یذره دیرتر سوار شدم و معطل شد.
سوار که شدم معذرت خواستم و راننده جواب نداد
با خودم گفتم چقدرم اعصابش خرده. نزدیک مقصد که شدیم خواست چیزی بگه و نمیفهمیدم. سخت حرف میزد. آخرش توی گوشی برام تایپ کرد: ماشین صدا میده؟
گفتم آره زیر لاستیک راننده و صندلی شاگرد صدا میده. از ماشین که پیاده شدم این پیامو دیدم:
چه دنیای عجیبی دارن...
فکر کن
همیشه سکوت یا صداهای با فرکانس بم کم (انگار که زیر آب چیزی بشنوی. همه چیز محو و غیر شفاف)
رَبِّ أَفْحَمَتْنِي ذُنُوبِي، وَ انْقَطَعَتْ مَقَالَتِي، فَلاَ حُجَّةَ لِي، فَأَنَا الْأَسِيرُ بِبَلِيَّتِي، الْمُرْتَهَنُ بِعَمَلِي، الْمُتَرَدِّدُ فِي خَطِيئَتِي، الْمُتَحَيِّرُ عَنْ قَصْدِي، الْمُنْقَطَعُ بِي.
قَدْ أَوْقَفْتُ نَفْسِي مَوْقِفَ الْأَذِلاَّءِ الْمُذْنِبِينَ، مَوْقِفَ الْأَشْقِيَاءِ الْمُتَجَرِّينَ عَلَيْكَ، الْمُسْتَخِفِّينَ بِوَعْدِكَ.
سُبْحَانَكَ أَيَّ جُرْأَةٍ اجْتَرَأْتُ عَلَيْكَ، وَ أَيَّ تَغْرِيرٍ غَرَّرْتُ بِنَفْسِي.
مَوْلاَيَ ارْحَمْ كَبْوَتِي لِحُرِّ وَجْهِي وَ زَلَّةَ قَدَمِي، وَ عُدْ بِحِلْمِكَ عَلَى جَهْلِي وَ بِإِحْسَانِكَ عَلَى إِسَاءَتِي، فَأَنَا الْمُقِرُّ بِذَنْبِي، الْمُعْتَرِفُ بِخَطِيئَتِي، وَ هَذِهِ يَدِي وَ نَاصِيَتِي، أَسْتَكِينُ بِالْقَوَدِ مِنْ نَفْسِي، اِرْحَمْ شَيْبَتِي، وَ نَفَادَ أَيَّامِي، وَ اقْتِرَابَ أَجَلِي وَ ضَعْفِي وَ مَسْكَنَتِي وَ قِلَّةَ حِيلَتِي.
مَوْلاَيَ وَ ارْحَمْنِي إِذَا انْقَطَعَ مِنَ الدُّنْيَا أَثَرِي، وَ امَّحَى مِنَ الْمَخْلُوقِينَ ذِكْرِي، وَ كُنْتُ مِنَ الْمَنْسِيِّينَ كَمَنْ قَدْ نُسِيَ.
-فرازهایی از دعای پنجاه چهارم صحیفه سجادیه
داشتم با خودم فکر میکردم چطور میشه با مضمون جنگ و صلح یه شعر نوشت، و خب یه همچین چیزی شد
بین جنگیدن چشمانت و دل دانستم
من نمیخواستم اصلا که به صلحی برسم
پ.ن: البته سعدی و حافظ مضامین بهتری هم دارن ولی خب منم سعی خودمو کردم.