🍀 #امام_خمینی(ره):
تربیت فرزند از همهی شغلها بالاتر است.
اگر شما بانوان یک فرزند خوب به جامعه تحویل دهید، برای شما بهتر است از همه عالم. 👌🌸
تأثیر مادر در تربیت بچهها، بالاتر از پدر، معلم، استاد و جامعه است.
زیرا علاقهای که بچه به مادر دارد به هیچ کس ندارد.
از این جهت بچههایتان را در دامنتان تربیت اسلامی، تربیت انسانی بکنید.
📚 صحیفه امام، ج۸، ص۹۰
✅ یک روش برای ایجاد آرامش در خانواده👇🏻
برای ایجاد آرامش چند روش و تکنیک وجود داشته دارد. اوّلین روش برای آرامش، آرامش های کلامی است؛ یعنی اگر پدر و مادر بخواهند به فرزند خود آرامش دهند، باید در ارتباط کلامی خود با نوجوان دقّت کنند. نوجوانان آتش زیر خاکستر هستند؛ یعنی نیاز به یک باد و نسیم دارند تا آتش درونشان شعله ور شود؛ لذا پدر و مادر نباید بگذارند که این تلاطم و برانگیختگی در نوجوان به وجود بیاید.
یکی از چیزهایی که آدم را خیلی عصبی می کند، بد حرف زدن است. در روایات دینی ما آمده است که: "زیبا سخن بگویید تا زیبا سخن بشنوید"؛ لذا اگر پدر و مادر بخواهند از نوجوان سخن زیبا بشنوند، باید با او زیبا سخن بگویند.
بچه های سخن چین
نیاز به جلب توجه او را اقناع کنید
برخی کودکان بدون هیچ نیت شومی و صرفا برای جلبنظر و توجه دیگران بخصوص والدینشان اقدام به افشای راز میکنند، در چنین شرایطی بهتر است برای کسب اعتماد به نفس و جلب توجه مثبت اقدامات مفیدی انجام دهید. مثلا با فعالیتهای مثبتی چون ورزش، نقاشی، داستانگویی و... مانع جلب توجه منفی کودک شوید.
از سوی دیگر، در زمانها و مکانهای مختلف به طرق مختلفی چون تشویق کودک، در آغوش گرفتن، بوسیدن و نوازش کردن به کودک توجه کنید، توجه بیقید و شرط باعث خنثی شدن انگیزه منفی جلب توجه از طریق افشای راز میشود.
بهترین برخورد با کودکانی که بدخواب شدهاند، چیست؟
1- سعی نکنید هر ساعت از روز، او را مجبور کنید که بخوابد.
2- در طول روز، سعی کنید با بازی کردن، او را خسته کنید.
3- تا شب صبرکنید تا در وقت مناسب و پس از آنکه غذایش را خورد، او را به اتاقش ببرید.
4- او را در تخت خودش بخوابانید و چراغ را خاموش کنید.
5- حالا، برایش یک داستان تعریف کنید. بهتراست که یک داستان تخیلی باشد تا توجهاش کاملا جلب شود.
6- از نوازش کردنش، غافل نشوید و توجه داشته باشید که بهخاطر بدقلقی کردنش، از کوره در نروید!
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی بعضی ها نمیفهمند که امروز قضیه بیحجابی مهمترین نماد فرهنگی غرب است
زدن #حجاب فتح سنگر اول است،
👈بعدش نه به پوشش اجباری
👈نه، به ممنوعیت روابط پسر و دختر
👈 و بعدش هم نه ممنوعیت همجنسگرایی...
حجت الاسلام عالی
#جهاد_تبیین
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
بدون تو هرگز « قسمت سیزدهم » محو تصویری که من نمی دیدم. لبخند عمیق و آرامی، پهنای صورتش
بدون تو هرگز
« قسمت چهاردهم »
چشم دوختم به اسماعیل. گریه، امان حرف زدن به نغمه نمی داد.
- یعنی چقدر حالش بده؟
بغضِ اسماعیل هم شکست.
- تبش از 40 پایین تر نمیاد. سه روزه بیمارستانه.
صداش بریده بریده شد.
-ازش قطع امید کردن. گفتن با این وضع....
دنیا روی سرم خراب شد. اول علی. حالا هم زینبم...
هزار بار مردم و زنده شدم. چشم هام رو بسته بودم و فقط صلوات می فرستادم.
از در اتاق که رفتم تو، مادر علی داشت بالای سر زینب دعا می خوند. مادرم هم اون طرفش، صلوات می فرستاد.
چشم شون که بهم افتاد، حال شون منقلب شد. بی امان، گریه می کردن.
مثل مرده ها شده بودم. بی توجه بهشون رفتم سمت زینب.
صورتش گر گرفته بود. چشم هاش کاسه خون بود. از شدت تب، من رو تشخیص نمی داد.حتی زبانش درست کار نمی کرد. اشک مثل سیل از چشمم فرو ریخت. دست کشیدم روی سرش.
– زینبم. دخترم.
هیچ واکنشی نداشت.
– تو رو قرآن نگام کن. ببین مامان اومده پیشت. زینبِ مامان. تو رو قرآن.
دکترش من رو کشید کنار. توی وجودم قیامت بود. با زبان بی زبانی بهم فهموند کار زینبم به امروز و فرداست.
دو روز دیگه هم توی اون شرایط بود. من با همون لباس منطقه. بدون اینکه لحظه ای چشم روی هم بزارم یا استراحت کنم، پرستار زینبم شدم. اون تشنج می کرد، من باهاش جون می دادم.
دیگه طاقت نداشتم. زنگ زدم به نغمه بیاد جای من. اون که رسید از بیمارستان زدم بیرون.
رفتم خونه. وضو گرفتم و ایستادم به نماز. دو رکعت نماز خوندم. سلام که دادم.همون طور نشسته. اشک بی اختیار از چشم هام فرو می ریخت.
- علی جان! هیچ وقت توی زندگی نگفتم خسته شدم. هیچ وقت ازت چیزی نخواستم. هیچ وقت، حتی زیر شکنجه شکایت نکردم. اما دیگه طاقت ندارم. زجرکش شدن بچه ام رو نمی تونم ببینم. یا تا امروز ظهر، میای زینب رو با خودت می بری یا کامل شفاش میدی. و الا به ولای علی شکایتت رو به جدت، پسر فاطمه زهرا می کنم. زینب، از اول هم فقط بچه تو بود. روز و شبش تو بودی. نفس و شاهرگش تو بودی. چه ببریش، چه بزاریش. دیگه مسئولیتش با من نیست.
اشکم دیگه اشک نبود. ناله و درد از چشم هام پایین می اومد. تمام سجاده و لباسم خیس شده بود....
برگشتم بیمارستان. وارد بخش که شدم، حالت نگاه همه عوض شده بود. چشم های سرخ و صورت های پف کرده. مثل مرده ها همه وجودم یخ کرد. شقیقه هام شروع کرد به گز گز کردن. با هر قدم، ضربانم کندتر می شد.
– بردی علی جان؟ دخترت رو بردی؟ هر قدم که به اتاق زینب نزدیک تر می شدم، التهاب همه بیشتر می شد. حس می کردم روی یه پل معلق راه میرم. زمین زیر پام، بالا و پایین می شد. می رفت و بر می گشت. مثل گهواره بچگی های زینب.
به در اتاق که رسیدم بغض ها ترکید. مثل مادری رو به موت. ثانیه ها برای من متوقف شد. رفتم توی اتاق. زینب نشسته بود. داشت با خوشحالی با نغمه حرف می زد تا چشمش بهم افتاد از جا بلند شد و از روی تخت، پرید توی بغلم.
بی حس تر از اون بودم که بتونم واکنشی نشون بدم. هنوز باورم نمی شد. فقط محکم بغلش کردم. اونقدر محکم که ضربان قلب و نفس کشیدنش رو حس کنم. دیگه چشم هام رو باور نمی کردم. نغمه به سختی بغضش رو کنترل می کرد.
– حدود دو ساعت بعد از رفتنت. یهو پاشد نشست. حالش خوب شده بود. دیگه قدرت نگه داشتنش رو نداشتم. نشوندمش روی تخت.
- مامان! هر چی میگم امروز بابا اومد اینجا. هیچ کی باور نمی کنه. بابا با یه لباس خیلی قشنگ که همه اش نور بود، اومد بالای سرم. من رو بوسید و روی سرم دست کشید. بعد هم بهم گفت به مادرت بگو: چشم هانیه جان! اینکه شکایت نمی خواد. ما رو شرمنده فاطمه زهرا نکن. مسئولیتش تا آخر با من. اما زینب فقط چهره اش شبیه منه، اون مثل تو می مونه. محکم و صبور. برای همینم من همیشه، اینقدر دوستش داشتم.
بابا ازم قول گرفت اگر دختر خوبی باشم و هر چی شما میگی گوش کنم. وقتش که بشه خودش میاد دنبالم.
زینب با ذوق و خوشحالی از اومدن پدرش تعریف می کرد. دکتر و پرستارها توی در ایستاده بودن و گریه می کردن.
اما من، دیگه صدایی رو نمی شنیدم. حرف های علی توی سرم می پیچید. وجود خسته ام، کاملاً سرد و بی حس شده بود. دیگه هیچی نفهمیدم. افتادم روی زمین....
مادرم مدام بهم اصرار می کرد که خونه رو پس بدیم و بریم پیش اونها. می گفت خونه شما برای شیش تا آدم کوچیکه. پسرها هم که بزرگ بشن، دست و پاتون تنگ تر میشه. اونجا که بریم، منم به شما میرسم و توی نگهداری بچه ها کمک می کنم.
مهمتر از همه دیگه لازم نبود اجاره بدیم. همه دوره ام کرده بودن. اصلا ً حوصله و توان حرف زدن نداشتم.
– چند ماه دیگه یازده سال میشه. از اولین روزی که من، پام رو توی این خونه گذاشتم.
بغضم ترکید.
#بدون_تو_هرگز
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چرا بعضیها بهسمت بیحجابی میروند؟
غلامی، استاد دانشگاه جواب میدهد⏫
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
📌مبارزه با ویروس بدبینی و منفینگری
💠از مسائل و موضوعاتی که برخی افراد در زندگی خود با آن درگیرند، بدبینی و منفینگری است. انسانهای منفینگر همیشه از رفتار دیگران و حوادث و رخدادهای موجود، برداشت منفی میکنند. این ویژگی آنها در نهایت منجر به یأس، رکود و عدم واکنش مثبت در برابر آن رخدادها میشود.
🔹در این نوشتار به برخی از علل زمینهساز منفینگری در زندگی اشاره خواهیم کرد.
1️⃣ عدم تحقیق و بررسی: از مواردی که زمینهساز بروز بدبینی و منفینگری در افراد میشود، نداشتن مهارت و توانایی تحقیق و بررسی علمی در کارها و مسائل پیش رو است. به عبارت دیگر اگر انسان درباره موضوعی علم کافی نداشته باشد، همین امر او را در دام برداشتها و تحلیلهای غیرعلمی و غلط خواهد انداخت؛ برداشتهایی که میتواند منفینگری و بدبینی را به دنبال داشته باشد.
🏖این موضوع میتواند مصادیق فراوانی داشته باشد؛ به طور مثال در محیط خانواده، همسران بدون اینکه ریشه و علت رفتار همسر خود را جویا شوند، برداشتی منفی و غیرواقعی به ذهن خود خطور میدهند. این روحیه در انجام کارها و ارتباط اجتماعی نیز میتواند نمود عینی داشته باشد و انسان را از رسیدن به موفقیت باز دارد.
🌐https://btid.org/fa/news/245686
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید پست ویژه حجاب
💢 چگونه دختران خود را با حجاب کنیم
🎤 #حجت_الاسلام_رفیعی