eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
709 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏳ تغییر روش‌های تربیتی با گذر زمان 🎙 استاد تراشیون 📎 📎
@babolharam_ir4_5861908740109764021.mp3
زمان: حجم: 1.9M
🏳 🌸 شور زیبای میلاد امام حسین علیه‌السلام 🌺 جان حسین ، جانان حسین ، عالم سنه قربان حسین 🎤
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 عظمت صلوات و مناجات شعبانیه در بیان حضرت آیت الله بهجت (رضوان الله تعالی علیه)
🍃🌸سلام علیکم 🍃🌸 قدم به ساحت جهان زدند: ٣هم قدم، ٣هم قسم، ٣هم سخن، ٣هم نشین،٣ همسفر،٣هم هدف، ٣هم نظر، ٣ بی قرین، ٣دلربا، ٣جان به كف، ٣ هم ندا، ٣ نازنین... " یكی پدر،یكی پسر،یكی عموی مه جبین " 🍃🌸میلاد سه پرچمدار حریم ولایت و اعیاد شعبانیه و روز پاسدار بر شما مبارک باد🍃🌸
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‏‌🌸💫یکشنبه تون 🤍💫پـر از بـهتـریـنهـا 🌸💫بـوم روزتـون رنگیـن 🤍💫طرح زمینه اش مهربانی 🌸💫لـحظـه هـاتـون 🤍💫پـراز اتـفـاقـات قـشـنـگ 🌸💫افـکـار بـلـنـدتـان سـبـز 🤍💫و دلتان به پاکی آسمان 🌸💫یکشنبه تون پر از شکوفه های 🤍💫اجابت و سرشاراز معجزه‌ی خدا
"لاٰ حَولَ وَلاٰ قُوَّةَ اِلّاٰ بِاللّٰهِ الْعَلیٌِ الْعَظیم" 🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ  آغاز کنیم: 🪧تقویم امروز: 📌 یکشنبه ☀️ ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ هجری شمسی 🌙 ۳ شعبان ۱۴۴۶ هجری قمری 🎄 2 فوریه 2025 میلادی 📖 حدیث امروز: ✳️ امام حسین علیه السلام : از کاری که باید از آن پوزش خواست حذر کن که مومن نه بد کند و نه عذر خواهد؛ومنافق هرروز بد کند و معذرت طلبد. 🔖 مناسبت امروز: 🌸 میلاد حضرت امام حسین علیه السلام وروز پاسدار 🚀 روز فناوری فضایی اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ اَللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج اِلٰهیٖ آمّیٖن
سلام امام زمانم✋🌸 یا صاحب الزمان ... دنیا با وجود شما گلستان می‌گردد! و چقدر مشتاقیم به آن عالمی که سراسر آرامش و زیبایی است؛ مولاے من ... کاش این پرده‌‌ے سیاه و ضخیم غیبت کنار رود؛ تا دنیا به گُل وجودتان مزین گردد ... نرگس، گل زمستان است. زمستان است گل نرگس نمی‌آیی؟ 🌤اللهم عجل لولیک الفرج🌤
💖🍃سوم شعبان سالروز ولادت باسعادت حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و روز پاسدار مبارک باد —————————- 🌸میلاد گل رسول و زهرا و علی است 🌸زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است 🌸ما را دگر از روز جزا بیمی نیست 🌸چون بر دل ما عشق حسین بن علی است سوم_شعبان ولادت_امام_حسین_علیه السلام_مبارکباد
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هــر سحر بعدِ نمازم یٰاحُسِیْن سر میدهم مرغِ دِل رٰا به هواے حـرمت پـر می دهم. مــن به عشــــقِ دیــدنِ آن ڪَنبَدِ زیباے دوست یڪ سـلام از راهِ دور بر اِبنُ‌الْحِیـدَر می‌دهَم. «اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْن وَ عَلَى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَى اَوْلادِ الْحُسَیْن وَ عَلَى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ ُوَ عَلَی عَبّٰــاسِ الحُسَین» 🍃🌸🍃🌸🍃🌸
✨ساعت ۸ به وقت امام هشتم✨ خاک پای زایر شاه خراسان میشوم  یارضا میگویم و آیینه بندان میشوم هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم  همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم باز هم از لطف این آقا که صاحب سفره است  بر سر این سفره جزء ریزه خواران میشوم پنجره فولاد او را در بغل حس میکنم  هر زمان دلتنگ عطر و بوی باران میشوم بعد عمری گر نصیب من شود کرببلا  تا ابد ممنون آقای خراسان میشوم
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#رمان #رهایی_از_شب #قسمت_صد_و_چهل_و_یکم ‍ ‌ حاج مهدوی اون جمله ی همیشگی رو تکرار میکرد و من مدام
