باسلام ....👕👗🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌺🍃دلگویه نادر....حرف دل .....🎺🎺.....توجو .توجو..🎺🎺.به
همه پدرشوهرا.قدرعروس مهربون یاقدرعروسهای مهربون ..که بجای دخترتون هستندو بدونید....من که فدایی عروسم هستم .....
🍃🌺توسعه به مصرف سیب سرخ به مادران باردار🌺🍃👕👗
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
دخترم ای دخترمحبوب من
یاعروس نازنین و خوب من
حال که یزدان برتوکرده نظری
بارداری از. برای مادری
تاکه آری پسر کاکُل. زری
یاکه زیبا دختری همچوپری
توسعه هم داد .که دارداثری
در عمل کوشا برای مادری
گفت برتو میوه هارا میل کُن
دوره نوماهه باسیب تی کُن
صبح زیبا ی دل انگیزخدا
سیب سرخ را میل کن توبارها
سیب سرخ داردخواصهای زیاد
درد. بارداری. بری جانم زِیاد
اندراین سیب حکمتی والابود
رفع و دفع خیلی ازدردها بود
سیب سرخ بینایی را افزون کند
درد.ریه .سیب سرخ درمون کند
سیب سرخ نیرودهداعضای تو
می کند. آرام دست و پای تو
تاکه براعصاب تصلت. یابی
ای که شوق مادری بی تابی
سیب سرخ دارد خواصهای دگر
ده خواص هست گوشه ای ازآن اثر
اثری دیگربگویم باز از آن
درمیان سیب سرخ باشد نشان
......الهی برای کسی نیاره .....
سیب سرخ آرامش جان می دهد
درد سرطان هم درمان می دهد
می نماید شادو شاداب چهره را
فربه می سازدمه تابنده را
هان عروس یا دختر نیکوسرشت
سیب باشدمیوه خوب بهشت
پس بدین رو حرف بابا گوش کن
هرصباء چند سیب سرخی نوش کن
ای به قربان عروس و دخترم
من تورا بابا توباشی جگرم
هرچی گفتم از پدر شوهری نیست
بلکه احسانست و عشق و دلبریست
ماه من . خورشید من .ای نازنین
دوستت دارم عروسم هستی بیست
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
👕👗
پیشاپیش بگویم ...نوه قشنگم دخترباشه پسرباشه هدیه خداست ..ازخدامی خواهم اول شماعروسم سالم سلامت باشی تا فرزندی سالم به دنیابیاوری
..تابنده شایسته خدا...اهل قرآن .اهل نماز.عبدی صالح..پیرو ولایت و درمسیرولایت ..مخصوصاً دلداده به مادرسادات حضرت زهرا..س..باشه ...صلوات .....
یاعلی مدد
التماس دعا..صلوات
خادم الحسین توحیدی کریمی ...
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این ویدیو خوب بود😍
هیچ چیز جایگزین عشق مادر نمیشه ❤
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
« بدون تو هرگز » « قسمت دوازدهم » پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت. برعکس همیشه، یهو بی
بدون تو هرگز
« قسمت سیزدهم »
محو تصویری که من نمی دیدم.
لبخند عمیق و آرامی، پهنای صورتش رو پر کرد. آرامشی که هرگز، توی اون چهره آرام ندیده بودم. پرش های سینه اش آرام تر می شد.
آرامِ آرام. آرام تر از کودکی که در آغوش پر مهر مادرش، خوابیده بود....
وجودم آتش گرفته بود. می سوختم و ضجه می زدم. محکم علی رو توی بغل گرفته بودم. صدای ناله های من بین سوت خمپاره ها گم می شد.
از جا بلند شدم. بین جنازه شهدا. علی رو روی زمین می کشیدم. بدنم قدرت و توان نداشت. هر قدم که علی رو می کشیدم، محکم روی زمین می افتادم. تمام دست و پام زخم شده بود. دوباره بلند می شدم و سمت ماشین می کشیدمش. آخرین بار که افتادم، چشمم به یه مجروح افتاد...
علی رو که توی آمبولانس گذاشتم، برگشتم سراغش. بین اون همه جنازه شهید، هنوز یه عده باقی مونده بودن. هیچ کدوم قادر به حرکت نبودن. تا حرکت شون می دادم، ناله فضا رو پر می کرد.
دیگه جا نبود. مجروح ها رو روی همدیگه می گذاشتم. با این امید که با اون وضع فقط تا بیمارستان زنده بمونن و زیر هم، خفه نشن. نفس کشیدن با جراحت و خونریزی. اون هم وقتی یکی دیگه هم روی تو افتاده باشه....
آمبولانس دیگه جا نداشت. چند لحظه کوتاه ایستادم و محو علی شدم....
کشیدمش بیرون. پیشونیش رو بوسیدم.
- بر می گردم علی جان. بر می گردم دنبالت.
و آخرین مجروح رو گذاشتم توی آمبولانس.
آتیش برگشت سنگین تر بود. فقط معجزه مستقیم خدا ما رو تا بیمارستان سالم رسوند. از ماشین پریدم پایین و دویدم توی بیمارستان تا کمک بیارم.
بیمارستان خالی شده بود. فقط چند تا مجروح. با همون برادر سپاهی اونجا بودن. تا چشمش بهم افتاد با تعجب از جا پری. باورش نمی شد من رو زنده می دید.
مات و مبهوت بودم.
- بقیه کجان؟ آمبولانس پر از مجروحه. باید خالی شون کنیم دوباره برگردم خط.
به زحمت بغضش رو کنترل کرد.
