https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
حس میکنم یه مدت تو پاریس زندگی کردی و هنوز یه تیکه از اون زندگی رو با خودت برگردوندی؛ صبحهات با قهوه و نان تازه شروع میشه، عصرها با یه پالتوی خوشدوخت توی خیابونای سنگفرش قدم میزنی و همیشه یه عطر فرانسویِ گرم همراهته. حتی عکسهات هم انگار بوی قهوه و شکلات تلخ میدن.
https://eitaa.com/joinchat/2974746282Ca310fbcdd0
حس میکنم یه زمانی یه دفتر قدیمی داشتی که همهچیزت رو توش مینوشتی؛ نامههایی که هیچوقت نفرستادی، اسم آدمهایی که دیگه توی زندگیت نیستن و حرفهایی که هیچوقت نتونستی به زبون بیاری. بعد یه جایی تصمیم گرفتی دیگه بازش نکنی؛ ولی هنوز هر بار چیزی مینویسی، انگار یه صفحهی تازه به همون «دفتر نفرینشده» اضافه میکنی.
https://eitaa.com/joinchat/2928674474C48d22f0afe
تو سالها پیش برای ادامهی تحصیل به ایتالیا رفتی؛ میون کوچههای سنگفرش و گالریهای فلورانس، نقاشی رو جدیتر از همیشه دنبال کردی. حالا برگشتی ایران و یک گالری نقاشی کوچک داری؛ جایی پر از نور، بوی رنگ و تابلوهایی که هرکدوم تکهای از سالهای ایتالیا و دلتنگیهات رو با خودشون آوردهاند .
https://eitaa.com/joinchat/1679296180C5cc7572ba3
حس میکنم تو زندگیات را از جزئیات کوچکی ساختهای که برای بقیه شاید هیچ معنایی نداشته باشند؛ بوی کتابی کهنه، رنگی که روی نوک قلممو مانده و صدای آرام یخهایی که در قهوهات آب میشوند. انگار بیشتر از آدمها، با همین چیزهای کوچک حرف میزنی؛ گاهی ساعتها میخوانی، چیزی میکشی و قهوهات را آنقدر آرام مینوشی که دنیا برای چند دقیقه از حرکت میایستد. شاید هر نقاشی برایت یک حرف نگفته باشد و هر کتاب، زندگیای که فرصت نکردی تجربهاش کنی. و شاید عجیبترین قسمت داستانت این باشد که اگر کسی روزی بخواهد تو را بشناسد، باید به همین جزئیات نگاه کند؛ چون تو هیچوقت خودت را مستقیم تعریف نمیکنی، فقط ردت را میانشان جا میگذاری…
https://eitaa.com/katrin1819
حس میکنم تو همیشه چیزهای بیشتری برای گفتن داری، اما ترجیح میدی خیلی از آنها را برای خودت نگه داری؛ نه از روی بیتفاوتی، بلکه چون به سکوت بیشتر از کلمات اعتماد داری. تو احتمالاً ساعتها کنار آدمها مینشینی و چیزهایی را میبینی که هیچکس متوجهشان نمیشود؛ لحن یک جمله، مکثی کوتاه، نگاه کسی که فکر میکند دیده نمیشود. شاید برای همین کم حرفی؛ چون ذهنت آنقدر شلوغ است که نمیتوانی هر چیزی را به زبان بیاوری. و شاید رازت این باشد که اگر یک روز واقعاً تمام حرفهایی را که در سکوتت نگه داشتهای بگویی، خیلیها تازه میفهمند چقدر تو را اشتباه شناختهاند…
https://eitaa.com/joinchat/3575318223Cfad1b8af69
حس میکنم تو تمام تابستان را با این فکر میگذرانی که پاییز بالاخره تو را از این سرگردانی بیرون میکشد؛ روزها را میان گرمای هوا و صفحات کتابها میگذرانی، اما ذهنت جای دیگریست، جایی میان خیابانهای خیس، برگهای نارنجی و عصرهایی که هوا زودتر تاریک میشود. انگار تابستان برای تو فقط یک فصل نیست؛ یک دورهی طولانیِ بلاتکلیفیست که هنوز نمیدانی باید کجا بروی و چه چیزی را انتخاب کنی. برای همین هر بار که تقویم یک روز به پاییز نزدیکتر میشود، کمی بیشتر نفس میکشی؛ شاید فکر میکنی با اولین باران، چیزی درونت هم سر جایش قرار بگیرد. اما شاید راز داستانت این باشد که پاییز قرار نیست تو را پیدا کند؛ قرار است وقتی رسید، تو بالاخره خودت را پیدا کنی…
https://eitaa.com/joinchat/4077061621C136132190d
حس میکنم تو بیشتر از اینکه منظرهها رو نقاشی کنی، چیزهایی رو ثبت میکنی که میترسی یک روز از یادت برن؛ صبحهای آرام کنار درختها، نور آفتاب روی علفها، صدای باد و رنگ آسمونی که هر لحظه عوض میشه. شاید برای همین همیشه دفتر و قلمموهات رو با خودت به طبیعت میبری و ساعتها جایی مینشینی که هیچکس مزاحمت نشه. آدمها فکر میکنن داری یک منظرهی زیبا میکشی، اما خودت میدونی هر تکه از رنگی که روی بوم میذاری، بخشی از یک خاطرهست. شاید روزی که دیگه نتونی اون منظره رو از نزدیک ببینی، فقط نقاشیهات باقی بمونن؛ و کسی ندونه تو تمام این سالها، داشتی تکههای زندگی خودت رو روی بوم پنهان میکردی…
هدایت شده از a girl written by angels