‍ ‌ این تعریف اون قدر غیر منتظره بود که حادثه ی چند دقیقه ی پیش را فراموش کردم و با گونه هایی سرخ از شرم سرم رو پایین انداختم! او خنده ی ریزی کرد و ماشین رو روشن کرد. نمیدونستم منو کجا میبره؟دلمم نمیخواست بدونم من فقط به جملاتش فکر میکردم و جای بوسه اش رو در زیر چادر سیاهم نوازش میکردم. او بلند بلند برام تصنیف عاشقونه میخوند و مدهوش و مستانه نگاهم میکرد.. من هرگز باور نمیکردم این مرد همان حاج مهدوی سفت وسخت چندماه  پیشه. انصافا شنیدن جملات عاشقانه از لبهای حاج کمیل شیرین تر از شنیدن همان کلمات از زبان باقی مردها بود.نگاه های با حیا و سرد او بعد از محرمیت تبدیل به نگاههای عمیق وعاشقانه شد و من روز به روز از اینکه عاشقش شده بودم خوشحال تر و راضی تر میشدم. او برخلاف تصورم منو به درکه برد!! من با تعجب میخندیدم و میگفتم: _اینجا چیکارمیکنیم؟؟ اون هم تو این سرما؟!! او درحالیکه کمربندش رو باز میکرد گفت: غر نزنید سادات خانووم..پیاده شید.من که با شما سردم نمیشه شما هم هروقت سردتون شد میتونید رو آتیش دل من حساب کنید.. از تعبیر زیبا وشاعرانه ش غرق غرور و شادی شدم و دست در دست او از کوه بالا رفتیم. من حتی درصدی فکر نمیکردم که حاج کمیل چنین محلی رو برای دعوت من در نظر گرفته باشه. هرکس که مارو میدید با تعجب نگاهی میکرد و کنار گوش دیگری میخندید! عده ای هم دستمون می انداختند و میگفتند.حاجی مواظب باش عبات گیر نکنه به پات بیفتی… و فکر میکنید که حاج کمیل چه پاسخی میداد؟؟! _با روی گشاده وخندان میگفت:ممنون از یادآوری تون اخوی.. یکی به تمسخر گفت:حاجی تقبل الله. . او خندید و گفت: با این فشاری که روی زانو بنده هست و سرمای شدید قطعا قبوله از شما هم تقبل الله. . من از صبروحوصله ی او در حیرت بودم و گاهگاهی از جوابهای زیبا و شوخ طبعانش میخندیدم..یاد اون روزی افتادم که با کامران در ماشین نشسته بودم و او ما رو دید.اون روز هم در مقابل گزافه گوییهای کامران همینگونه رفتار میکرد بی آنکه خم به ابرو بیاره و دلخور  شه. گاهی اوقات از اینهمه صبر و بلند نظری او حیرت زده میشدم و از خودم میپرسیدم من چه عمل خوبی انجام داده بودم که خدا او را به من هدیه داده بود!؟ وقتی به پیسنهاد او به یک رستوران سنتی در همون ناحیه رفتیم تاشام وچای بخوریم.ازش پرسیدم:حاج کمیل واقعا این رفتارها و کنایه ها آزارتون نمیده؟ او که هنوز نفس نفس میزد دستهایش رواز شدت سرما زیر بغل گذاشت و بالبخندی گفت: رقیه سادات خانوم این بنده ی خداها دنبال تیکه پرونی نیستن.جوونند..دنبال شوخی وخنده اند.شاید یکی از علتهای کارشون سر به سر گذاشتن ما باشه ولی ته ته دلشون خبری نیست..اونا فقط یک کم بی اعتمادند. چون مدتیه ما رو اونطوری که باید نمیشناسند.فکر میکنند ما شبیه اون چیزی هستیم که رسانه های غربی نشون میدن..البته بعضی هامونم به این حرفها وحدیثها دامن زدیم.. من وقتی این لباس و تنم کردم یعنی در خدمت همه ام..این همه شامل این جوونها هم میشه..میخوام اونا بفهمن که من هم یکی از خودشونم..شاید تو بعضی موارد مثل اونا فکر نکنم ولی درکشون میکنم. میفهممشون.. همون موقع یکی از همون جوونها به سمت تختمون اومد و درحالیکه نیشش تا بناگوشش باز بود گفت:بههههه سلاااام حاج آقا راه گم کردی..چه عجب از این طرفها. نبودی چند وقت.. حاج مهدوی به احترام او نیم خیز شد و دستهای او را گرفت و صورتش رو بوسید. اون جوون با دیدن من سرش رو پایین انداخت و باحجب وحیا سلام کرد وگفت:ببخشید خانوم. .از ذوق دیدن ایشون بی ادبی کردم سلام نگفتم. من چادرم رو محکم تر گرفتم و با متانت جوابش رو دادم و سرم رو پایین انداختم. جوان که اسمش آرش بود و تیپی کاملا امروزی داشت خطاب به حاج مهدوی نگاه معناداری کرد و پرسید: حاجی بله؟؟ حاج کمیل سرش رو به حالت تایید تکون داد و هردو باهم خندیدند. جوون سرو صورت او رو بوسید و گفت:خیلی خوشحال شدم حاجی..دست راستت رو سر ما بعد رو کرد به من وگفت:خانوم یعنی خوش بسعادتتون..خداوکیلی یه دونست..ماهه..ان شالله مبارکتون باشه.. و با عذرخواهی ازکنار تختمون دور شد. من با کلی سوال به حاج کمیل نگاه کردم. او با لبخندی زیبا سرش رو به اطراف چرخوند وگفت:دوسالی میشه میشناسمش..همینجا باهم آشنا شدیم.جوون خوبیه…از هموناییه که ظاهرش با باطنش کلی فرق داره.. نگاهش کردم.. ودوباره فهمیدم چقدر درمقابل روح او روح ضعیفی دارم. او از بیحیایی نگاهم خنده ی محجوبانه ای کرد. ولی من همچنان نگاهش میکردم.. عاشقانه و بدون هراس! من عاشق این مردم!! بگذار هرکس هرچی میخواد بگه.. میخوام تا ابدیت کنار او باشم. میخوام تا همیشه نگاهش کنم.. ادامه دارد… نویسنده: