انجمنِ فکرهایِ پراکنده'-'
یه خاصیتی که دارم اینه که اتفاقای خوب رو به دل خودم زهر میکنم. عه تولدته؟ خب بالاخره که تموم میشه.
نمیگم اصلا توی حال زندگی نمیکنم، ولی اونجوری که باید نهایت استفاده رو نمیبرم.
بعضی وقتا نمیدونم چی میشه که دلم میخواد کل پیامرسانهای گوشیم رو پاک کنم، دور هرچی دوستی هست رو با خودکار قرمز خط بکشم، از آدما دور شم، بهقول معروف برم توی غار و برنگردم.
میدونی کلا ارتباطات انسانی به آدم حس آسیبپذیری میده. انگار هرلحظه ممکنه از پشت سر خنجر بخوره بهت ولی نمیدونی کِی، انگار هم میخواستی بمونی و هم فرار کنی، یه حرفی که نباید میگفتی ولی اگه نمیگفتی خفهت میکرد، بعد همهچی تموم.
آخرش تو میمونی و تلاش فراوان؛ اما بینتیجه برای "خود را به آن راه زدن" که مثلا چیزی نشده:
نقاشی میکشی ولی ایندفعه با رنگ آبی. ناراحتیت رو با قیچی سر موهات خالی میکنی. دلت رو خوش میکنی به رنگ سیب قرمزی که با رنگ پیرهنت ست بود. دل میبندی به نور خورشیدی که صبح زود موهات رو روشن میکنه.
همهی اینکارا رو انجام میدی؛ اما شب که پتو روی سرت میکِشی، نقاب چهرهت میفته.
اصلا چیه این غم؟ وقتی درگیرشی منتظری تا تموم بشه و وقتی ازش رها میشی، انگار یهچیزی رو گم کردی.
انجمنِ فکرهایِ پراکنده'-'
–
نمیدونم فازم از شمع روشن کردن چیبود ولی جالب بود✅
الان که میترسم از افکار توی ذهنم بنویسم چون میترسم کسی بخونتشون و به چوخ برم. حالا اتفاقات مهم زیادی برام نمیفته ولی خب بعضیچیزها.
دانشجو که شدم دیگه راحتتر میتونم دفترم رو از دست این و اون قایم کنم. اونوقت این پلن رو اجرا خواهم کرد.
انجمنِ فکرهایِ پراکنده'-'
الان که میترسم از افکار توی ذهنم بنویسم چون میترسم کسی بخونتشون و به چوخ برم. حالا اتفاقات مهم زیا
ولی تا جایی که بتونم فعلا مینویسم و قایم میکنم دفترمو✅
اگه چتهای من و خواهرم رو مامانم ببینه، احتمال کارتنخواب شدنمون ۱۰۰ از ۱۰۰ئه😔