eitaa logo
کربّلاے¹²⁸
1هزار دنبال‌کننده
839 عکس
1.4هزار ویدیو
6 فایل
⊱ بِسْمِ رَبِّ الحُسِین⊰ • خبرت‌هست‌ڪه‌بۍروےِتوآرامم‌نیست‌؟! طاقت‌ِبارفراق‌این‌همہ‌ایامم‌نیست!💔:) • کپے؟!‌به‌جای‌من‌یه‌استغفار‌بفرست،حله✓ مَقَر فرماندهی| @rahbar_ir من؟!ساندیس‌خورِانقلاب🧃 @HOSEYN_128_Karbala تبلیغات = @ghjAli110
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۲ نیم تقدیمی داریم چنل خالی باشع🦦..
ساعت ۱۲ نیم تقدیمی داریم چنل خالی باشع🦦..
سلام با یع تقدیمی دیگه☺️ پیام را فور بزنید چنلتون🦦 منم‌از تون‌ حمایت خفن میکنمممم🌱 عضو این کانال ها بشید👇🏻: نگاه‌غایب؛اسرا؛یک‌فنجان‌سادگـے؛شاه‌طوس؛معرآج؛عزیزم‌حسین؛ پلی‌لیست‌مداحی¹²⁸؛لجاء؛ذو‌الفقار؛مجون‌آقای¹²⁸؛عشاق‌الحسین¹²⁸؛میعاد؛امام‌رضایی‌بچیگم؛ملجا‌الرقیه؛خانم‌میم؛کربلای‌¹²⁸ 🕊 تگ و شات:@Khadim_alRaqiya_315 اگه‌ریپ‌هستی
ساعت ۱۴ تقدیمی داریم چنل خالی باشع🦦..
ـدُرود بر تو ای کاربر زیبا ایتـا :)💙🌚› اومدیم با تقدیمی مون یه تکونی بدیم به کانالاتون💕' این پیامو شوت کن چنلت و عضو کانالای زیر شو !☀️👀 اینجآ ، اینجآ، اینجآ ، اینجآ، اینجآ ، فقط ⁵ تاست سریع عضو شو و شاتتو شوت کن اینجا 🤗🍃 @Khadim_alRaqiya_315
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رو به ایوانِ رضا ؛ هٔـو می‌کشم یا مرتضی بس که تصویر نجف اینجا نمایان می‌شود
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من سرگذشتِ میثم تمارم آرزوست.¹¹⁰💛
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم‌و‌صفرامسال‌هم‌گذشت ..
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم و صفر نداره من همیشه برای زخمای بدنت گریه میکنم غمت زندگی منه اباعبدالله❤️‍🩹
همسایه می‌خوام🦦 آمارت+۶۰۰🦦 بیا پی🦦 @HOSEYN_128_Karbala
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۶ -مامان جان اونارو اونطور گره نزن ٬پاپیونش کن ٬ ببین اینطوری -وا مادر خب منم اینطوری زدم دیگه پانیون -واااای مردم از خنده مامان٬پانیون نه پاپیون -حالا همون پاسیون هر پاچیزی که هست -الهی دورت بگردم ملیحه خاتون -خدانکنه زینبم صدای تلفن خانه توجهم را جلب کرد ٬به سمت تلفن گام برداشتم علی بود صدایش میلرزید و نفس نفس میزد. -الو داداش٬چیشده٬الووو -زینب...زینب بیا..... فاطمه.. -فاطمه چیی؟ -فاطمه تصادف کرده. -یا فاطمه زهرا تلفن از دستم افتاد روی سرامیک و مانیتورش شکست مادر با وحشت به طرفم برگشت٬ماتم برده بود. -چیشده زینب چرا رنگت پریده دختر؟ -.... -زینببببب چیشده جون به لبم کردی -فاطمه تصادف کرده مامان -یا جدسادات با مادر سریع حاضر شدیم و به طرف بیمارستانی که علی ادرسش را پیامک کرده بود راه افتادیم٬تمام بدنم میلرزید مادر فقط ذکر میگفت و گریه میکرد.. -دکتر سماوات به بخش آی سیو ...