دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …
گروس عبدالملکیان
When they ask what my biggest fear is but I can’t say “never leaving this country” so I end up saying “darkness”
خاطرهای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.
در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگینتر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوهزا شنیده است.
میدانم خدایان انسان را
بدل به شیء میکنند، بیآنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شدهای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی!
آنا آخماتووا
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از زنی سفیدپوش بودی؛ چروکهای صورتش سالهای زیادی را پشت سر گذاشته بودند و روبهروی دریا نشسته بود و خانهای را میکشید که آنسوی آب، میان مه پیدا بود.
هر روز همانجا میآمد و همان خانه را میکشید.
مردم محله میگفتند سالها پیش، وقتی جوان بوده، همراه همسرش در آن خانه زندگی میکرده. یک صبح، مرد برای کار از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته. زن سالها منتظر مانده بود، اما هیچ خبری از او نرسیده بود.
بعد از آن، زن به این طرف دریا آمده بود؛ اما هیچوقت نتوانسته بود خانه را فراموش کند.
سالها گذشت. یک روز دختر جوانی که هر روز نقاشیهایش را میدید، پرسید:
هنوز منتظرش هستید؟
زن قلممو را کنار گذاشت و گفت: نه.
دختر با تعجب پرسید:
پس چرا هنوز این خونه رو میکشید؟
زن به بوم نگاه کرد و آرام گفت:
چون اون آخرین جاییه که هردومون توش جوان بودیم.