- و گویی چشمانش شعله های آتش بودند که تا صبحگاه با من پرواز میکردند و من در نیافتم این چشمان عجیب رنگ چهاند..
- آنا آخماتووا
- صبور مثل درختی كه در آتش میسوزد و توان گريختن ندارد. حيرت زده چون گوزنی كه
شاخ های بلند در شاخه گرفتارش کرده اند.
همه اين روزها چنینیم.
- شمس لنگرودی
- نمیدانم چه ها گفته ام. فقط میدانم هیچ نمیتوانستم آنچه را که احساس میکردم، بیان کنم.
-شاهرخ مسکوب
- او دردهایم را در آغوش گرفته بود
بعدها آغوشی پر از درد در من جا گذاشت...
- تورگوت اویار
- در صدا کردن نام تو،
یک «کجایی؟» پنهان است.
یک «کاش میبودی.»
یک «کاش باشی.»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام تو را حذف به قرینهٔ
این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم.
- و من کلمات و سطرهای دیگر آفریدم تا در این جهان تنگ دلتنگی های خود را بیان کنم و چنین شد ؛
و من دیدم هر چه ساخته ام مثل سایهٔ پروانه ای بر زخم پیچ دستانم خوابش برده است.
- مردم عزیز، من شما را ترک میکنم چون حوصله ام سر رفته. احساس میکنم به اندازه ی کافی زندگی کرده ام. من شما را با تمام دلواپسی هایتان در این فاضلابِ دلانگیز تنها میگذارم. موفق باشید.
- نامهٔ خودکشی جورج سندرز
هیچکس، هیچکس را فراموش نمیکند
اما دیگر آن طور که طرفِ مقابل میخواهد
هرگز به یاد آورده نمیشود.
- تِزر اوزلو
به هم نمیرسیم اما بهترین غریبه ات میمانم
که تو را همیشه دوست خواهد داشت
من و تو ما که نشدیم هیچ ؛
من نیمی از خودم راهم باختم
دیگر هوای برگشتنت را ندارم...