eitaa logo
𝒞hallenge
41 دنبال‌کننده
201 عکس
58 ویدیو
0 فایل
Boom Boom : @angelamia
مشاهده در ایتا
دانلود
@daliyan با کسی که دلت براش تنگ شده، می‌رفتی همون جاده‌ای که آخرین بار با هم ازش رد شدید؛ فقط این بار هیچ‌کدومتون عجله‌ای برای رسیدن نداشتید و انگار زمان برای چند ساعت متوقف شده بود.
https://eitaa.com/uraltt تنها می‌زدی به دل شب و می‌رفتی سمت نزدیک‌ترین شهری که هیچ‌وقت اسمش رو نشنیده بودی؛ شیشه رو پایین می‌کشیدی، آهنگ موردعلاقه‌ات رو تا آخر زیاد می‌کردی و می‌ذاشتی شب هرچی راز داره برات تعریف کنه.
https://eitaa.com/katrin1819 با کسی که همیشه کنارش خودِ واقعی‌تی، می‌رفتی یه جاده‌ی جنگلی که دو طرفش فقط درخت و مه بود؛ موزیک آروم پخش می‌شد و هیچ‌کدومتون نمی‌پرسید مقصد کجاست، چون قرار بود خودِ جاده تصمیم بگیره.
https://eitaa.com/joinchat/2482111367C9b07c25347 با بهترین دوستت می‌رفتی یه شهر ساحلی کوچیک؛ یه هتل قدیمی با پنجره‌های بزرگ پیدا می‌کردید، نصف شب از اتاق می‌زدید بیرون و روی ساحل قدم می‌زدید، بدون اینکه حتی بدونید فردا کجا قراره باشید.
https://eitaa.com/joinchat/1100482135C27c6464227 با نسخه‌ی دیگری از خودت می‌رفتی؛ همون آدمی که اگه یه انتخاب متفاوت می‌کردی، امروز بودی. مقصدتون یه شهر بارونی بود و قرار بود اون شب بفهمید کدومتون زندگی بهتری انتخاب کرده.
https://eitaa.com/joinchat/3575318223Cfad1b8af69 یه شب سوار ماشین می‌شدی و می‌رفتی دنبال نورهای یه شهر دور؛ نه نقشه، نه مقصد، نه برنامه. فقط تو بودی و صدای موسیقی و چراغ‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدن.
https://eitaa.com/Unread_Poems با خواهرت می‌رفتی یه جاده‌ی ساحلی، خوراکی‌های مسخره می‌خریدید، آهنگ‌های قدیمی می‌ذاشتید و هرجا منظره قشنگ بود ماشین رو نگه می‌داشتید؛ مقصدتون در واقع هیچ‌جا نبود، فقط قرار بود یه خاطره‌ی خوب بسازید.
@jOnOn_R با یه آدم کاملاً ناشناس می‌رفتی؛ کسی که فقط یک جمله بهت می‌گفت: «به من اعتماد کن.» و آخر جاده می‌فهمیدی شما دنبال یه قلعه‌ی قدیمی بودید که فقط برای آدم‌هایی ظاهر می‌شه که چیزی رو گم کرده‌ان.
@stupidus با کسی که همیشه حس خونه می‌ده، می‌رفتی یه کلبه‌ی چوبی وسط جنگل؛ بیرون برف می‌بارید، داخل بخاری روشن بود و قرار بود چند روز کامل از دنیایی که همیشه ازتون چیزی می‌خواست، فرار کنید.
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075 تنها می‌رفتی بالای یه کوه؛ ماشین رو خاموش می‌کردی، پیاده می‌شدی و روی کاپوت می‌نشستی. شهر زیر پات روشن بود و آسمون بالای سرت؛ برای اولین بار هیچ‌چیزی لازم نبود تغییر کنه.
@kolbeh_choobi با یه جادوگر جوان می‌رفتی جایی پشت آخرین جنگل دنیا؛ جایی که ماه بزرگ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و می‌گفتن هرکس نیمه‌شب واردش بشه، یه خاطره‌ی فراموش‌شده‌ش رو دوباره پیدا می‌کنه.