6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗯 نحوه صحیح پول توجیبی دادن به فرزندان
🎙 دکتر عزیزی
#تربیت_فرزند
#سبک_زندگی
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلب حرمی...
صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚
🍃رو به شش گوشهترین
قبلهی عالم
هر صبح بردن نام
حسیـــن بن علی میچسبد:
چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست
اَبــاعَبـــــدالله...
هرکسی داد سَلامی به تو
و اَشکَش ریخت ،،،
او نَظـَرکَــردهی زَهــراست...
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
وعَلی العباس الحسُیْن...
ارباب بيکفن ســــــــلام...
#صبحم_بنامتان_اربابم
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ اَعْدائُهُمْ اَجْمَعینْ
⛔️ کارهائی که در باطن ناپسند هستند ولی خوب جلوه میکنند. (بخش بیستم)
🔸ملاک برتری انسانها بر یکدیگر فقط تقواست، نه نژاد، نه رنگ، نه ملیت، نه جنسیت، نه سن و سال و نه موقعیت جغرافیائی...
♦️ یک میراث ناپسند و بد که بین اقوام مختلف دنیا مشترک است و از زمان جاهلیت بجا مانده، زیاد هم محسوس نیست، فرهنگ جاهلانهای است که تقریباً جزء باورهای ما شده، این فرق گذاشتن بین فرزند دختر و پسر است، یا اعتقاد به برتری مرد بر زن در خلقت...
این باور جاهلانه در بیشتر کشورهای دنیا وجود دارد، بعضاً در بین خانوادههای ایرانی دیده میشود که بیشتر تمایل به فرزند پسر دارند...
خداوند در قرآن سوره شوری آیات ۴۹ و ۵۰ میفرماید:
«لِّلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ» "۴۹"
«أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا وَيَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيمًا إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ» "۵۰"
ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍیی ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، میﺁﻓﺮﻳﻨﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮ میﺑﺨﺸﺪ، ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺴﺮ.
ﻳﺎ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ میﺩﻫﺪ. ﻭ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻧﺎﺯﺍ میﮔﺬﺍﺭﺩ. ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺍﻭﺳﺖ ﺩﺍﻧﺎی ﺗﻮﺍﻧﺎ.
🔴 برتری مرد بر زن بدون دلیل، فقط در ذهن علیل و مریض جای دارد، دشمنان اسلام از این باور جاهلانه خیلی سوءاستفاده کردهاند، این یكی از مواردی است كه مستشرقین خیلی به آن توجه نشان داده و به وسیله آن تخریب اذهان کردهاند، باور غلط مردم را بجای احکام اسلام قالب کردهاند، گفتهاند اسلام به زن بی اعتنایی میکند، اسلام زن را تحقیر میکند، یقه جر میدهند که حقوق زنان در اسلام پایمال شده، جنبش فمنیستی تشکیل میدهند... و قس علیهذا...
خوب بالآخره نصف مردم جهان زن هستند، وقتی اینطور تبلیغ میکنند که اسلام زن را تحقیر میكند، بازتاب زیادی دارد...
برخلاف این تبلیغات مسموم، اسلام بین زن و مرد هیچ تفاوتی قائل نیست، نه تنها تفاوتی قائل نیست، بلکه در جاهائی زن را در کسب مقام معنوی بر مردان برتری داده، قرآن در سوره تحریم آیه ۱۱ میفرماید از این زن بیاموزید «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْن»
همه مردم دنیا از آسیه همسر فرعون باید یاد بگیرند...
وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى
🔸این بحث ادامه دارد انشاءالله
✍️ حبیبالله یوسفی
💢 محیط زیستی پاک
امام صادق علیهالسلام:
📜 لا تَطیبُ السُکنی إلّا بِثَلاثٍ: الهَواءِ الطَّیِّبِ، وَ الماءِ الغَزیرِ العَذبِ، و الأرضِ الخَوّارَةِ .
📖 زندگی جز با سه چیز خوش نمیشود: هوای پاک، آب فراوان گوارا و زمین نرم و سست (آماده زراعت).
