هدایت شده از سبز نعنایی
با قرار گرفتن ست بشقاب و قاشق و چنگال رو به رویش نچی کرد و دستمال مرطوبی از کیف کوچکش بیرون کشید. معلوم نبود در اشپزخانه چه اتفاقاتی میفتد. نگاهش را از دختر یاسی پوش و پسر همراهش گرفت و به گارسونی داد که غذایش را پیش رویش میگذاشت. لبخند مهربانی به پسر جوان زد و تشکر کرد. با خودش فکر کرد کاش دوباره کسی دست به نواختن بزند، این سکوت را دوست نداشت. چقدر عجیب میشد اگر هنزفیری میگذاشت؟
برای @dark_wild
اگه اشکهای این مرد (رهبرمون که جونم به فداش) رو ببینیم، چیکار کنیم؟
چیکار کنیم خدااااا
چیکار کنیم؟
اگه در مقابل، اون نتانیاهو ی پست فطرت سگ هار صفت، همینطور راست راست راه بره
دیگه دنیا جای زندگیه هنوز؟