- دیگه خطی نیست خواهرم. خط سقوط کرد. الآن اونجا دست دشمنه.
یهو حالتش جدی شد.
-شما هم هر چه سریع تر سوار آمبولانس شو برو عقب. فاصله شون تا اینجا زیاد نیست. بیمارستان رو تخلیه کردن. اینجا هم تا چند دقیقه دیگه سقوط می کنه......
یهو به خودم اومدم.
- علی.... علی هنوز اونجاست.....
و دویدم سمت ماشین.
دوید سمتم و درحالی که فریاد می زد، روپوشم رو چنگ زد.
- می فهمی داری چه کار می کنی؟ بهت میگم خط سقوط کرده.
هنوز تو شوک بودم. رفت سمت آمبولانس و در عقب رو باز کرد. جا خورد. سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد.
- خواهرم سوار شو و سریع تر برو عقب. اگر هنوز اینجا سقوط نکرده بود. بگو هنوز توی بیمارستان مجروح مونده. بیان دنبال مون. من اینجا، پیششون می مونم.
سوت خمپاره ها به بیمارستان نزدیک تر می شد. سرچرخوند و نگاهی به اطراف کرد.
- بسم الله خواهرم. معطل نشو. برو تا دیر نشده.
سریع سوار آمبولانس شدم. هنوز حال خودم رو نمی فهمیدم.
-مجروح ها رو که پیاده کنم سریع برمی گردم دنبالتون.
اومد سمتم و در رو نگهداشت.
-شما نه. اگر همه مون هم اینجا کشته بشیم، ارزش گیر افتادن و اسارت ناموس مسلمان دست اون بعثی های از خدا بی خبر رو نداره. جون می دیم، ناموس مون رو نه؛
یا علی گفت و در رو بست.
با رسیدن من به عقب، خبر سقوط بیمارستان هم رسید.
شهید سید علی حسینی در سن 29 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید هرگز بازنگشت.
نه دلی برای برگشتن داشتم، نه قدرتی.
همون جا توی منطقه موندم. ده روز نشده بود، باهام تماس گرفتن.
- سریع برگردید. موقعیت خاصی پیش اومده.
رفتم پایگاه نیرو هوایی و با پرواز انتقال مجروحین برگشتم تهران. دل توی دلم نبود. نغمه و اسماعیل بیرون فرودگاه. با چهره های داغون و پریشان منتظرم بودن. انگار یکی خاک غم و درد روی صورت شون پاشیده بود. سکوت مطلق توی ماشین حاکم بود.
دست های اسماعیل می لرزید. لب ها و چشم های نغمه.....
هر چی صبر کردم، احدی چیزی نمی گفت.
- به سلامتی ماشین خریدی آقا اسماعیل؟
- نه زن داداش
صداش لرزید.
-امانته
با شنیدن "زن داداش" نفسم بند اومد و چشم هام گر گرفت. بغضم رو به زحمت کنترل کردم.
- چی شده؟ این خبر فوری چیه که ماشین امانت گرفتید و این طوری دو تایی اومدید دنبالم؟
صورت اسماعیل شروع کرد به پریدن. زیرچشمی به نغمه نگاه می کرد. چشم هاش پر از التماس بود. فهمیدم هر خبری شده. اسماعیل دیگه قدرت حرف زدن نداره.
دوباره سکوت، ماشین رو پر کرد.
- حال زینب اصلاً خوب نیست.
بغض نغمه شکست.
-خبر شهادت علی آقا رو که شنید تب کرد. به خدا نمی خواستیم بهش بگیم. گفتیم تا تو برنگردی بهش خبر نمیدیم. باور کن نمی دونیم چطوری فهمید.
جملات آخرش توی سرم می پیچید. نفسم آتیش گرفته بود و صدای گریه ی نغمه حالم رو بدتر می کرد.
#بدون_تو_هرگز
📌 سه گام طلایی برای کنترل احساسات و هیجانات
🔸 از جمله مسائل و موضوعات مورد توجه مشاورین و روانشناسان، این پرسش است: چه راهکارهایی موجب تعدیل و مدیریت بهتر هیجانات در زندگی میشود؟
🔹 در پاسخ به این پرسش محققان به این نتیجه رسیدهاند چند عامل مختلف، تأثیر مستقیمی بر عملکرد منفی هیجانات در زندگی افراد دارد. برخی از این عوامل عبارتاند از:
1️⃣ برانگیختگیِ فیزیولوژیک (جسمی و طبیعی)؛
2️⃣ افکار و ارزیابیهای ذهنی؛
3️⃣ آگاهی و دانش؛
⛱ از طرفی همین محققان، راهکار و استراتژی مدیریت هیجانات را در سه محور طلایی معرفی کردهاند:
1️⃣ کنترل فیزیولوژیک؛
2️⃣ تغییر افکار و ارزیابیها؛
3️⃣ تمرین و ممارست؛
925.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط دعواهای بی اهمیت از تهدیدهای بزرگ غافل میشید
😔
خیلی دلم میخواد برسه روزی روبه روی حرم وایسم بگم آقا بالاخره طلبیدی🙂💔
صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚
🍃رو به شش گوشهترین
قبلهی عالم
هر صبح بردن نام
حسیـــن بن علی میچسبد:
چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست
اَبــاعَبـــــدالله...
هرکسی داد سَلامی به تو
و اَشکَش ریخت ،،،
او نَظـَرکَــردهی زَهــراست...
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
وعَلی العباس الحسُیْن...
ارباب بيکفن ســــــــلام...
#صبحم_بنامتان_اربابم