هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/gjycdj
تو نگهبان درهای نامرئی پریها هستی که فقط تو اتاقهای زیرشیروونی ساختمونهای قدیمی منهتن بازشون میکنی. یه نفر آروم در میزنه و میگه: «درهایی که تو باز میکنی، به جنگلهایی میرسن که فقط تو خواب وجود دارن.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/joinchat/2218853974C1a0763c10c
تو زندگی های مختلفی روانتخاب میکردی هر بار یه سمت میرفتی تا راه اصلیتو پیدا کنی.
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/joinchat/3845850640Cb978791432
تو عکاس خیابونهای نیویورکی. یه دختر با لبخند هر روز از جلوت رد میشه. یه روز جلوش رو میگیری و میگی: «میشه یه بار سوژهی اصلی عکسم باشی؟»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/lmtireddd
تصمیم میگیری راننده مترو بشی. هر شب یه نفر دقیقاً ساعت ۹ با یه کتاب قدیمی سوار میشه. یه روز صندلیش خالیه، ولی کتابش اونجاست. روش یه شماره تلفن نوشته شده.
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/springwind
تو یه کافه توی برانکس کار میکنی. یه مشتری هر روز صبح یه لیوان قهوه میگیره و میره. یه روز نمیاد. فرداش یه یادداشت روی میز جا مونده: «قهوهت از همه چی تو این شهر واقعیتر بود
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/Aimy_23
تصمیم میگیری نوازنده خیابون شی. هر شب یه دختر با دوربین فیلمبرداری، ازت فیلم میگیره. یه شب میاد جلو، دوربین رو خاموش میکنه و میگه: «دلم میخواد برای یه بار، بدون لنز نگاهت کنم.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
تو هر شب از پشت بوم ساختمونت به شهر نگاه میکنی. یه شب، یه نور از ساختمون روبهرویی میاد، کسی روی شیشه نوشته: «تو رو دیدم. هر شب.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/befarmayid_chay
توی یه سینمای قدیمی دهه هشتادی کار میکنی. یه نفر هر جمعه شب فقط یه بلیط میخره، ردیف آخر. یه بار میاد جلو و میگه: «فیلمهاتو برای خودت دیدم. حالا بیا با هم ببینیمشون.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/O_blivion
تو فروشگاه لباسهای وینتیج دهه ۸۰ کار میکنی. یه دختر هر بار یه کت قدیمی امتحان میکنه. یه روز میگه: «فقط دنبال کتی میگردم که حس کنم بوی تو رو گرفته.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/Ekhtellaf
تو فروشنده ساعتهای دیواری هستی. یه مشتری قدیمی همیشه ساعت 00:00 میاد مغازهت. یه شب میگه: «من دنبال زمان نمیگردم، دنبال توام که تو زمان گم شدم.»
هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/tv_girll
تو نقاشی که روی بوم نمیکشه، روی خاطرهی مردم نقاشی میکشه. یه نفر میاد میگه: «میشه گذشتهمو طوری نقاشی کنی که دلم بخواد توش زندگی کنم.»