SibsorkhiSibsorkhi Milad Sardaran Karbala 97-05.mp3
زمان:
حجم:
6M
شور:
اربابمه اونکه روح لحظات بندگیمه
🔹میلادباسعادت انوار کربلا
🎤حاج حسین سیب سرخی
آرشیو سال ۱۳۹۷
🌷{ الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ 🌷🌷🌷🌺الْفَــرَج }🌷
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نازهای پسرانه در خانه😂😂😂
http://eitaa.com/cognizable_wan
#استغفار
توصیه حضرت آیت الله بهجت ره به فردی که به دنبال رهایی از مشکلات اشتغال و ازدواج بود:
«زیاد از روی اعتقاد کامل بگویید:
🌸أستغفرالله🌸
هیچ چیز شما را منصرف نکند غیر از ضروریات و واجبات تا کلیه ابتلائات رفع شود، بلکه بعد از رفع آنها هم بگویید، برای اینکه امثال آنها پیش نیاید. و اگر دیدید رفع نشد، بدانید یا ادامه ندادهاید یا آنکه با اعتقاد کامل نگفتهاید».
╔═══ೋೋ
http://eitaa.com/cognizable_wan
ೋೋ ═══╝
✨چرا امام #معصوم علیه السلام گناه نمی کند؟
🌟 #جوانی محضر حضرت رضا علیه السلام بود و در راهی با هم بودند. او میداند حضرت، #معصوم است.
👈عرضه میدارد: آقا جان! شما #نمیخواهید #گناه کنید یا اصلاً #نمیتوانید، گناه کنید؟
در حال راه رفتن بودند، امام چشمشان به یک نجاستی افتاد که روی زمین بود.
حضرت یک نگاهی به این #جوان کردند و فرمودند👇
👈قبل از این که جواب سؤالت را بدهم، یک سؤال از تو میکنم: تا به حال شده که گرسنه باشی و به واسطه این گرسنگی بروی و نجاستی مانند این #مدفوعی که اینجا هست، بخوری؟
آن جوان به تعبیری شوکه شد و تعجّب 😱 کرد که این چه سؤالی است که آقا از من می پرسند!
عرضه داشت: آقاجان! این که معلوم است، انسان #حالش_به_هم می خورد که بخواهد تصوّرش را هم کند، چه برسد بخواهد این عمل را انجام دهد.
امام 💝فرمودند: من که نگفتم بخوری، گفتم: به فکرت میرسد چنین کاری انجام بدهی؟
عرضه داشت: نه آقا! من به تصوّرم هم نمیرسد که چنین کاری را بخواهم انجام بدهم.
حضرت فرمودند: حال ما هم همین حال است. #تصوّر_گناه برای ما مثل تصوّر یک نجاست است که حتّی در ذهن تو هم خطور نمیکند که آن را بخوری، #گناه هم به همین ترتیب در ذهن ما خطور پیدا میکند.
بعد حضرت فرمودند: مشکل بعضی از شما این است که #گناه را به منزله #عسل میبینید که یک #حلاوت و شیرینی برای شما دارد و لذا گناه را دوست دارید. امّا ما گناه را مانند نجاست میبینیم.
بعد حضرت اشاره میفرمایند که مگر #قرآن مثلاً در مورد #غیبت مثال نزده که این، به منزله خوردن گوشت برادری است که مرده باشد!؟
بیان روایت از #آیت_الله_قرهی
#گناه_چیست؟
╔═══ೋೋ
http://eitaa.com/cognizable_wan
ೋೋ ═══╝
در سال 2009 یک بچه روباه در انگلستان دو هفته در تله گیر افتاده بود، اما زنده ماند چون مادرش هر روز برایش غذا می آورد.
#عٰجـایٖݕٖـ ☞
ججودو (به لاتین: Jejudo) یک جزیره در کره جنوبی است که در استان ججو واقع شدهاست.
مهمترین شهر آن ججو است. این جزیره در جنوب کشور کره جنوبی و در اقیانوس آرام واقع شدهاست.
جزیره در تنگه کره و جنوب غربی جئولانام-دو واقع شدهاست. این جزیره دارای میراث جهانی یونسکو جزیره آتشفشانی ججو و لوله گدازه است.
ججودو آب و هوای معتدلی دارد و در زمستان دمای آن کمتر به زیر صفر درجه سانتیگراد میرود. کوه آتشفشانی هالا (هالاسان) در مرکز این جزیره واقع شده است.
ججودو ۱٬۸۴۸ کیلومترمربع مساحت و ۵۸۳٬۲۸۴ نفر جمعیت دارد و ۱٬۹۵۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شدهاست.
مراحل شکل گیری جزیره
در تصویر سمت چپ روند شکلگیری جزیره ججو به صورت مرحله به مرحله ذکر شدهاست.
مرحلهٔ ۱: حدود ۱٫۲ میلیون سال پیش، شکلگیری بخشهای پایهای زیر جزیره.
مرحلهٔ ۲: حدود ۷۰۰ هزار سال پیش، جزیره بعد از فعالیتهای آتشفشانی شکل گرفت.
