💚#روایتسوم
معدههایمان به مرحله فریاد رسیده بود.
یکی از بچهها با خنده گفت:«به نظرتون این کافه گفتگو، چیزی برای خوردن هم داره یا فقط اسمش کافه است»؟
همین شوخی، باعث شد قدمهایمان به سمت ون تندتر شود.
رسیدیم نزدیک ون که چند صندلی چیده شده بود، بوی قهوه توی هوا پیچیده بود و خانم ها یکییکی میآمدند و مینشستند. اما گوشهای از ماجرا، چیز دیگری جریان داشت. دو دختر، کمی آن طرفتر روی زمین نشسته بودند.
نه میز کاری داشتند، نه نور مناسبی و نه امکانات خاصی. یکی نور گوشی را گرفته بود، آن یکی هم سرش پایین بود و مقواها را برش میزد.
چادرهایشان خاکی شده بود، اما انگار هیچکدام برایشان مهم نبود.
آنقدر غرق کار بودند که شلوغی اطراف را نمیدیدند.
رفتم نزدیکتر و پرسیدم:
دارید چیکار میکنید؟
از طرف کجا هستید؟
سرش را بالا آورد، لبخند زد و گفت:
«یک تیم دانشجویی هستیم و داریم فضای کافه رو آماده میکنیم، برای خانم هایی که اینجا حضور دارند. بالاخره باید اینجا حس خوب بگیرن، حرف بزنن، بدونن هنوز میشه کنار هم ایستاد.»
و یک چشمک هم زد...
همان لحظه با خودم گفتم: صبح تا حالا داشتم فکر میکردم توی این روزها، نقش من چیه؟
وسط این همه خبر و اضطراب و نگرانی، آدم دقیقا چه کاری از دستش بر میآید؟
جوابم را همان جا پیدا کردم. کنار دو دختری که با نور یک گوشی، تاریکی را کنار زده بودند.
بعضیها فکر میکنند اگر دانشگاه تعطیل شد، کار دانشجو هم تعطیل میشود.
اما دانشجو، مؤذن جامعه است؛
هرجا نیاز باشد، همانجا باید صدایش شنیده شود.
#ایران#دختر#زن#آزادی
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشجو آزاد کرمان
این چند شب کارم شده بود دعوت کردن از خانمها برای لحظاتی همصحبتی با هم. طبق معمول دور و اطراف کافهی سیارمان قدم میزدم و سرکی به گوشه و کنار میکشیدم که دیدمش.
با موبایلش از زوایای مختلف کافهٔ کوچکمان عکس میگرفت و یک میکروفون بیسیم هم دستش بود برای ضبط صدا. اما لباس فرمش بیشتر از هر چیز توجهم را جلب میکرد؛ لباسی ساده با آرم یک خبرگزاری و یک کارت که انگار نشان خبرنگاریاش بود، آن هم «خبرنگار افتخاری».
جلوتر رفتم، لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلام. ظاهراً امشب یه مهمون ویژه داریم… چند دقیقهای کنار ما باشین.
برگشت وبا لحن مهربانی گفت:
سلام. راستش خیلی جذب فضای اینجا شدم. اومدم ببینم چه خبره؛ حیفه که اینجا روایت نشه… صحبت میکنید با خانوما؟
+ بله، این روزا که خانمها توی خط مقدمان، فکر کردیم شاید بد نباشه راجع به زنِ مسلمانِ ایرانی دقیقتر صحبت کنیم.
ـ چه خوب. من از خبرگزاری پانا اومدم؛ یه خبرگزاری دانشآموزیه. توی این مدت نتونستم بیکار بمونم، حیف بود که روایت این شبا ضبط نشه. این شد که دوربینبهدست شدم و امشب قرعهٔ روایتم به نام کافهٔ شما افتاد. میتونید روی من حساب کنید.
جملهاش که تمام شد، دعوتش کردم برای گفتوگو. دقایقی کنار ما ماند و با چشمانی سراسر شوق رفت…
با نگاهم بدرقهاش میکردم و فکر میکردم که این جنگ، عجب نعمتی است؛ دلها را به هم نزدیک میکند، چراغ وطندوستی و دغدغهمندی را در قلبها روشن میکند و شوق حرکت میدهد.
ما فقط شنیده بودیم… شنیده بودیم که مردم انقلاب کردند، شنیده بودیم که مردم هشت سال پای کار کشورشان ایستادند؛ ولی به قول معروف، شنیدن کی بود مانند دیدن.
#کافه_سیار
#ایران
#اکسپلور
کشف کردیم یه جای دنج و دوستداشتنی رو به اسم کافه سیار! عکسها خودشون گویای همه چیز هستن. 😉
#ایران#دختر#کافهسیار
گاهی تمام چیزی که از یک شب میماند، چند قاب 🖼️ و یک حس خوب است. 🥰
یه شب دیگه از کافه برای ما پر بود از همراهی 🫂، صمیمیت 🤗 و لحظههایی که با حضور شما معنا گرفت. 💖
ممنون که کنار ما بودید و این شب را خاصتر کردید. ✨
این تصاویر، خلاصهای از همان حال خوباند.
