کل دوران مدرسه منتظر تعطیلات بود تا بتونه هرکاری دلش میخواد بکنه.
اما وقتی تعطیلات میرسید، دیگه ذوق و شوق انجام دادن کارایی که میخواست رو نداشت.
به وقتایی که توی مدرسه، زنگ تفریح ها روی پله ها مینشست و دربارهی کتابایی که خونده بود برای دوستاش ماجراهای هیجان انگیز تعریف میکرد فکر کرد.
نگاهش از پنجره به خورشید سوزان بیرون افتاد.
به وقتایی فکر کرد که اردو های پارک و شهربازی توی هوای خنک پاییزی با دوستاش چقدر خوش میگذشت...
اما حالا هوا انقدر گرمه که نمیتونه پاش رو از خونه بیرون بذاره...