※ بعد از پایان فعالیت آتشفشان حدود ۱۰۰ هزار سال آتشفشانی وجود نداشته است.
مرحلهٔ ۳: حدود ۳۰۰ هزار سال پیش، خط ساحلی بعد از فعالیتهای آتشفشانی شکل گرفت
مرحلهٔ ۴:حدود ۱۰۰ هزار سال پیش، کوه هالا به دلیل این فعالیتهای آتشفشانی شکل گرفت.
مرحلهٔ ۵: حدود ۲۵ هزار سال پیش، فعالیتهای آتشفشانی باعث شد کوه هالا به صورت مخروطی در آید.
مرحلهٔ ۶: آتشفشان خاتمه یافت و جزیره ججو شکل گرفت
#عجایب_هفتگانه_طبیعت.
🔬 #عجایب
ℓɨŋk »«☞ http://eitaa.com/cognizable_wan
#همسرداری
هر چند وقت یکبار، از همسرتان بپرسید چگونه همسری برای او هستید؟ آیا توانستهاید بخشی از خواستههای #همسرتان را محقق کنید؟
از او بخواهید صادقانه رفتارهای #مثبت و #منفی شما را بگوید.
و شما از انتقاداتش استقبال ویژه کنید نه اینکه سبب #مشاجره شود.
انتقادپذیری، شما را نزد همسرتان #محبوب و تو دل برو میکند.😊
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#شیطنت
#دلبری
دستمالی #عاشقونه بسازید:
👈روی دستمال کاغذی،
با ماژیک یا ماتیک 🖍💄،
جمله #رمانتیک بنویسید☺️
+ کشیدن یک قلب❤️
بعد کنار ظرف غذاش🍽،کیف پولش💼 یا تو جیب لباسش بزارید👔
➖ اینطوری #جواب بدین:
👈وقتی میپرسه:چطوری؟
بگین:خوب.فقط خوبِ بغلِ تو لازم!!💏
➖ دلش رو بلرزونید:
👈وقتی اسمتون رو صدا میزنه
به جایِ "بله" ، بگید : "جاااانم"😍 !
😤حتی اگه دعوا کردید و حین عصبانیتش صدات زد، بگویید: «جانم بداخلاقِ بدعنق🙃»
➖ #شیطنت کن:
👈 وقتی دراز کشیده، بپر بالش رو چندثانیه بزار جلو دهنش یا با دست دهنشو بگیر ، وقتی یه کوچولو نفس کم آورد،بگین: «تنفس دهان به دهااااان😋» بعد لباشو ببوسید💏
یا
خیلی جدی بهش بگین:
یه لحظه بیا تو اتاق، یه موضوع خیلی مهمه میخوام بگم!😒
بعد که اومد دماغش رو بکشید و بگویید:«هرروز واسم عزیزتر میشی.دوست دارم عشق من☺️»
➖فشار بده:
دستاشو !😐😂
وقتی دست كسی رو آروم میفشاری
یعنی عاشقش هستی❤️ و کم کم اونو هم عاشق خودت میکنی😊
🌸شیطنت ها و کودکی هات رو در کنار همسرت پنهان نکن مخصوصا تو رختخواب🛋🙃
👈 همه مردا شیفته این رفتارای دخترونن
🌹🌹🌹🌹
👫http://eitaa.com/cognizable_wan
#پارت158
جلوی آینه ایستادم و چادرم را روی سرم مرتب کردم. آرش کنارم ایستاد و دستی به موهایش کشید وگفت:
ــمامان ازت خواسته بود که بریم دنبال عمه اینا؟
ــنه. چطور؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
ــآخه من دیروز بهش گفتم نمیرم. حالا امروز بدونه این که بپرسه میرم یا نه، شماره ی فاطمه رو داد و گفت اگه یه وقت موبایل عمه آنتن نداد به فاطمه زنگ بزن.
ــمن گفتم با آرش صحبت می کنم اگه موافقت کرد میریم. حضرت والا هم که راضی بودی دیگه.
ــآهان، پس خانم، علم غیب داشتند و ما نمی دونستیم. از کجا فهمیدی من دیروز به مامان گفتم نمیرم دنبالشون؟
نمی خواستم دلخوری مادرش و ماجرای دیروز را بگویم برای همین گفتم;
ــخیلی سوال می پرسی ها.
ــتوام خوب می پیچونیها.
لبخندی زدم و از آینه نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد و ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت و نقش زمین شد.
وحشت زده به طرفش رفتم وخم شدم روی صورتش.
ــ چی شدآرش؟
با لبخند چشم هایش را باز کرد.
– تیر نگاهت درست وسط قلبم خورد، با دست اشاره کرد به قلبش.
مشتی روی قلبش زدم.
ــ بدجنس، ترسوندیم.
خواستم بلند شوم که دو دستی چادرم را گرفت و گذاشت روی صورتش وبوسید.
ــ اون قدر قشنگ چادر سر می کنی که بی اختیاراز تمام بی حجابی هـا دلم بیزار میشه...
لبخندی زدم.
ــ فکر نکنی با این حرفها چیزی از مجازاتت کم میشه ها.
ــ مجازات واسه چی؟
ــ واسه ترسوندنم.
سریع بلند شدو دستش را گذاشت پشتش و کمی خم شدبه جلو.
ــ علیا حضرت، لطفا عفو بفرمایید.
دستش را گرفتم.
ــ اینجوری خم نشو آقا، شما تاج سر مایی.
اصلا مجازات رو فراموش کردم.
هینی کشید.
–چه ملکه ی دل رحم و مهربونی! باورم نمیشه.
خواستم حرفی بزنم که صدای در باعث شد بروم طرفش و بازش کنم.
ــ راحیل جان دیره ها...
ــ حاضریم مامان جان، الان دیگه راه میوفتیم.
بعد از رفتن مادر آرش، برگشتم طرف آرش و دیدم دست به سینه نشسته روی صندلی آینه و حق به جانب نگاهم می کنه.
ــ خوب با مادر شوهرت جیک تو جیک شدیا.
کیفم را برداشتم.
ــ خدا از دهنت بشنوه. پاشو زود بریم.
همین که خواستیم کفش بپوشیم مژگان خودش را به ما رساند.
–صبر کنید منم بیام.
آرش با تعجب گفت:
ـ کجا؟
ــ وا! دنبال عمه اینا دیگه. راحیل مگه بهش نگفتی؟
من هم هاج و واج پرسیدم:
–چیو؟
–که منم میام دیگه...
ــ نه، بعد برای این که ناراحت نشود گفتم:
–خب بیا دیگه، گفتن نداره.
اخم کرد.
–خب می گفتی، من که دیشب...
حرفش را بریدم.
ــ آخه دیگه نرفتم دانشگاه، آرشم دیگه تنها نمیره، این رو گفتم که از امدن با ما منصرفش کنم.
آرش با خنده گفت:
–یه کم زودتر از خواب بیدار شی، زودتر متوجه ی خبرها میشی. می خوای تو برو صبحونت رو بخور ما خودمون بریم. اذیت میشی ها. هوا گرمه.
ــ اذیت چی، چند روزه پوسیدم تو خونه، بیام یه هوایی به کله ام بخوره. بعد رو به من گفت:
ــ حالا سه تایی میریم مگه اشکالی داره؟
حرفی نزدم. نگاهی به آرش کردم.
نمی دانم چرا اینجور مواقع سعی می کرد نگاهم نکند.
همین که توی ماشین نشستیم مژگان گفت:
– آرش یه آهنگ توپ بزار.
ــ فلش تو خونس.
ــ پس بلوتوس رو روشن کن از گوشیم پلی کنم.
موزیکی را پلی کرد که وقتی صدایش پخش شد، خنده ام گرفت.
خارجی بود و خواننده اش مرد بود. جوری می خوند انگار گذاشتنش زیر گیوتین و گفتن اگه آواز نخونی گردنت می پرد. احساس می کردی خواننده استرس دارد. جالبتر این که خود مژگان هم با خواننده همراهی میکرد با همان سبک و سیاق. صدای خواننده برایم آشنا نبود. به خاطر تحقیقاتی که قبلا بااسراکرده بودیم، بیشترشان را می شناختم. صدا زیاد بود، دلم برای بچه ی توی شکمش سوخت... از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه کردم. خیابون شلوغ بود وسرعت ماشین کم بود. برای همین راحت می توانستم رفتار آدم هایی که توی پیادهرو راه می رفتند را بادقت نگاه کنم. هر آدمی حتما برای خودش دنیایی دارد. هدفی دارد و برای همین الان راه افتاده توی خیابون. به نظرم آدم ها خیلی جالبند وقتی در مورد کارهایشان، علایقشان و رفتارهایشان دقیق میشوی به نتایج جالبی میرسی. این برام من سرگرم کنندس. مثلا همین خانمی که به زور دست بچه اش را میکشد تا همراهش برود. ما از کنارشان گذشتیم و دورو دورتر شدیم. ولی مدتها میشود در موردش فکر کرد. این که در ذهن آن بچه چیست. چه می خواسته که مقاومت می کرده، شاید فکر می کنه با این کارش به هدفی که دارد میرسد. یا آن مادر حتما فکر میکند حرف زدن فایده ایی ندارد و باید به زور متوسل شود. آدم ها با فکرهایشان زندگی می کنند. با صدای ترمزدستی ماشین به خودم امدم. هنوز صدای آهنگ ماشین را برداشته بود. آرش خاموشش کردو گفت:
–پیاده شید.
ــ عه آرش چرا خاموشش کردی؟
ــ رسیدیم دیگه.
ــ روشنش کن من می شینم توی ماشین تا شما برگردید. ماشین را هم روشن بزار تا کولرش کار کنه، بیرون خیلی گرمه.
معلوم بود آرش عصبی شده ولی حرفی نزد و پیاده شد.
#ادامهدارد...
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan