eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
707 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
« بدون تو هرگز » « قسمت دوازدهم » پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت. برعکس همیشه، یهو بی
بدون تو هرگز « قسمت سیزدهم » محو تصویری که من نمی دیدم. لبخند عمیق و آرامی، پهنای صورتش رو پر کرد. آرامشی که هرگز، توی اون چهره آرام ندیده بودم. پرش های سینه اش آرام تر می شد. آرامِ آرام. آرام تر از کودکی که در آغوش پر مهر مادرش، خوابیده بود.‌... وجودم آتش گرفته بود. می سوختم و ضجه می زدم. محکم علی رو توی بغل گرفته بودم. صدای ناله های من بین سوت خمپاره ها گم می شد. از جا بلند شدم. بین جنازه شهدا. علی رو روی زمین می کشیدم. بدنم قدرت و توان نداشت. هر قدم که علی رو می کشیدم، محکم روی زمین می افتادم. تمام دست و پام زخم شده بود. دوباره بلند می شدم و سمت ماشین می کشیدمش. آخرین بار که افتادم، چشمم به یه مجروح افتاد... علی رو که توی آمبولانس گذاشتم، برگشتم سراغش. بین اون همه جنازه شهید، هنوز یه عده باقی مونده بودن. هیچ کدوم قادر به حرکت نبودن. تا حرکت شون می دادم، ناله فضا رو پر می کرد. دیگه جا نبود. مجروح ها رو روی همدیگه می گذاشتم. با این امید که با اون وضع فقط تا بیمارستان زنده بمونن و زیر هم، خفه نشن. نفس کشیدن با جراحت و خونریزی. اون هم وقتی یکی دیگه هم روی تو افتاده باشه.... آمبولانس دیگه جا نداشت. چند لحظه کوتاه ایستادم و محو علی شدم.... کشیدمش بیرون. پیشونیش رو بوسیدم. - بر می گردم علی جان. بر می گردم دنبالت. و آخرین مجروح رو گذاشتم توی آمبولانس. آتیش برگشت سنگین تر بود. فقط معجزه مستقیم خدا ما رو تا بیمارستان سالم رسوند. از ماشین پریدم پایین و دویدم توی بیمارستان تا کمک بیارم. بیمارستان خالی شده بود. فقط چند تا مجروح. با همون برادر سپاهی اونجا بودن. تا چشمش بهم افتاد با تعجب از جا پری. باورش نمی شد من رو زنده می دید. مات و مبهوت بودم. - بقیه کجان؟ آمبولانس پر از مجروحه. باید خالی شون کنیم دوباره برگردم خط. به زحمت بغضش رو کنترل کرد. - دیگه خطی نیست خواهرم. خط سقوط کرد. الآن اونجا دست دشمنه. یهو حالتش جدی شد. -شما هم هر چه سریع تر سوار آمبولانس شو برو عقب. فاصله شون تا اینجا زیاد نیست. بیمارستان رو تخلیه کردن. اینجا هم تا چند دقیقه دیگه سقوط می کنه...... یهو به خودم اومدم. - علی.... علی هنوز اونجاست..... و دویدم سمت ماشین. دوید سمتم و درحالی که فریاد می زد، روپوشم رو چنگ زد. - می فهمی داری چه کار می کنی؟ بهت میگم خط سقوط کرده. هنوز تو شوک بودم. رفت سمت آمبولانس و در عقب رو باز کرد. جا خورد. سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد. - خواهرم سوار شو و سریع تر برو عقب. اگر هنوز اینجا سقوط نکرده بود. بگو هنوز توی بیمارستان مجروح مونده. بیان دنبال مون. من اینجا، پیششون می مونم. سوت خمپاره ها به بیمارستان نزدیک تر می شد. سرچرخوند و نگاهی به اطراف کرد. - بسم الله خواهرم. معطل نشو. برو تا دیر نشده. سریع سوار آمبولانس شدم. هنوز حال خودم رو نمی فهمیدم. -مجروح ها رو که پیاده کنم سریع برمی گردم دنبالتون. اومد سمتم و در رو نگهداشت. -شما نه. اگر همه مون هم اینجا کشته بشیم، ارزش گیر افتادن و اسارت ناموس مسلمان دست اون بعثی های از خدا بی خبر رو نداره. جون می دیم، ناموس مون رو نه؛ یا علی گفت و در رو بست. با رسیدن من به عقب، خبر سقوط بیمارستان هم رسید. شهید سید علی حسینی در سن 29 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید هرگز بازنگشت. نه دلی برای برگشتن داشتم، نه قدرتی. همون جا توی منطقه موندم. ده روز نشده بود، باهام تماس گرفتن. - سریع برگردید. موقعیت خاصی پیش اومده. رفتم پایگاه نیرو هوایی و با پرواز انتقال مجروحین برگشتم تهران. دل توی دلم نبود. نغمه و اسماعیل بیرون فرودگاه. با چهره های داغون و پریشان منتظرم بودن. انگار یکی خاک غم و درد روی صورت شون پاشیده بود. سکوت مطلق توی ماشین حاکم بود. دست های اسماعیل می لرزید. لب ها و چشم های نغمه..... هر چی صبر کردم، احدی چیزی نمی گفت. - به سلامتی ماشین خریدی آقا اسماعیل؟ - نه زن داداش صداش لرزید. -امانته با شنیدن "زن داداش" نفسم بند اومد و چشم هام گر گرفت. بغضم رو به زحمت کنترل کردم. - چی شده؟ این خبر فوری چیه که ماشین امانت گرفتید و این طوری دو تایی اومدید دنبالم؟ صورت اسماعیل شروع کرد به پریدن. زیرچشمی به نغمه نگاه می کرد. چشم هاش پر از التماس بود. فهمیدم هر خبری شده. اسماعیل دیگه قدرت حرف زدن نداره. دوباره سکوت، ماشین رو پر کرد. - حال زینب اصلاً خوب نیست. بغض نغمه شکست. -خبر شهادت علی آقا رو که شنید تب کرد. به خدا نمی خواستیم بهش بگیم. گفتیم تا تو برنگردی بهش خبر نمیدیم. باور کن نمی دونیم چطوری فهمید. جملات آخرش توی سرم می پیچید. نفسم آتیش گرفته بود و صدای گریه ی نغمه حالم رو بدتر می کرد.
📌 سه گام طلایی برای کنترل احساسات و هیجانات 🔸 از جمله مسائل و موضوعات مورد توجه مشاورین و روان‌شناسان، این پرسش است: چه راهکار‌هایی موجب تعدیل و مدیریت بهتر هیجانات در زندگی می‌شود؟ 🔹 در پاسخ به این پرسش محققان به این نتیجه رسیده‌اند چند عامل مختلف، تأثیر مستقیمی بر عملکرد منفی هیجانات در زندگی افراد دارد. برخی از این عوامل عبارت‌اند از: 1️⃣ برانگیختگیِ فیزیولوژیک (جسمی و طبیعی)؛ 2️⃣ افکار و ارزیابی‌های ذهنی؛ 3️⃣ آگاهی و دانش؛ ⛱ از طرفی همین محققان، راهکار و استراتژی مدیریت هیجانات را در سه محور طلایی معرفی کرده‌اند: 1️⃣ کنترل فیزیولوژیک؛ 2️⃣ تغییر افکار و ارزیابی‌ها؛ 3️⃣ تمرین و ممارست؛
925.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط دعواهای بی اهمیت از تهدیدهای بزرگ غافل می‌شید 😔
پرچمت همیشه بالاست:)❤️
🌹 سلام 🌼 چهارشنبه تون پر طراوت 🌷 امروزتون پراز رحمت الهی 💓 دلتون پراز محبت 🌼 زندگیتون پراز زیبایی 🌷 عمرتون با عزت 💓 زندگيتون پر برکت 🌼 لحظه هاتون سراسر 🌷 آرامـش و موفقیت 💓 و عاقبتتون بخیر باشه 🌼روزتون زیبـا و در پنـاه خدا
خیلی دلم میخواد برسه روزی روبه روی حرم وایسم بگم آقا بالاخره طلبیدی🙂💔 صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسلام ...بابایی صبح بخیر دلگویه نادر..... اززبون کوچولوها..به بابایی..👌👆🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 باباجون توچشم به راه مایی ازبرادیدن ما. شیدایی قدری صبرتا سرو سامون گیریم درکنارمادری جون گیریم نو ماهی در کنارش باشیم عاشقانه درجوارش باشیم وقتی دنیا اومدیم مال توئیم دسته جمع جویای احوال توئیم بی قراریم ازسرکاربیای دست پر ازدل بازاربیای برسرو کُل تو بالارویم روی دوشت جان بابارویم آنچنان کاری کنیم خسته شوی ازدست مابچه ها ظله شوی جیغ و فریادکشیم برسرتو روزو شب گریه کنیم دربرتو طوری که یاد بیاری کودکیت شیطنتهای زمون بچه گیت حال تو یاورمامان جون باش فکرنان و آب برای اون باش 👋👋👋👋بای بای بابایی. 👋👋👋👋 🙌🙌🙌🙌🙌🙌🙌🙌🙌 الهی زندگی بابرکت داشته باشید..... ...صلوات یاعلی مدد.. التماس دعا... خادم الحسین توحیدی کریمی دلنوشته یکی از اعضا خوش ذوق
👈 به دنبــال خوبــی باشیم 👉 ➕در هـر اتفاقی، چه خـوب چه بـد به دنبال حداقل یک نکته مثبت باشیم حتمــا وجود دارد ... ➕این را تمرین کنیم و بنویسیم هر روز اتفاقات خوبی که برامون رخ می‌دهد را بنویسیم یا در ذهن مرور کنیم... ➕در پایان روز خواهیم دید که زندگی آنقدر هم که فکر می‌کردیم سخت نیست... 👈 زندگیتون پر باشه از اتفاقات زیبـا و دلنشین و خاطره‌انگیز👉
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 🧡 هم کشور عشق، هم جهان، مست رضاست اذنِ نفسِ عالمیان دست رضاست شک راه نده به دل که در عرش خدا جنت همه عاشقانه پابست رضاست ✋🏻 ❤️ ✧❁🕌 یا امام رضا(ع) 🕌❁✧
Ali Fani1_838240515.mp3
زمان: حجم: 21.1M
🍃 سـه کار است که باید هر روز آن را انجام دهد: ¹.خواندن دعای عـهد ².دعای ‌فرج ³.سه بار سوره توحید و هدیه آن ها به امام زمان "عج"🍃 🎧دعای عهد با نوای 👇👇 ┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓   @dadhbcx ┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