دکتر سماوات به بخش آی سیو صدای بیمارستان شلوغ در ذهنم اکو میشد . در راهرو به دنبال علی میگشتم ته سالن دوم آن را پیداکردم ٬باچادر مادر را به آن سمت هدایت کردم٬حدسم درست بود علی آشفته تر از آشفتگان جهان بود.. -علی داداشم٬سلام -فاطمه... -علی مادر چیشد؟چطور تصادف کردید؟الان فاطمه کجاست؟دکترا چی گفتن؟اخه ما که.. -الله اکبر مامان تروخدا یک دقیقه وایسید دیگه _٬داداش؟الان فاطمه کجاست؟ -فاطمه... مثل دیوانه ها شده بود به گوشه ای خیره بود و بعد هر سوالم نام فاطمه را نجوا میکرد ٬هرکس نمیدانست من میدانستم جانشان به هم وابسته بود.. اینطور نمیشد خودم باید با دکترش صحبت میکردم٬در اتاق باز شد و پزشک کهنسالی با عینک فرم پروفسوری سمتمان آمد -همراه خانم پایدار؟ -بله ماهستیم -لطفا همراهم بیاید -من میرم زینب -نه داداش تو حالت خوب نیست باید.. -پس باهام بیا مادر روی صندلی نشست و همراه علی به اتاق پزشک رفتیم.دکتر سریعا توضیحاتش را شروع کرد ... -خب ببینید٬خانم پایدار دچار ضربه مغزی شدند و الان در حالت کما به سر میبرند در همین لحظه علی روی صندلی سر خورد و جسم ناتوانش را به آن تکیه داد -به نخاع ضربه شدیدی وارد نشده اما این احتمال وجود داره بعد بهوش اومدنشون یک دستشون فلج بشه. علی یاحسین گفت و شانه هایش میلرزید و من تنها درشوک بودم که مگر چه شده فاطمه اینطور شد و علی حالش خوب است. -و یک بحث دیگه اینکه ممکنه بعد بهوش اومدن حافظه کوتاه مدتشون رو از دست بدن -یعنی چی دکتر؟ -شما خواهرشون هستید؟ -نه خواهر همسرشون تازه میخواستند عقد کنن -یعنی شاید هیچ کدوم شمارو به یاد نیاره.. اینبار علی لب به سخن باز کرد٬ -خوب میشه؟ -ما سعیمونو میکنیم بقیش باخداست دعا کنید علی سریعا از اتاق خارج شد ٬باعذر خواهی به سمت علی دویدم و دیدم در راهرو رفته و به در میکوبید تمام بیمارستان راجمع کرده بود برادرم وجودش را میخواست و به او نمیدادند ٬چند مامور ازحراست امدند و علی را به بیرون هدایت کردند. مادر فقط گریه میکرد و من میان زمین و اسمان مانده بودم... علی در حیاط بیمارستان راه میرفت بی قرارتر از بیقراری های ادم ها چون عاسق بود٬عاشق.. به پدر و مادر فاطمه تلفن زدم تا موضوع را گفتم مرا به هزار حرف ناجور بستند و گفتند شما لیاقت دختر ما را ندارید ودوروز کنار شما بود به کشتنش دادید از شما شکایت میکنم ادم کش ها و .. مادر به نمازخانه میرفت و دعا میکرد٬پدر هم که رسید مشغول دلداری مادر شد٬ علی سرگردان بود می آمد و میرفت پشت در اتاق به شیشه ای مینگریست که صورت و جسم فاطمه اش را قاب کرده بود... فاطمه خواب بود خوابی عمیق.. 🌺🍃ادامه دارد....
تولدت مبارک، فرشته آسمانی امروز روزی است که زمین تو را در آغوش کشید، اما آسمان همیشه جایگاه تو بود. تولدت را در میان ابرهای نورانی و کنار یاران شهیدت جشن می گیرند، جایی که پروانه های عاشق بال می گشایند. ای ستاره همیشه تابان... تولدت مبارک:)... -