┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
برگههای شناسنامه را که گرفت چنان دوید که باد به گرد پایش نرسید!
زبانش خشک و لبهایش تَرَک برداشته بود.
تازه پدر شده بود. نه ماه برای انتخاب اسم با همسرش گشته بودند!کارشان سخت بود، آخر دوقلو بودند.
دوست داشت زودتر به خانه برسد و برگه پرس شده شناسنامه را قاب دیوار کند.میخواست گواهی خوشبختیشان را همه ببینند.
وقتی برگشت دیواری برای قاب کردن شناسنامه پیدا نکرد! خون روی تَرَکهای لبش ماسیده بود.
دیوار زندگیشان ریخته بود و همسر و دوقلوهایش را بلعیده بود.
نمیدانست فقط همان چند دقیقه قرار بود پدر باشد و قاب شناسنامه به سر قبر برسد!
اینجا غزهست!
قلب تپندهی فلسطین
و ما متنفریم از صهیونیست!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
و آدمهایی که شب را زندگی میکنند..🌃
📍تهران_مرتضیگِرد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
سرم رو به دیوار ایستگاهمترو تکیه دادم.
چشمام داشت روی هم میرفت که دیدم اومد کنارم نشست. کمی خودمو جمع و جور کردم. سرش رو از تو گوشیش بلند کرد و بدون سلام علیک گفت: عازمی؟
توی اون گرما و کلافکی و دیر اومدنهای خط متروی میدونکتاب، به خودم حق میدادم که چند ثانیه مغزم قفل بشه. خب البته کلمه عازم فقط برای یهجا توی این روزا استفاده میشه.
همینجور که بند کیفمو دور انگشتم میچرخوندم، گفتم نه، شما میری؟
خنده چشمهای بادومیش رو جمعتر کرد
_اره، اخه از ایران فقط اربعینا اجازه میدن ما بریم، شما ایرانیا خوشبهحالتونه، همیشه میتونید برید.
لابد داشت از یه قانونی حرف میزد که توی اون لحظه برام مهم نبود چیه و چرا نمیتونه غیر اربعین بره عراق.
لبخندی کمرمقی زدم_صرفا جهت اینکه فردا نگه ایرانیا بیادبن_.
صدای چرخهای قطار روی ریل اومد.
_
از ایستگاه که اومدم بیرون،اسنپ(یا شایدمتپسی) رسیده بود. سوار ماشین که شدم باد کولر خورد تو صورتم.یه جون به جونام اضافه شد.
راننده از آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: اربعین برنامهتون چطوره خانوم؟
نفسمو بیرون دادم. جواب دادن به این سوال همون یه جونو ازم میگرفت. سرمو بالا گرفتم و از آیینه نگاهش کردم. یه پسر جوون ریشو که نهایت بهش میخورد ۲۰ساله باشه.
_برنامهای ندارم.
گوشیمو از توی کیفم در آوردم. معمولا از شگرد گوشی برای فرار از حرف زدن استفاده میکنم.
_منم معلوم نیست برم یا نه.دارم تلاش میکنم که برم. ایشالا قسمتتون بشه خانوم.
و شروع کرد به تعریف کردن ماجرای دوتا عراقی که صبح سوار کرده بود و داشتن میرفتن فرودگاه.
_
وقتی کارم تموم شد، دکتر سرشو چرخوند طرفم و گفت راستی من هفته آینده نیستم، نوبت نگیرید.
چیزی نگفتم! حتی نپرسیدم چرا و کجا بسلامتی و از این حرفها که این موقعها میزنن.
معلوم بود دیگه کجا میخواد بره، برق چشما همه چیو لو میدن...
____
#براساس_واقعیت
#یکروزِ_نزدیکاربعین
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
بعدِخطخطی:
بعضی وقتا توی جلسات خصوصیم با خداوند متعال یه بسته انتقاداتپیشنهادات میذارم روی میزش و ازش میخوام نگاهی بهش بندازه.
حالا احتمالا توی جلسه بعدی _که احتمالا دو سه ساعت دیگه باشه_ میخوام بهش بگم که کاش آپشنی روی آدما نصب کنه که چند روز_فقطچندروز ناقابل_ حافظه تاریخی و تقویمیشونو بتونن از دست بدن!
اصلا برای حیات بشر این آپشن نیازه بابا، وگرنه چیزی نمیگفتم.
مثلا خود من!
حتما از این آپشن استقبال میکنم تا یادم بره که چیزی تا چهلم نمونده ولی من هنوز وسطِ ناف تهرانم.