یه قرار ساده گذاشتیم ، توی کافه ..
همش با خودم کلنجار میرفتم : که نکنه گریه م بگیره ... نکنه از نقطه ضعفام استفاده کنه ؛
اگه خیلی عوض شده بود چی؟ ...
همیشه ذهن شلوغ و ظاهر آروم و صبوری دارم ، واسه همین با وجود این همه درگیری ذهنی ، خیالم راحت بود که قرار نبود از قیافه م متوجه ذهن آشفته م بشه ...
با کلی استرس بهترین لباسامو پوشیدم و نیم ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم،
وقتی رسید اصرار داشت که به خاطرش بلند نشم ولی من قد یه دنیا دلتنگ بغلش بودم و بلند شدن بهونه ای بود تا بغلش کنم.
عین قدیم ، یه بغل محکم و بعدم حرفای خیلی عادی ..
تو کل زمان حرف زدنش همش به این فکر میکردم که چقدر خوب خودشو جمع و جور کرده ..
چقدر سر پا و موفقه ..
ولی من حتی به رومم نیاوردم که بعد از اون چقدر غمگین شدم و دیگه حتی از پس کارای روزمره مم بر نمیام.
غرورم اجازه نداد که حداقل موقع خداحافظی در گوشش بگم که چقدر دلتنگش بودم ،
ولی هنوزم امیدوارم که مثل همیشه حرفامو نگفته خونده باشه :))
#نون_ب
شاید روزی در هوای بارانی ؛
از میان رنگین کمان ؛
یا وسط برف و بوران زمستان بیایی .
یادت که هست؟ همانند خیالاتمان ، وقتی که آغوشت تنها پناهم برای فرار از درد ها میشد . . .
من فکر میکردم سالها باید یکی یکی سپری شوند تا هربار آدم یک سال بزرگتر شود.
اما اینطور نیست، این اتفاق یک شبه رخ میدهد.
-هاروکی موراکامی
واسه شروع یه روز خوب چی بهتر از اینکه یه آدم بد قول باعث شد از اتوبوس جا بمونم💔 ؟؟؟؟؟؟؟
الان که اینجام احساس میکنم همیشه توی تفکیک احساساتم اشتباه و زیاده روی کردم .
شاید رفتارم با خیلیا از رو احساسات و بیشتر از حدشون بودم.
خواستم بگم که اگه یه نفر هست که الان توی این شرایطه ، بدونه و اشتباه نکنه .
همه ی آدما در نهایت یه رفاقت یا حتی کمتر ، یه دوستی ساده ازشون میمونه !!