اگر عمرم بھ کوتاهـے پلک زدنِ چشمان
تو باشہ، حاظرم یک دلِ سیر به تماشای
چشمانت بمیرم :)
از تنهایـے، میانِ مردم میگریزم و
از مردم بھ تنهایـے پناھ میبرم ؛
راست میگفت نیما، به کجای این
شب بیاویزم ؟ قبای ژنده خودرا ؟
برو از کنج قبرستان گذر کن، ببین
آنان کھ مردند با خود چھ بردند.
+ هیچـے ! یه دو متر پارچه . .
نھ ماشین شاسی بلندش رو برده
نه گوشیِ ایفون پرومکسشو فقط
دو متر پارچھ :)
ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثلِ
بارانِ آبادان کھ تا میآمدی فکر
کنی میبارد، دیگر نمیبارید .
و تو یک شب دوبارھ با تمام وجودت
دلتنگم خواهـے شد، برایِ من و خاطراتمان
از عُمق احساست اشک خواهی ریخت !
شبـے کھ دخترت از تو، دربارهی موضوع
انشای عشق چیست ؟ سوال میکند و
کمک میخواهد . .
من بلدم آنقدر دیر بخوابم کھ اندوهم
را خواب کنم. اما یکی بہ من بگوید،
کی بیدار شوم از خواب ؟ که اندوه
زودتر از من بیدار نشده باشد ؟
تو باز خواهـے گشت، مهربانتر از
همیشھ. در شبی از تاریخ که این
عشق، دیگر نبضی نخواهد داشت :)
من یک بار مرگ را تجربه کردهام .
یک نفر شبیھ تو، دست یک نفر که
شبیھ من نبود را گرفته بود ؛ باران
هم میآمد . .
برایِ تمام کسانـے کھ به رغم آسیبی
که به قلبشان رسیده، هنوز وانمود
میکنند قویاند . .
درود بر شما ، دور از غم بمانید .
آمین :)