eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
708 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃طمع شیطان 🌺🍃در روز قیامت حتی ابلیس که دشمن خداوند است به رحمت خداوند طمع خواهد داشت،
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
بدون تو هرگز « قسمت چهاردهم » چشم دوختم به اسماعیل. گریه، امان حرف زدن به نغمه نمی داد
بدون تو هرگز « قسمت پانزدهم » این خونه رو علی کرایه کرد. علی دست من رو گرفت آورد توی این خونه. هنوز دو ماه از شهادت علی نمی گذره، گوشه گوشه اینجا بوی علی رو میده.  دیگه اشک، امان حرف زدن بهم نداد. من موندم و پنج تا یادگاری علی.  اول فکر می کردن، یه مدت که بگذره از اون خونه دل می کنم اما اشتباه می کردن. حتی بعد از گذشت یک سال هم، حضور علی رو توی اون خونه می شد حس کرد. کار می کردم و از بچه ها مراقبت می کردم. همه خیلی حواسشون به ما بود. حتی صاحب خونه خیلی مراعات حال مون رو می کرد.  آقا اسماعیل، خودش پدر شده بود اما بیشتر از همه برای بچه های من پدری می کرد. حتی گاهی حس می کردم، توی خونه خودشون کمتر خرج می کردن تا برای بچه ها چیزی بخرن. تمام این لطف ها، حتی یه ثانیه از جای خالی علی رو پر نمی کرد. روزگارم مثل زهر، تلخ تلخ بود. تنها دل خوشیم شده بود زینب. حرف های علی چنان توی روح این بچه 10 ساله نشسته بود که بی اذن من، آب هم نمی خورد. درس می خوند. پا به پای من از بچه ها مراقبت می کرد. وقتی از سر کار برمی گشتم، خیلی اوقات، تمام کارهای خونه رو هم کرده بود. هر روز بیشتر شبیه علی می شد. نگاهش که می کردیم انگار خود علی بود. دلم که تنگ می شد، فقط به زینب نگاه می کردم.  عین علی، هرگز از چیزی شکایت نمی کرد. حتی از دلتنگی ها و غصه هاش. به جز اون روز،از مدرسه که اومد. رفتم جلوی در استقبالش. چهره اش گرفته بود. تا چشمش به من افتاد، بغضش شکست. گریه کنان دوید توی اتاق و در رو بست.   تا شب فقط گریه کرد. کارنامه هاشون رو داده بودن. با یه نامه برای پدرها. بچه یه مارکسیست زینب رو مسخره کرده بود که پدرش شهید شده و پدر نداره. – مگه شما مدام شعر نمی خونید شهیدان زنده اند الله اکبر؟ خوب ببر کارنامه ات رو بده پدر زنده ات امضا کنه. اون شب، زینب نهار نخورده، شام هم نخورد و خوابید. تا صبح خوابم نبرد. همه اش به اون فکر می کردم. خدایا! حالا با دل کوچیک و شکسته این بچه چی کار کنم؟ هر چند توی این یه سال، مثل علی فقط خندید و به روی خودش نیاورد اما می دونم توی دلش غوغاست. کنار اتاق، تکیه داده بودم به دیوار و به چهره زینب نگاه می کردم که صدای اذان بلند شد. با اولین الله اکبر از جاش پرید و رفت وضو گرفت. نماز صبح رو که خوند، دوباره ایستاد به نماز. خیلی خوشحال بود.  مات و مبهوت شده بودم. نه به حال دیشبش، نه به حال صبحش. دیگه دلم طاقت نیاورد. سر سفره آخر به روش آوردم. اول حاضر نبود چیزی بگه اما بالآخره مهر دهنش شکست. - دیشب بابا اومد توی خوابم. کارنامه ام رو برداشت و کلی تشویقم کرد. بعد هم بهم گفت: زینب بابا! کارنامه ات رو امضا کنم؟ یا برای کارنامه عملت از حضرت زهرا امضا بگیرم؟  منم با خودم فکر کردم دیدم این یکی رو که خودم بیست شده بودم. منم اون رو انتخاب کردم. بابا هم سرم رو بوسید و رفت. مثل ماست وا رفته بودم. لقمه غذا توی دهنم، اشک توی چشمم. حتی نمی تونستم پلک بزنم. بلند شد، رفت کارنامه اش رو آورد براش امضا کنم. قلم توی دستم می لرزید. توان نگهداشتنش رو هم نداشتم. گمانی فوق هر گمان. اصلاً نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد. علی کار خودش رو کرد. اونقدر با وقار و خانم شده بود که جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمی اومد. با شخصیتش، همه رو مدیریت می کرد حتی برادرهاش اگر کاری داشتن یا موضوعی پیش می اومد، قبل از من با زینب حرف می زدند.  