تنها صداهایی که به گوش میرسید صدای پنکه و کولر های همسایه ها بود..
آلودگیِ صوتیِ همیشگیِ تابستون.
ذهنش کاملا خالی بود..
همینطوری بی هدف به چرخیدن پره های پنکه روی سقف خیره مونده بود.
کل دوران مدرسه منتظر تعطیلات بود تا بتونه هرکاری دلش میخواد بکنه.
اما وقتی تعطیلات میرسید، دیگه ذوق و شوق انجام دادن کارایی که میخواست رو نداشت.
به وقتایی که توی مدرسه، زنگ تفریح ها روی پله ها مینشست و دربارهی کتابایی که خونده بود برای دوستاش ماجراهای هیجان انگیز تعریف میکرد فکر کرد.