#کافهسیار#دختر#ایران
یک شب دیگر کنار شما، 🙋♀️
با گپوگفتهای صمیمی 💬، فضای گرم 🔥 و لحظههایی که بیسروصدا به خاطره تبدیل شدند.
ممنون که با حضورتان، یک شب دیگه از کافه را برای ما و همهی همراهان، دلنشینتر کردید. 🙏
این چند ثانیه، یادگاری کوچکی از آن شب دوستداشتنیست. 🎁
#کافهسیار#ایران#دختر
شب ولادت امام رضا، با مادرش آمده بودند به خیابان.
میگفتند قرار شبانهشان همین حضور در خیابان است، برق چشمانش با آن چهره آرام، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد.
نزدیک کافه ما شد و یکییکی رزقهای کوچک را به دست افراد دور میزها میداد و با خندهای که گوشه چشمانش را چین انداخته بود، میگفت: «این هدیهای از سمت امام رضاست.»
دل توی دلم نبود ببینم چه چیزی قرار است هدیه بگیرم. آخر سر هم طاقت نیاوردم و به سمتش رفتم. تا چشمش به من افتاد، یکی از بستههای کوچک را به دستم داد و گفت: «هدیه شماست.»
خندیدم و گفتم: «ممنونم، مثل اینکه امام رضا امشب ما رو فراموش نکرده.»
با همان سن کمش گفت: «نه خانم، امام رضا هیچوقت مردم ایران رو فراموش نمیکنه. اینو مامانم میگه.»
سری تکان دادم و گفتم: «آره، مامانت درست میگه.»
روی هدیهاش نگاهی انداختم؛ عبارت «دبیرستان دخترانه شاهد» توی چشم میزد. پرسیدم: «این هدیهها از سمت مدرسه است؟»
_آره. مامانم معلمه، گفت امروز من باید محبت امام رضا رو به مردم نشون بدم... باید به مردم بگیم ایران ما، ایران امام رضاس. مثل همه روزایی که توی کلاس اینو به دانشآموزام میگفتم. خلاصه خونوادگی اینا رو آماده کردیم.
نگاهی به چهرهاش انداختم؛ کل صحبتهایش را با یک شور و شوق خاصی میگفت. ذوق چشمانش بینظیر بود.
به جعبه توی دستش اشارهای کرد و گفت: «من دیگه برم، هنوز خیلی هدیه مونده که باید به دست صاحبشون برسه.»
خداقوتی گفتم و رفتنش را به تماشا نشستم. در دلم به مادرش آفرین گفتم؛ مادری که مشخص بود هم در انجام وظیفه معلمیاش بینظیر است و هم در مادریاش.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ما مؤذنهای بیصداییم و فانوسِ دستمان، اذانمان../✨
شب که میشود، کرمان جای دیگری است.
نه آن کرمانِ روز با ترافیک و درس و دانشگاه و کتاب هاینخوانده.
شب که میشود، شهر عمیق تر نفس میکشد.
کوچه ها تاریک اند اما نه همه کوچه ها،
هر کوچه و خیابانی که مردم تویش جمع میشوند یک روشنایی دارد.
فانوسی...چراغی...شمعی...
کافهی ما اما فرق میکند،
کافهی ما سیار است و ما اینجاییم، در دل میدان...
ما دختران دانشجو...
ما اینجاییم چون یادمان نمیرود، هیچکداممان یادمان نمیرود،
نه آن لبخند و صدای مسیحایی را
نه آن صبح را،
نه آن غم جگرسوز را..
ما با عمق جان فهمیدیم که بعضی خونها برای زمین نیست، بعضی خون ها فیتیلهی فانوسِ راه میشود...
و فانوسِ این راه، با آتشی که ۷۶ روز است به جانمان افتاده روشن شده است...
راهی که نمیتوان با قدم زدن شناخت،
راهی که باید آن را در دل دید...
راه سید علیِ حسینیِ خامنه ای...
و حالا، ما اینجاییم،
ما مؤذنهای این جامعه...
کافه سیارمان را میبریم در دل تجمعات،
میز میگذاریم،
فانوس روشن میکنیم و قهوه میدهیم دست کسی که شاید این یک جرعه گفتگو، چراغی شود برای ادامه راهش.
این ما هستیم،
دختران دانشجوی کرمان.
نه تماشاگرِ تاریکی، که روشنکنندهی مسیر...
نه حاشیهنشینِ میدان، که هویتبخش جمع...
هر شب که مردم دور هم جمع میشوند، فانوسی به دست ماست.
ما نشان دادیم که زن در میانه این نبرد، نه فقط میماند، که نشان میدهد راه را.
نه فقط صبور است، که فانوس به دست میگیرد و جلو میافتد.
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا خبری از هیاهو نیست؛ فقط یه فنجون قهوه، یه لبخندِ گرم و یه توقف کوتاه توی مسیرِ شلوغِ روزمرگی.
خوشحال میشم وقتی از کنارِ ماشینِ کوچیکِ ما رد میشین، یه سلامِ گرم کنین و با هم یه فنجون انرژیِ مثبت بنوشیم. 🌸
منتظرِ دیدارتون هستیم…
#دخترونه_بشری #کافه_سیار #قهوه_با_عشق #حال_خوب #کافه_گردی #آرامش_خونه_من»