eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
708 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
فرزندم، دلبندم ،عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد... تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم.
🔷 امام خمینی: اگر این بچه‌‏اى که شما تربیت کردید یک تربیت صحیح باشد و آن وقت آن بچه در رأس جامعه واقع بشود، یک ملت را سعادتمند مى‌کند؛ و آن شرفش مال شماست؛ *یعنى شما این سعادت را براى یک ملت بیمه کردید.* سالگرد ارتحال ملکوتی امام امت(ره) تسلیت🖤
امام خمینی (ره) به ما آموخت که «انتظار در مبارزه است» و این بزرگترین پیام او بود -شهید آوینی
آغاز سخنرانی رهبر انقلاب در سالگرد ارتحال امام خمینی(ره) 🖥 پخش زنده این مراسم را اینجا https://tn.ai/2906005 ببینید
834.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤🖤🖤 سالگردرحلت امام خميني رحمت الله علیه بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران رابه تمام عاشقان امام تسلیت عرض مینمایم .🏴🏴🏴 باذکر ۳صلوات بر روح و روان پاکش
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔️ چرا شبکه‌های ضداجتماعی و گوگل آمریکایی به ما خدمات رایگان می‌دهند؟ 🔺 اصلاً حقوق کارمندان‌شان را از کجا تأمین می‌کنند؟ پشت پرده خدمات رایگان این شبکه‌ها چیست؟ 🖇 دشمـن شناسـے
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
بدون تو هرگز « قسمت یازدهم » علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من
« بدون تو هرگز » « قسمت دوازدهم » پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت. برعکس همیشه، یهو بی خبر اومد دم در. بهانه اش دیدن بچه ها بود اما چشمش توی خونه می چرخید. تا نزدیک شام هم خونه ما موند. آخر صداش در اومد. - این شوهر بی مبالات تو هیچ وقت خونه نیست. به زحمت بغضم رو کنترل کردم. - برگشته جبهه. حالتش عوض شد. سریع بلند شد کتش رو پوشید که بره. دنبالش تا پای در رفتم اصرار کنم برای شام بمونه. چهره اش خیلی توی هم بود. یه لحظه توی طاق در ایستاد. - اگر تلفنی باهاش حرف زدی، بگو بابام گفت حلالم کن بچه سید. خیلی بهت بد کردم. دیگه رسماً داشتم دیوونه می شدم. شدم اسپند روی آتیش. شب از شدت فشار عصبی خوابم نمی برد. اون خواب عجیب هم کار خودش رو کرد. خواب دیدم موجودات سیاه شبح مانند، ریخته بودن سر علی. هر کدوم یه تیکه از بدنش رو می کند و می برد. از خواب که بلند شدم، صبح اول وقت، سه قلوها و دخترها رو برداشتم و رفتم در خونه مون. بابام هنوز خونه بود. مادرم از حال بهم ریخته من بدجور نگران شد. بچه ها رو گذاشتم اونجا. حالم طبیعی نبود. چرخیدم سمت پدرم. -باید برم. امانتی های سید. همه شون بچه سیدن. و سریع و بی خداحافظی چرخیدم سمت در. مادرم دنبالم دوید و چادرم رو کشید. - چه کار می کنی هانیه؟ چت شده؟ نفس برای حرف زدن نداشتم. برای اولین بار توی کل عمرم، پدرم پشتم ایستاد. اومد جلو و من رو از توی دست مادرم کشید بیرون. -برو. و من رفتم....... احدی حریف من نبود. گفتم یا مرگ یا علی. به هر قیمتی باید برم جلو. دیگه عقلم کار نمی کرد. با مجوز بیمارستان صحرایی خودم رو رسوندم اونجا. اما اجازه ندادن جلوتر برم. دو هفته از رسیدنم می گذشت. هنوز موفق نشده بودم علی رو ببینم که آماده باش دادن. آتیش روی خط سنگین شده بود. جاده هم زیر آتیش. به حدی فشار سنگین بود که هیچ نیرویی برای پشتیبانی نمی تونست به خط برسه. توپخونه خودی هم حریف نمی شد. حدس زده بودن کار یه دیدبانه و داره گرا میده. چند نفر رو فرستادن شکارش اما هیچ کدوم برنگشتن. علی و بقیه زیر آتیش سنگین دشمن. بدون پشتیبانی گیر کرده بودن. ارتباط بی سیم هم قطع شده بود. دو روز تحمل کردم. دیگه نمی تونستم. اگر زنده پرتم می کردن وسط آتیش، تحملش برام راحت تر بود. ذکرم شده بود علی علی... خواب و خوراک نداشتم. طاقتم طاق شد. رفتم سوئیچ آمبولانس رو برداشتم. یکی از بچه های سپاه فهمید. دوید دنبالم. - خواهر ... خواهر ... جواب ندادم. - پرستار... با توام پرستار ... دوید جلوی آمبولانس و کوبید روی شیشه. با عصبانیت داد زد. - کجا همین طوری سرت رو انداختی پایین؟ فکر کردی اون جلو دارن حلوا پخش می کنن؟ رسماً قاطی کردم. - آره. دارن حلوا پخش می کنن. حلوای شهدا رو. به اون که نرسیدم. می خوام برم حلوا خورون مجروح ها. - فکر کردی کسی اونجا زنده مونده؟ توی جاده جز لاشه سوخته ماشین ها و جنازه سوخته بچه ها هیچی نیست. بغض گلوش رو گرفت. به جاده نرسیده می زننت. این ماشین هم بیت الماله. زیر این آتیش نمیشه رفت. ملائک هم برن اون طرف، توی این آتیش سالم نمیرسن. - بیت المال. اون بچه های تکه تکه شده ان. من هم ملک نیستم. من کسیم که ملائک جلوش زانو زدن. و پام رو گذاشتم روی گاز. دیگه هیچی برام مهم نبود. حتی جون خودم....... و جعلنا خوندم. پام تا ته روی پدال گاز بود، ویراژ می دادم و می رفتم. حق با اون بود. جاده پر بود از لاشه ماشین های سوخته. بدن های سوخته و تکه تکه شده. آتیش دشمن وحشتناک بود. چنان اونجا رو شخم زده بودن که دیگه اثری از جاده نمونده بود. تازه منظورش رو می فهمیدم. وقتی گفت دیگه ملائک هم جرات نزدیک شدن به خط رو ندارن. واضح گرا می دادن. آتیش خیلی دقیق بود. باورم نمی شد. توی اون شرایط وحشتناک رسیدم جلو.... تا چشم کار می کرد، شهید بود و شهید. بعضی ها روی همدیگه افتاده بودن. با چشم های پر اشک فقط نگاه می کردم. دیگه هیچی نمی فهمیدم. صدای سوت خمپاره ها رو نمی شنیدم. دیگه کسی زنده نمونده بود که هنوز می زدن. چند دقیقه طول کشید تا به خودم اومدم. بین جنازه شهدا دنبال علی خودم می گشتم. غرق در خون. تکه تکه و پاره پاره. بعضی ها بی دست. بی پا. بی سر. بعضی ها با بدن های سوراخ و پهلوهای دریده. هر تیکه از بدن یکی شون یه طرف افتاده بود. تعبیر خوابم رو به چشم می دیدم.... بالآخره پیداش کردم. به سینه افتاده بود روی خاک. چرخوندمش. هنوز زنده بود. به زحمت و بی رمق، پلک هاش حرکت می کرد. سینه اش سوراخ سوراخ و غرق خون. از بینی و دهنش، خون می جوشید. با هر نفسش حباب خون می ترکید و سینه اش می پرید. چشمش که بهم افتاد، لبخند ملیحی صورتش رو پر کرد. با اون شرایط، هنوز می خندید. زمان برای من متوقف شده بود. سرش رو چرخوند. چشم هاش پر از اشک شد.
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بچه‌ام حرف خونه رو بیرون میبره! چیکار کنیم؟! "حجت الاسلام دوست محمدی"
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذاشتن خیار با پلاستیک تو یخچال اشتباهه چون زود پلاسیده میشن❌ حتما یه دستمال کاغذی بذارید داخل پلاستیک تا مدت زیادی خیارها سالم بمونن✅ . ⭕دستمال کاغذی بخار آبی که توی پلاستیک جمع میشه رو به خودش جذب میکنه و مانع گندیدگی خیار میشه.
برای رفع آفت دهانﭘﯿﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺧﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ 🔹️ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭼﺎﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ. 🔹️ﭘﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺳﻮﻟﻔﻮﺭ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺁﻓﺖ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺆﺛﺮ ﺍﺳﺖ.