eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
707 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ اَعْدائُهُمْ اَجْمَعینْ 🔴 بخاطر رفتار دیگران مرتکب گناه شدن غلط است. «نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ» (حشر/ ۱۹) خدا را فراموش کرد، خدا هم او را فراموش می‌کند. بعضی‌ها ناله می‌کنند که چرا هر چه بیشتر تلاش می‌کنیم کمتر نتیجه می‌گیریم، این افراد معمولاً خداوند را مسئول ناکامی خود می‌دانند، در صورتیکه خودشان مسئول شکستهای خویش هستند «زاغُوا أَزاغ‏» (صف/ ۵) از بیراهه می‌روند که به مقصد نمی‌رسند، «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُم‏» (اسراء/ ۷) خوبی کنی به خودت کرده‌ای، بدی کنی به خودت برمی‌گردد. هر کسی مسئول اعمال خود است، مثلاً اگر به خانمی که کشف حجاب کرده تذکر بدهید، می‌گوید برو بابا، اگر راست می‌گویید جلوی دزدیها و اختلاسها را بگیرید، تازه اگر بخت یارتان باشد و چهار تا فحش و ناسزا بهتان ندهد... 🔸آخرش معلوم نشد کشف حجاب بعضی خانمها و دزدی و اختلاس و رانت خواری بعضی از دولتی‌ها چه ربطی به هم دارند... هر کسی در حیطه شخصی خود باید مراقب اعمالش باشد، اینکه من اعمالم را گره بزنم به اعمال دیگران و تقلید کنم اشتباه و غلط است «وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ» (انعام/۱۶۴) روز قیامت هیچکسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد. مرحوم علامه طباطبایی می‌فرماید: از مفاد آیه ۱۶۴ سوره مبارکه انعام یک معنا را افاده مى‌كنند، و آن اين است كه هر كس هر چه مى‌كند مانند سايه‌اى به دنبالش هست، و از او به ديگرى تجاوز نمى‌كند، و اين مفاد آيه «كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ‌» (مدثر/۳۸) است كه مى‌فرمايد هر كس گروگان عملى است كه كرده. وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ✍️ حبیب‌الله یوسفی
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درد اگر از توست ، دردت بر سرم .. زخم اگر از توست ، بر دل مرهم است💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام...
🌐 حقوق بشر از دیدگاه امام سجاد علیه‌السلام 💐 حق نیکی‌کننده: ❇️ امام سجاد علیه‌السلام می‌فرمایند: وَ اَمَّا حَقُّ ذِي الْمَعْرُوفِ عَلَيْكَ‌ ...تُخْلِصَ لَهُ الدُّعَاءَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ‌ فَاِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ‌ كُنْتَ قَدْ شَكَرْتَهُ سِرّاً وَ عَلَانِيَةً‌ . 💎 حق کسی که به تو نیکی می‌کند این است که براش با پاک‌ترین و قشنگ‌ترین دعایی که بلدی، پنهونی از ته دلت دعا کنی. اگر این کار رو بکنی،انگار هم جلوی خودش و هم پشت سرش ازش تشکر کردی. 🔶 قسمت چهارم: 1️⃣ قدردانی همیشه لازم نیست با زبان باشه؛ گاهی یه دعا از ته دل و از درون و خالصانه، از هزار تا ممنونم باارزش‌تره. 2️⃣ دعا یه هدیه‌ی قشنگه؛ تو با دعا کردن برای کسی، یه هدیه‌ی معنوی و ماندگار بهش می‌دی، حتی اگه خودش نفهمه. 3️⃣ پشت سر هم خوبی کن! امام می‌گه حتی اگه اون شخص پیشت نیست، باز هم خوبی‌هاش رو فراموش نکن و براش دعا کن. 4️⃣ یک جمله برای به‌یادسپاری: وقتی کسی بهت خوبی کرد، با دعات جبران کن؛ چون دعا هم تشکره، هم محبت. 📎 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
