ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴅᴇ
همین چند ثانیه ی پیش متوجه یه چیزی شدم؛
مود ترین و خوشگل ترین بیوها ، مال بچه های ایتاس !
تا کشفیاتی دیگر بدرود
لعنتیا . . . تنها دلخوشی ما همین چهارتا کلمه چتیه که آخر شب با دوست و رفیقامون داریم ؛
اینو دیگه ازمون نگیرید !!!
یه قرار ساده گذاشتیم ، توی کافه ..
همش با خودم کلنجار میرفتم : که نکنه گریه م بگیره ... نکنه از نقطه ضعفام استفاده کنه ؛
اگه خیلی عوض شده بود چی؟ ...
همیشه ذهن شلوغ و ظاهر آروم و صبوری دارم ، واسه همین با وجود این همه درگیری ذهنی ، خیالم راحت بود که قرار نبود از قیافه م متوجه ذهن آشفته م بشه ...
با کلی استرس بهترین لباسامو پوشیدم و نیم ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم،
وقتی رسید اصرار داشت که به خاطرش بلند نشم ولی من قد یه دنیا دلتنگ بغلش بودم و بلند شدن بهونه ای بود تا بغلش کنم.
عین قدیم ، یه بغل محکم و بعدم حرفای خیلی عادی ..
تو کل زمان حرف زدنش همش به این فکر میکردم که چقدر خوب خودشو جمع و جور کرده ..
چقدر سر پا و موفقه ..
ولی من حتی به رومم نیاوردم که بعد از اون چقدر غمگین شدم و دیگه حتی از پس کارای روزمره مم بر نمیام.
غرورم اجازه نداد که حداقل موقع خداحافظی در گوشش بگم که چقدر دلتنگش بودم ،
ولی هنوزم امیدوارم که مثل همیشه حرفامو نگفته خونده باشه :))
#نون_ب