چیز خسته میشدیم و سخت میشد به چیزی عادت کنیم. ما عادت نمیکردیم، و این شعارمان بود. و اگر عادت بکنیم، سخت عادت خواهیم کرد. داستان دیگری هم بود، چیزی فراتر از عادت. ترون. هر سالی که میگذشت، زندگی ما بهم وابسته تر میشد. تا جایی که دیگر جدا نمیشدیم. کار هایمان را تقسیم میکردیم، لیست ها را ترون مینوشت و نامه ها را من. سپس کورین آنها را جمع میکرد و دست آهیچ میداد و او هم خیابان به خیابان به دنبال مشتری برای شرکتمان میگشت. خیلی وقت ها آتا هم کمکمان میکرد.یک دختر نوجوان بود که ده سالی قلم دار بود. میگفت اسم واقعی اش آتاراکسیاست، که البته دل خوشی از آن ندارد. آتا خیلی وقت ها غلطمان را اصلاح میگرد و چیز هایی درمورد این که"چقدر خبره ها نفهمند." غر غر میکرد. انگار یادش رفته بود خودش وقتی اینجا آمده بود چقدر احمق بود. آتا خیلی گیر میداد. ولی امسال... نه. اما شاید یک دلیل دیگر هم بود که با ترون رابطه خوبی داشتم. او من را به اینجا آورده بود. ما به هم شبیه بودیم، که اهمیتی ندارد. اینجا شباهت ها عادیست. و کسی که شبیه نباشد، پذیرفته نخواهد شد. همین دلیلی شده بود که همه مان خود واقعی را مخفی کنیم. خود واقعی‌مان، هیچ شباهتی به دیگری نداشت. ما قلمداریم، پیرو قلم. و قلم چنین حکم کرده بود: شباهت همه مان از کودکی در این کار بودیم، روی ساعد دستمان شناسه ای تتو شده بود، نه قلم جوهر زودگذر، تتوی واقعی. و تقریبا همه مان از آن متنفر بودیم، البته با یک استثنا، نکوسیس عاشق تتویش بود و همیشه آستینش را بالا میزد تا همه آن را ببینند. انگار افتخار میکرد که یک بدبخت بیچاره فلک زده است که یک تتوی عجیب دارد. البته برای نکوسیس فقط یک تتو نبود. شاید معمای خاصی داشت. نکوسیس پیر بود، خیلی پیر. مثل ما. البته ظاهری، نه باطنی. پیر شدن ذهن با پیر شدن بدن فرقی نداشت. چون ذهن پیر، بدن را هم پیر میکرد. معمولا اکثر قلم داران با نکوسیس مشکل داشتند، او زود عادت میکرد و راحت ترک میکرد. مثل الان که بعد دو روز همگروهی بودن با آتا داشت دست و پا میزد که از او جدا نشود . عرق کرده بود و صفحه ها را تند تند بالاپایین میکرد. تکرار کرد:"آتا، مطمئنا آقای هوبریس از تاخیر من و تو خوشش نمیاد." آتا سرش را به سمت نکوسیس تکان داد:"نگران نباش، فقط زبونت رو قفل کن و بنویس." نکوسیس که سعی داشت از استرس خود را خیس نکند گفت: "زبون من همیشه قفله. این صدایی که میشنوی، نجوا های مغز منه." طبق معمول من و ترون تنهایی نامه های گروهمان را غلط گیری میکردیم که ساعت ها طول میکشید. ما چشمان تیز بین یا دستان سریع آتاراکسیا را نداشتیم، پس کارمان کمی سخت بود ، چرا که فقط یک هفته به فراخوان این سال مانده بود و ما هنوز در حال صفحه آرایی نامه ها بودیم. آتاراکسیا آن سال کمی ساکت بود، کمی آرامتر. و داشت در حق ما ظلم میکرد. شاید هم اتفاقی افتاده بود، برای همه‌مان اتفاقات ناخوشایندی می‌افتاد. برای من هم اتفاق افتاد، من سکوت نکردم. از راه های دیگری خالی میشدم. راه های خیلی زیاد دیگری... و مطمئنم نه آتا، بلکه تمام قلمداران از آن راه ها خوششان نمی‌آمد. هوبریس درحالی که داشت تمام برگه هارا پخش میکرد، طعنه زد:"کورین میتونست برگه ها رو پخش کنه و بعد بره." و بعد گفت:"هی،احمقا! سرتون رو از اون برگه های لعنتی بالا بیارید و به من گوش کنین." در این بین زیرلب غر غر کرد و گفت:"بوی گند عرقشون کل اینجا رو ورداشته..." وقتی همه قلمداران تند و سریع سرشان را بالا آوردند، هوبریس عینکش را بالا داد و گفت:" کورین خودش داخل برنامه امسال شرکت داده شده. اگه صلاح میدونید، براش دعا کنید." سپس زیر لب گفت:"میتونید دعا کنید بمیره." و بعد سکوت سنگینی حاکم شد. بعضی ها میروند، بعضی ها نه. جایگزین کورین. او وارد شده بود. مردی بلند قد، و جدی. درحالی که مرد به زور لب هایش را بالا میکشید تا بخندد، با صدای نخراشیده‌اش گفت: "سلام" دست راستش را روی سینه چپش گذاشت و ادامه داد:" من، وینتر هستم، فارق التحصیل رشته روانشناسی. خوش وقتم. اومدم که... زیر دست هوبریسم درواقع. کسی که بهش کمک میکنه و از این جور چیز ها..." وقتی سکوت سنگین ما مثل پتک رویش فرود آمد، اضافه کرد:"اگه راحتین بهم بگین وین. من مشکلی ندارم. خیلی خوشحال میشم که شما هم اسمتون رو بهم بگید." ابرو هایش را بالا داد و منتظر ماند.
آرزوی دست نیافتنی بنده ایشونه: