https://eitaa.com/joinchat/2058290893Ca7acc96b44
حس میکنم یه زمانی کسی بهت گفت «این چیزها که ارزش عکس گرفتن ندارن» و تو از همون روز تصمیم گرفتی خلافش رو ثابت کنی؛ از نور روی دیوار، فنجون نیمهخالی، برگهای خیس و سایهی عصر عکس گرفتی. حالا آرشیوت پره از چیزهایی که شاید برای بقیه هیچ معنایی نداشته باشن، ولی برای تو هرکدوم یک روز، یک حس و یک تکه از زندگیان.
https://eitaa.com/joinchat/725878382Ce710dd1ba1
حس میکنم تو یه زندگی خیلی ساده و بیحاشیه داری؛ صبحها با عجله از خونه میزنی بیرون، روزت رو سر کار یا دانشگاه میگذرونی، عصر خسته برمیگردی و بین کارهای معمولیات برای خودت قهوه درست میکنی یا یه آهنگ میذاری. چیز خاص و عجیبوغریبی نیست، ولی یه جایی بین همین روزهای معمولی، کلی خاطرهی کوچیک برای خودت ساختهای که شاید هیچکس دیگه ازشون خبر نداشته باشه.
https://eitaa.com/joinchat/2674198225Cd25206486d
حس میکنم تو یه روزی تصمیم گرفتی از زندگیِ معمولیت یه دفتر تصویری بسازی؛ هر نقاشی یه صفحه از اون دفتره، مراحلش رو میذاری که انگار داری کمکم خودت رو هم لابهلای رنگها کامل میکنی. بینش هم آهنگهایی میذاری که حالوهوای همون روز رو نگه دارن؛ طوری که چند سال بعد با دیدن یه نقاشی، دقیقاً یادت بیاد اون روز چه حسی داشتی .
https://eitaa.com/xx1781xx
حس میکنم تو یه زمانی توی روسیه زندگی میکردی و با یه نویسندهی معروف رفتوآمد داشتی؛ شبها توی کافههای قدیمی مینشستین، از عشق و مرگ و زندگی حرف میزدین و تو تمام اون حرفها رو توی دفترت مینوشتی. بعد سالها گذشت و برگشتی به زندگی امروزی، ولی هنوز اون غمِ رمانتیک و حالوهوای روسی رو با خودت نگه داشتی .
@unidentifiedflyingobject
حس میکنم تو یه دورهای از زندگیت رو کنار یک فیلسوف یا نویسندهی رمانتیک گذروندی؛ صبحها باهاش دربارهی آدمها و طبیعت حرف میزدی و عصرها ساعتها توی خیابون یا باغ قدم میزدین و به چیزهایی نگاه میکردین که بقیه اصلاً متوجهشون نمیشدن. شاید برای همین هنوز هم به کوچکترین تغییرات اطرافت توجه میکنی؛ انگار از اون روزها یاد گرفتی که برای فهمیدن دنیا، باید اول با دقت نگاهش کنی.
https://eitaa.com/jk8694
حس میکنم تو یه بچگیِ خیلی عجیب و قشنگ داشتی؛ از اون بچگیهایی که بیشترش توی دنیایی میگذشت که خودت ساخته بودی. برای همین الان هم هر جا موجودات جادویی، جنگلهای مهآلود و حالوهوای انیمهای میبینی، انگار داری تکههایی از همون دنیای قدیمی رو دوباره پیدا میکنی. شاید حتی هنوز یه موجود کوچیکِ خیالی داشته باشی که فقط خودت میتونی ببینیش.
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
حس میکنم یه مدت تو پاریس زندگی کردی و هنوز یه تیکه از اون زندگی رو با خودت برگردوندی؛ صبحهات با قهوه و نان تازه شروع میشه، عصرها با یه پالتوی خوشدوخت توی خیابونای سنگفرش قدم میزنی و همیشه یه عطر فرانسویِ گرم همراهته. حتی عکسهات هم انگار بوی قهوه و شکلات تلخ میدن.
https://eitaa.com/joinchat/2974746282Ca310fbcdd0
حس میکنم یه زمانی یه دفتر قدیمی داشتی که همهچیزت رو توش مینوشتی؛ نامههایی که هیچوقت نفرستادی، اسم آدمهایی که دیگه توی زندگیت نیستن و حرفهایی که هیچوقت نتونستی به زبون بیاری. بعد یه جایی تصمیم گرفتی دیگه بازش نکنی؛ ولی هنوز هر بار چیزی مینویسی، انگار یه صفحهی تازه به همون «دفتر نفرینشده» اضافه میکنی.
https://eitaa.com/joinchat/2928674474C48d22f0afe
تو سالها پیش برای ادامهی تحصیل به ایتالیا رفتی؛ میون کوچههای سنگفرش و گالریهای فلورانس، نقاشی رو جدیتر از همیشه دنبال کردی. حالا برگشتی ایران و یک گالری نقاشی کوچک داری؛ جایی پر از نور، بوی رنگ و تابلوهایی که هرکدوم تکهای از سالهای ایتالیا و دلتنگیهات رو با خودشون آوردهاند .
https://eitaa.com/joinchat/1679296180C5cc7572ba3
حس میکنم تو زندگیات را از جزئیات کوچکی ساختهای که برای بقیه شاید هیچ معنایی نداشته باشند؛ بوی کتابی کهنه، رنگی که روی نوک قلممو مانده و صدای آرام یخهایی که در قهوهات آب میشوند. انگار بیشتر از آدمها، با همین چیزهای کوچک حرف میزنی؛ گاهی ساعتها میخوانی، چیزی میکشی و قهوهات را آنقدر آرام مینوشی که دنیا برای چند دقیقه از حرکت میایستد. شاید هر نقاشی برایت یک حرف نگفته باشد و هر کتاب، زندگیای که فرصت نکردی تجربهاش کنی. و شاید عجیبترین قسمت داستانت این باشد که اگر کسی روزی بخواهد تو را بشناسد، باید به همین جزئیات نگاه کند؛ چون تو هیچوقت خودت را مستقیم تعریف نمیکنی، فقط ردت را میانشان جا میگذاری…
https://eitaa.com/katrin1819
حس میکنم تو همیشه چیزهای بیشتری برای گفتن داری، اما ترجیح میدی خیلی از آنها را برای خودت نگه داری؛ نه از روی بیتفاوتی، بلکه چون به سکوت بیشتر از کلمات اعتماد داری. تو احتمالاً ساعتها کنار آدمها مینشینی و چیزهایی را میبینی که هیچکس متوجهشان نمیشود؛ لحن یک جمله، مکثی کوتاه، نگاه کسی که فکر میکند دیده نمیشود. شاید برای همین کم حرفی؛ چون ذهنت آنقدر شلوغ است که نمیتوانی هر چیزی را به زبان بیاوری. و شاید رازت این باشد که اگر یک روز واقعاً تمام حرفهایی را که در سکوتت نگه داشتهای بگویی، خیلیها تازه میفهمند چقدر تو را اشتباه شناختهاند…
https://eitaa.com/joinchat/3575318223Cfad1b8af69
حس میکنم تو تمام تابستان را با این فکر میگذرانی که پاییز بالاخره تو را از این سرگردانی بیرون میکشد؛ روزها را میان گرمای هوا و صفحات کتابها میگذرانی، اما ذهنت جای دیگریست، جایی میان خیابانهای خیس، برگهای نارنجی و عصرهایی که هوا زودتر تاریک میشود. انگار تابستان برای تو فقط یک فصل نیست؛ یک دورهی طولانیِ بلاتکلیفیست که هنوز نمیدانی باید کجا بروی و چه چیزی را انتخاب کنی. برای همین هر بار که تقویم یک روز به پاییز نزدیکتر میشود، کمی بیشتر نفس میکشی؛ شاید فکر میکنی با اولین باران، چیزی درونت هم سر جایش قرار بگیرد. اما شاید راز داستانت این باشد که پاییز قرار نیست تو را پیدا کند؛ قرار است وقتی رسید، تو بالاخره خودت را پیدا کنی…