🌐 حقوق بشر از دیدگاه امام سجاد علیه‌السلام 💐 حق نیکی‌کننده: ❇️ امام سجاد علیه‌السلام می‌فرمایند: وَ اَمَّا حَقُّ ذِي الْمَعْرُوفِ عَلَيْكَ‌ وَ تَذْكُرَ مَعْرُوفَهُ‌ . 💎 حق کسی که به تو نیکی می‌کند این است که نیکی‌اش را به خاطر بسپاری. 🔶 قسمت دوم: 1️⃣ خوبی‌اش را فراموش نکن؛ یاد خوبی‌هایی که دیگران در حق تو کرده‌اند همیشه در دلت بمونه. حتی وقتی دیگران یادشون نیست، تو یادت باشه چه کسی تو رو در سختی‌ها تنها نگذاشت. 2️⃣ یاد خوبی‌ها بمانیم؛ وقتی کسی به ما خوبی می‌کند، باید آن را فراموش نکنیم و همیشه به یاد داشته باشیم. 3️⃣ قدر مهربانی را بدانیم؛ اگر کسی با ما مهربان بود، باید قدردان او باشیم و خوبی‌اش را دست‌کم نگیریم. 4️⃣ دل مهربان، خوبی‌ها را حفظ می‌کند؛ انسان‌های با معرفت، خوبی دیگران را در دل نگه می‌دارند، نه این‌که فقط به‌زودی آن را فراموش کنند. 5️⃣ نگهداری نیکی در دل، نشانه انسان خوب است؛ کسی که خوبی دیگران را فراموش نمی‌کند، خودش هم انسان خوبی است. 6️⃣ خوبی‌ها، یادگاری‌های قشنگ زندگی‌اند؛ خوبی‌هایی که دیگران در حق ما کرده‌اند، مثل گنج‌اند. باید آن‌ها را مثل چیزهای باارزش نگه‌داری کنیم. 📎 📎 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢رضا بود! 🔰کنار محراب نشسته بود، نزدیکش شدم زیر لب ذکر می‌گفت: من‌من کنان پرسیدم همیشه برایم سوال بوده چرا فقط به پدرتان؟ چرا بقیه را رضا نمی‌گفتن؟ شنیدم مأمون به پدرتان لقب رضا داده، چون ولایت‌عهدی را پذیرفت. 🔸لبخندی زد و آرام گفت: خداوند او را رضا نامید، چون خودش از او خشنود بود، پیامبر و امامان از او راضی بودند. 🔸کنارش روی زانو نشسته‌ام لبم را کنار گوشش بردم و گفتم: مگر خدا ازاجدادتان رضا نبود؟ 🔸سرش را بلند کرد و گفت: خدا از اجداد ما راضی بود، اما تنها پدرم بود که دوست و دشمن، هر دو از او راضی بودند. 📚معانى الأخبار، صدوق، ج1، ص 13 📎 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢زن و خانواده 💠حقّ بيشتر مادر بر گردن فرزند 💠اسلام در برخی موارد به دلیل زحمات بیشتر زنان، حق و مسئولیت بیشتری برای آن‌ها در نظر گرفته است. در تربیت فرزند، حق مادر بر گردن فرزند سنگین‌تر است، زیرا نقش عاطفی و تربیتی مادر در رشد انسان برجسته‌تر می‌باشد. این تفاوت، برخاسته از عدل الهی و نه ترجیح جنسیتی، بلکه پاسخی به زحمات و مسئولیت‌های بیشتر زنان در خانواده است. 📚زن و خانواده، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای، ص۷۳ 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢زن و خانواده 💠خانواده؛ سلول حقيقى پيكره‌ى جامعه 💠اسلام بر اهمیت خانواده به‌عنوان بنیادی‌ترین واحد اجتماعی تأکید دارد. از دیدگاه اسلامی، زندگی فردی و انزوای دائمی مطلوب نیست، بلکه انسان در چارچوب خانواده به تکامل اجتماعی و معنوی می‌رسد. خانواده سلول حقیقی جامعه است و باعث انسجام و پایداری اجتماع می‌شود. 📚زن و خانواده، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای، ص۸۰ 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢 مامان بابا من غول نیستم 🔷 کتاب مامان بابا من غول نیستم نوشته مسلم وافی و سعید شریف یزدی است. موضوع این کتاب آسیب‌های کاهش جمعیت و فرزندآوری و راه‌های مقابله با آن است. ✍️ در کتاب مامان بابا من غول نیستم سعی شده ضمن تبیین شرایط موجود در حوزه جمعیت و آسیب‌های آن و ارائه راهکارهای مرتبط در جهت کاهش آسیب‌ها و ترویج فرزندآوری به بررسی برخی از انواع ترس‌ها در مورد فرزندآوری و عللشان پرداخته و در نهایت راهکارهای مقابله با آن ترس‌ها بیان شود. 📎 📎 📎 📎 ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 حکایت لطف بزرگ دو برادر در حق پدر نزول‌خور 🔸استاد انصاریان ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ✅ راهکاری برای انتخاب صحیح رشته ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ_ܩߊ_ܝ‌ߊ_ܢ̣ܘ_ߊ‌ܢܚ݅ࡅ߳ܝ‌ߊ‌ܭ_ܢ̣ܭَܥ̇‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌❣↶ ╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨‍👩‍👧‍👦❀•❀⊱━━╮ @dadhbcx ╰━━⊰❀•❀👨‍👩‍👧‍👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
