گاهی اوقات دلم میخواد وقتی غمگینم یکی بیاد و حواسش بهم باشه ، اما از طرفی هیچ علاقهای ندارم که کسی دور و برم بچرخه و به پر و بالم بپیچه ، احساس میکنم بین دو قطب متضاد گیر کردم. خودمم نمیفهمم چه مرگمه ، همیشه یه چیزی توی دل و ذهنم هست که با هم نمیخونه.
بنظرم حق با پارمندیس بود، اصلا حرکتی وجود نداره، وگرنه نمیشه که همش تلاش کردن و هعی نرسیدن.
و قسم به قلم و آنچه که مینویسد؛
به جوانهایی که در خیابانهایمان جان دادند،
به دستی که هنوز گرمای دست معشوقش را به یاد دارد،
به حلقهای که پیش از آنکه فرصت پیر شدن پیدا کند در میان خاکستر یک رویا جا ماند؛
به عشقی که در یک تماس عقد شد
و پیش از آنکه به خانه برسد،
به دار سپرده شد.
به شبی که قرار بود آغاز یک خانه باشد،
و اما صبحش، پایان یک زندگی شد،
ما فراموش نخواهیم کرد.