📚 تحف العقول، ص ۳۲۰.
🔶 روز جهانی زمین پاک گرامی باد.
📎 #محیط_زیست
🌐 حقوق بشر از دیدگاه امام سجاد علیهالسلام
🎁 حق صدقه:
❇️ امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: وَ حَقُّ الصَّدَقَةِ اَنْ تَعْلَمَ اَنَّهَا ذُخْرُكَ عِنْدَ رَبِّكَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَدِيعَتُكَ الَّتِي لَا تَحْتَاجُ اِلَى الْاِشْهَادِ عَلَيْهَا .
💎 و حق صدقه این است که وقتی به کسی صدقه میدهی، بدان که آن پول یا کمک، در واقع پیش خدا برایت کنار گذاشته شده، مثل یک پسانداز آسمانی! و لازم نیست کسی شاهد باشه که تو کمک کردی، چون خدا خودش میبیند.
🔶 بخش اول:
1️⃣ صدقه مثل یک سرمایهگذاری پیش خداست:
یعنی چیزی که امروز به کسی کمک میکنی، فردا خدا به شکل زیباتری بهت برمیگردونه.
2️⃣ لازم نیست بگی من کمک کردم:
خدا همه چیز رو میدونه. کمکِ واقعی نیازی به تماشاچی نداره.
3️⃣ صدقه فقط پول نیست:
یه لبخند، یه جملهٔ امیدبخش، یا حتی برداشتن یه مانع از راه کسی، همهشون صدقهان!
📎 #کودک_نوجوان
📎 #کوتاه_نوشته
📎 #رساله_حقوق
📎 #امام_سجاد
📎 #حق_صدقه
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢 زندگی با رنگ الهی
🍃 از نيازهاى قطعى و اساسى براى داشتن زندگى سالم و توأم با آرامش و موفقيت، داشتن ايمان و اعتقاد مذهبى صحيح و پايدار است. ايمان و اعتقاد به خدا بسان داروى شفابخشى است كه اضطرابها، نگرانىها و ناهنجاریها را مىزدايد و به زندگى رنگ و بوى الهى مىبخشد.
📚 ویسی، غلامرضا، آسيب شناسى خانواده، ج۱، ص۲۴.
📎 #خانواده
📎 #سبک_زندگی
📎 #تربیت
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓ بچهم نماز نمیخونه، چیکار کنم؟
🎙 استاد ماندگاری
#سبک_زندگی
#نماز
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هنگام حمام و غسل کردن
این غسل را هم انجام دهید
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان حورا💗 قسمت8 _اونش به تو ربطی نداره برو تو اتاقت. مهرزاد با نا رضایتی به اتاقش رف
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان حورا💗
قسمت9
وارد خانه که شد سکوتی را شنید که غیر ممکن بود. هیچوقت در این ۱۷سال زندگی آنقدر خانه آرام نبوده. دلش می خواست بفهمد چه اتفاقی افتاده.
قدم به قدم که نزدیک در ورودی می شد استرسش بیشتر می شد.
جلوی در کفش های غریبه ای دید. با تردید کفش هایش را درآورد و رفت داخل.
صدای گفتگو های یواش و آرامی را می شنوید. بی خیال شد و بدون صدا وارد اتاقش شد.
تا شب بدون مزاحمت درس خواند و کسی مزاحمش نشد.
در اتاق طبقه بالا مهرزاد کلافه قدم می زد. فکرش درگیر اتفاقات و حرف های امروز بود که یواشکی از پشت در شنیده بود.
چرا مادر و پدرش نمی خواستند او بفهمد؟
چرا می خواستند برخلاف نظر حورا عمل کنند؟
فکر نبودن حورا در این خانه عذابش می داد.
در اتاقش قدم می زد و با خودش حرف می زد.
_بهش بگم؟ نگم؟ چیکار کنم؟
باید حورا رو با خبر کنم. نمی خوام در عمل انجام شده قرار بگیره و این وضعیت رو قبول کنه.
