نمیدانم چه رازی خفته در چشمان ِزیبایت،
که عاقل سمت چشمت میرود، دیوانه میآید...
در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت،
در ساعاتی که میدانستم مشغول کار است،
در خانه هایی که اصلا صاحبان آنهارا نمیشناخت،
همیشه منتظرش بودم.