جلو رفت تا غذا را بگیرد اما با شنیدن اسمش از زبان مهرزاد ایستاد و سمت آن ها قدم برداشت. به جفتشان سل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان حورا💗 قسمت24 وسط کوچه حورا چرخید سمت مهرزاد و گفت:چرا با من صمیمی حرف میزنین؟ مهرزاد متعجب نگاهش کرد و گفت:چ..چی؟ _من خوشم نمیاد از این حورا جان گفتنای شما. خوشم نمیاد منو به برادر دوستتون معرفی می کنین؟ این کارا چه دلیلی داره؟! _مگه..کار بدی کردم؟ _بله خیلی... دلیلی نداره منو به ایشون معرفی کنین. _امیر مهدی اصلا از اون پسرا نیست. هیئتی و مسجدیه بچه خوبیه. _خوب بودنش دلیل بر این نیست که شما منو به ایشون معرفی کنین و هی حورا جان حوراجان صدام کنین. من مثل دخترای دیگه نیستم که با جان گفتن شما خوشحال بشم. من تو خانواده شما فقط یک مزاحم به حساب میام و دوست ندارم برخلاف نظر پدر و مادرتون با من خوب برخورد کنین و تظاعر کنین که منو دوست دارین. _تظاهر؟؟؟ _حالا هرچی... من دوست داشتن شما رو نمی خوام. نمی خوام کسی دوستم داشته باشه. باز بغض بر گلویش چنگ زد‌. _می خوام مثل همه این سال ها تنها بمونم و کسی بهم ابراز علاقه نکنه. تا مهرزاد خواشت حرفی بزند، حورا گفت:آقا مهرزاد خواهش می کنم بیشتر از این نفرین مادرتون رو دنبال خودم و خودتون نکشین. سپس به راه افتاد و تا خانه دوید. با کلید در را باز کرد و داخل شد. برق ها خاموش بود. خودش را به اتاقش رساند و غذایش را روی میز تحریر گذاشت. آن شب حس کرد چقدر تنهاست اما وقتی یاد خدا افتاد خودش را سرزنش کرد و قول داد به تنهایی فکر نکند تا خدا را دارد. صبح باز دلش می خواست به حرم برود اما حوصله تحمل اخم های مریم خانم را نداشت. غذای دیشب را برای ظهر گرم کرد. مشغول کشیدن غذا داخل بشقاب بود که مارال از راه رسید. _سلام حورا جونی خوبی؟ _سلام عزیزم خسته نباشی. خوبم تو خوبی؟ _خوبم ممنون. امروز خسته شدم. _ای جونم. برو لباساتو عوض کن. صورتتم آب بزن بیا با هم ناهار بخوریم. مارال که رفت، حورا متوجه شد ناهاری در کار نیست و فقط برنج و قرمه سبزی دیشب در آشپزخانه بود. دلش نیامد دایی و مونا و مهرزاد گشنه بمانند. حتما مریم خانم کلاس بود. شروع کرد به درست کردن ماکارانی با قارچ و مرغ. چون مارال گشنه بود غذایش را به او داد و خودش تا درست شدن ماکارانی صبر کرد. مونا تقریبا ساعت۴رسید و با دیدن حورا در آشپزخانه چشم غره ای رفت و سمت اتاقش قدم برداشت.... بشقاب کوچکی ماکارانی برای خودش کشید و بقیه اش را با ظرف سالادی برای اهالی خانه گذاشت و رفت به اتاق مارال تا برایش داستان بخواند. این بار تصمیم گرفت داستان حضرت یوسف را برایش تعریف کند چون برای خودش هم جذاب بود. هنوز به اواسطش هم نرسیده بود که مارال خوابید. حورا رویش را بوسید و لبخندی به چهره معصومش زد. پتو را رویش کشید و به اتاقش رفت. تصمیم گرفت برای نماز مغرب به مسجد برود. چند روزی بود از هدی خبر نداشت. با او تماس گرفت تا از حالش با خبر شود. _الو بله؟ _سلام هدی خانم.. ستاره سهیل. حال شما احوال شما؟ خوب هستین؟ بدون ما خوش میگذره؟ _ایش خیلخب بسه ترمز کن برسم بهت. _نمی خوام بی معرفت. معلوم هست کجایی؟ _خب راستش یک مسافرت چند روزه رفته بودم با خانواده. _عه بسلامتی کجا؟ _جمکران. حورا ناخودآگاه خندید و گفت:خوش بحالت. کاش بهم میگفتی التماس دعا مخصوص می گفتم بهت. _خیالت تخت همش به جون تو‌تحفه دعا می کردم. خندید و گفت:ممنون دوست جانم. دیگه چه خبر؟خانواده خوبن؟خودت چی؟ _زنده ام نفس می کشم. بقیه هم خوبن. تو چیکار میکنی؟واسه جشن آماده ای؟ _کم و بیش.. بهش فکر نمی کنم. _بله منم خرخونی می کردم لازم به فکر نداشتم حتما قبول می شدم. _خیلخب حسود خانم امشب میای اینجا؟ _ چی؟؟کجا؟؟ خونه داییت؟؟ نه بالا غیرتت حوصله زن دایی فولاد زره تو رو ندارم. _عه هدی غیبت نکن. منظورم اینه بیا با هم شب بریم مسجد محلمون بعدشم بریم حسینیه شب آخره فاطمیه است. هرشب هیئت داره اینجا. مداحشم خیلی خوبه بیا دیگه. _اگه شام میدن میام. _هدی؟! _خیلخب نزن میگم بابام بیارتم. _آفرین دختر خوب منتظرتم. _باشه گلی مواظب خودت باش. تا شب فعلا.. خیلی خوشحال بود از دیدن هدی و این که میتواند مدتی را با او بگذراند. با کسی که در این دنیای تنگ و تاریکش با او فقط راحت بود. از داشتن دوستی مانند هدی خیلی خوشحال بود،از اتاقش بیرون رفت و با دیدن دایی اش که روی مبل نشسته بود و روزنامه مطالعه می کرد، ایستاد و به رسم ادب سلام کرد. _سلام دایی. _سلام دختر. خوبی؟ خوشی؟ کم و کسری نداری؟ _خوبم ممنونم. نه کم و کسر ندارم. خواستم ازتون اجازه بگیرم که.. آقا رضا عینکش را برداشت و گفت:که چی؟ _که امشب نماز برم مسجد از اون طرف هم برم حسینیه. البته دوستمم باهام میاد.
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان حورا💗 قسمت24 وسط کوچه حورا چرخید سمت مهرزاد و گفت:چرا با من صمیمی حرف میزنین؟
آقا رضا بلند شد و رفت جلو. دستش را روی شانه دخترخواهرش گذاشت و گفت:چقدر تفاوته بین تو و مونا. لبخند کوچکی روی لب های حورا نشست و پرسش گرانه، دایی اش را نگاه کرد. _بهت میگم کم و کسر نداری میگی نه... اما به مونا که میگم شماره کارت میده بهم. میای ازم اجازه بگیری که... که بری مسجد و حسینیه اما مونا بدون اجازه میره مهمونی و تولد دوستاش. تو میگی با دوستت میری چون فکر می کنی تنها رفتن از نظر من عیبی داره... اما مونا هر جا بره تنها میره شایدم با دوستای... سرش را گرفت و گفت:لا اله الا الله. حورا باز هم سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت. آقا رضا دستش را از شانه حورا برداشت و کلافه به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد و به بیرون خیره شد. _برو دایی جان من به اندازه چشمام بهت اعتماد دارم. سپس لبخندی زد و به اتاق کارش رفت. حورا با لبخندی روی لب به آشپزخانه رفت و دو تا چای ریخت و به اتاق مارال برد. بالای سرش نشست و روی موهای مشکی رنگش دست کشید. بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت و گفت:مارال جان؟ عزیزکم؟ خانوم کوچولو؟ بیدار شو دیگه داره شب میشه گلم. برات چای ریختم با هم بخوریم،بیدار شو دیگه گل دختر. مارال با دیدن حورا چشمانش را باز کرد و گفت:عه سلام حورا جون. قبل خواب و بعد خواب دیدنت چقدر خوبه. مامان هیچوقت منو اینجوری بیدار نکرده. تازشم صبحا برای مدرسه هم خودم بیدار میشم بدون صبحونه میرم مدرسه. دل حورا برای این دخترک شیرین زبان سوخت و او را در آغوش کشید. _از فردا صبح خودم بیدارت میکنم خانومی غصه نخور. حالا هم پاشو با هم‌چای عصرونه بخوریم. مارال با ذوق بلند شد و بوسه کوچکی روی گونه حورا گذاشت. 🍁نویسنده زهرا بانو🍁