باید بهش بگم اما.. اما حورا که با من حرف نمی زنه. اون که به من اصلا محل نمی ده. منو آدم حساب نمی کنه.
همین غرورش منو جذب کرده.
موقع شام رفت پایین تا بتواند اگر توانست با حورا حرف بزند.
_سلام.
با سلام سرسری خانواده،نشست سر میز و منتظر حورا شد.
شام را کشیدند و حورا نیامد.
به مارال نگاهی کرد و گفت:مارال برو حورا رو صدا کن.
مادرش خیلی سریع گفت:نه حورا درس داره.
_ناهارم نخورد مادر من.
_تو به فکر خودت باش نمی خواد جوش کسیو بزنی.
مهرزاد با غیظ دندان هایش را بهم سایید و در دل گفت:حورا کسی نیست.. عشق منه..
شام را با بی میلی خورد و رفت بالا.
نیمه های شب بود و حورا مشغول دعا و نیایش. مهرزاد آرام از پله ها پایین رفت و پشت در اتاق حورا ایستاد.
🍁نویسنده زهرا بانو🍁
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان حورا💗 قسمت9 وارد خانه که شد سکوتی را شنید که غیر ممکن بود. هیچوقت در این ۱۷سال ز
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان حورا💗
قسمت10
صدای گریه های هرشب حورا عذابش می داد. صدای زمزمه های عاشقانه اش با خدا او را ترغیب می کرد تا اوهم کمی با خدای حورا خلوت کند اما هر بار عشق حورا جلوی چشمش را می گرفت و نمی زاشت به خدا فکر کند.
پسری که تا به حال نماز نخوانده بود، حتی یک رکعت.. حال عاشق دختری با خدا و با ایمان شده بود که نماز شبش ترک نمی شد.
دستگیره در را کشید و در آرام و بی صدا باز شد. خواست برود داخل اتاق و با حورا حرف بزند اما نتوانست. چند بار سعی کرد که بالاخره قفل دل و زبانش را بشکند اما نتوانست و در را بست و برگشت به اتاقش. اعصاب و روانش از دست خودش و زبان بی صاحابش حسابی بهم ریخته بود.
باید هرطور شده با حورا حرف می زد بنابراین تصمیم گرفت فردا موقع رفتن حورا به دانشگاه او را با ماشین برساند و با او حرف بزند.
صبح زود از خواب برخواست و صبحانه حاضر کرد. با آمدن حورا به آشپزخانه به او سلام کرد و گفت:صبحونه بخورین میبرمتون.
_نه ممنون خودم میرم.
با جدیت گفت:همین که گفتم. باهاتون حرف دارم.
دیگر مخالفت نکرد و نشست پشت میز. با هم صبحانه خوردند و بدون اطلاع مریم خانم با هم از خانه خارج شدند.
حورا در عقب را باز کرد تا بشیند اما مهرزاددر را بست و در جلو را باز کرد.
_من راننده شما نیستم حورا خانم. بشینین جلو.
حورا جلو نشست و خود را جمع و جور کرد. حس خوبی نداشت که با پسر دایی اش در یک ماشین بنشیند و با او حرف بزند.
مهرزاد که نشست سریع راه افتاد.
_حورا خانم میخواستم یک مسئله مهمی بهتون بگم. دیشبم خیلی سعی کردم بگم اما نتونستم.
_خب بگین.
_راستش.. من.. من دیروز..
_آقا مهرزاد اگه میخواین بگین زودتر حرفتونو بزنین.
هرکار کرد کلمات را به زبان بیاورد نتوانست و حرفش را هی قورت می داد.
_هیچی.
_یعنی چی هیچی؟ منو مسخره کردین؟ این همه وقت منو گرفتین که بگین هیچی؟
مهرزاد دهانش بسته شد و چون کم کم می رسیدند به دانشگاه سرعتش را کم کرد.
ماشین که توقف کرد، حورا با گفتن این جمله پیاده شد.
_لطفا از این به بعد اگر حرفی می خواین بزنین بهش فکر کنین بعد وقت کسی رو بگیرین.
🍁نویسنده زهرا بانو