https://eitaa.com/joinchat/2482111367C9b07c25347
با بهترین دوستت میرفتی یه شهر ساحلی کوچیک؛ یه هتل قدیمی با پنجرههای بزرگ پیدا میکردید، نصف شب از اتاق میزدید بیرون و روی ساحل قدم میزدید، بدون اینکه حتی بدونید فردا کجا قراره باشید.
https://eitaa.com/joinchat/1100482135C27c6464227
با نسخهی دیگری از خودت میرفتی؛ همون آدمی که اگه یه انتخاب متفاوت میکردی، امروز بودی. مقصدتون یه شهر بارونی بود و قرار بود اون شب بفهمید کدومتون زندگی بهتری انتخاب کرده.
https://eitaa.com/joinchat/3575318223Cfad1b8af69
یه شب سوار ماشین میشدی و میرفتی دنبال نورهای یه شهر دور؛ نه نقشه، نه مقصد، نه برنامه. فقط تو بودی و صدای موسیقی و چراغهایی که هر لحظه نزدیکتر میشدن.
https://eitaa.com/Unread_Poems
با خواهرت میرفتی یه جادهی ساحلی، خوراکیهای مسخره میخریدید، آهنگهای قدیمی میذاشتید و هرجا منظره قشنگ بود ماشین رو نگه میداشتید؛ مقصدتون در واقع هیچجا نبود، فقط قرار بود یه خاطرهی خوب بسازید.
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075
تنها میرفتی بالای یه کوه؛ ماشین رو خاموش میکردی، پیاده میشدی و روی کاپوت مینشستی. شهر زیر پات روشن بود و آسمون بالای سرت؛ برای اولین بار هیچچیزی لازم نبود تغییر کنه.
@kolbeh_choobi
با یه جادوگر جوان میرفتی جایی پشت آخرین جنگل دنیا؛ جایی که ماه بزرگتر از همیشه به نظر میرسید و میگفتن هرکس نیمهشب واردش بشه، یه خاطرهی فراموششدهش رو دوباره پیدا میکنه.
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
تو با مهمترین آدم زندگیت میرفتی جایی که هیچ اسم و آدرسی نداره؛ جایی دور از همهچیز، زیر یه آسمون پرستاره. ماشین رو کنار میزدید، پیاده میشدید و شاید همونجا میفهمیدی بعضی مقصدها قرار نیست روی نقشه پیدا بشن؛ بعضی مقصدها، فقط آدم درست رو میخوان.
https://eitaa.com/THEFALLOFICARUS
با یه شاهزادهی فراری میرفتی آخرین قلعهی پادشاهی؛ پشت سرتون همهچیز در حال فروپاشی بود و تنها چیزی که داشتید، یه ماشین قدیمی و نقشهای بود که نصفش سوخته بود.