بالآخره من بزرگش نکرده بودم. وقتی هفده سالش شد، خیلی ترسیدم. یاد خودم افتادم که توی سن کمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم کرد. می ترسیدم بیاد سراغ زینب. اما ازش خبری نش. دیپلمش رو با معدل بیست گرفت و توی اولین کنکور، با رتبه تک رقمی، پزشکی تهران قبول شد. توی دانشگاه هم مورد تحسین و کانون احترام بود. پایین ترین معدلش، بالای هجده و نیم بود. هر جا پا می گذاشت، از زمین و زمان براش خواستگار می اومد.  خواستگارهایی که حتی یکیش، حسرت تمام دخترهای اطراف بود. مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد، دخترهای ما رو بهشون معرفی کنید. اما باز هم پدرم چیزی نمی گفت. اصلاً باورم نمی شد. گاهی چنان پدرم رو نمی شناختم که حس می کردم مریخی ها عوضش کردن. زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توی دست گرفته بود. سال ۷۵ـ۷۶ تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود. همون سال ها بود که توی آزمون تخصص شرکت کرد و نتیجه اش، زنیب رو در کانون توجه سفارت کشورهای مختلف قرار داد. مدام برای بورسیه کردنش و خروج از ایران، پیشنهادهای رنگارنگ به دستش می رسید. هر سفارت خونه برای سبقت از دیگری، پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزتری می داد ولی زینب محکم ایستاد. به هیچ عنوان قصد خروج از ایران رو نداشت.
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرق نعنا هم خودت درست کن 👌😍 ✅مواد لازم نعنا:۲۰۰گرمم آب یخ نعنا ها رو تمیز کنین ساقه های اون رو کامل جدا کنید هیچ ساقی داخل برگ‌ها نباشه تمیز بشورید. داخل یک قابلمه روحی بریزید به مقداری آب بریزید که روی نعنا ها رو بگیره یه آبکش روش بذارید و  یک کاسه بزارین در قابلمه رو برعکس بزارید. وقتی که جوش اومد روی در قابلمه بذارید به محض اینکه یخ ها آب شد به وسیله قاشق و آب ها را بردارید و مجدد روش یخ بزارید . این کار را تکرار کنید تا ۴ تا ۵ ساعت بعد از اون شعله رو خاموش کنید. بذارید قابلمه کامل سرد بشه و در قابلمه را بردارید عرق نعنای خوشمزه ی تازه و طبیعی دارید.
وقتی فرزندتان کار اشتباهی انجام میدهد، به او بگویید؛ به خاطر راستگویی اش، در مجازات او تخفیف قائل می‌شوید به او یاد دهید که راستگویی در هر حال، بهتر از دروغگویی است، حتی اگر عواقبی در پی داشته باشد.
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه دلم هوایت نکند میمیرم ارباب خوبم حسین
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عوض شدن زندگی با دستورالعمل استاد 👇👇 ┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓   @dadhbcx ┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
✅ هرکه فرزندش بیش، برکتش بیشتر! ♦️ یکی از آموزه‌هایی که در روایات بر آن تأکید شده، این است که فرزند موجب برکت در خانواده می‌شود. 🔷 برکت عبارت است از فراوانی، رونق، فزونی، سعادت و نیک‌بختی؛ در این تعریف، برکت شامل مجموعه‌ای از هیجان‌ها، اندیشه‌ها، رفتارها و احساساتی می‌شود که به‌طور وسیع با سلامت و بهداشت روانی خانواده در ارتباط هستند. پس هرچقدر تعداد فرزندان بیشتر باشند، خیر و برکت نیز بیشتر خواهد بود. 🔻 رسول‌خدا (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) نیز بیشتر بودن جمعیت را خیر دانسته و بدان افتخار می‌کنند. ایشان می‌فرمایند: «ازدواج کنید و بر تعدادتان بیفزایید، همانا من به تعداد شما مباهات می‌کنم.» 📚 جامع الاخبار، ج 1، ص 101. 👇👇 ┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓   @dadhbcx ┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
♡•• و چگونھ دربنـدِ خاڪ بماند آنڪھ پـَرواز را آموختھ اسٺ..💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شب جمعه است همه زائر ارباب شویم💚
💚صبح و شب عشق تو را رو به خدا جار زدم شهد نامت برود از دهنم می میرم 💚دور تا دور مرا یاد شما پر کرده از کسی غیر حسین دم بزنم می میرم 💚کشته ی عشق تو را حوصله دنیا نیست من که در حسرت زایر شدنم می میرم صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا