خیلـے دلم میخواست کھ حالا کنارم
باشی، اما نیستی ! تو آنجایی و آنجا
نمیداند کہ چقدر خوشبخت است :)
من هنوز خیال میکنم تو هر شب
به من فکر میکنی، و قطعا من ؛
خیالبافترین فراموش شدھیِ
جهانمـ !
با دویست و چند تکھ استخوانم، دوستت
دارم .. و چند سال باید بگذرد ؟ تا استخوان
هایِ آدم همه چیز را فراموش کند .
و هیچکس بھ ما نگفت، ناگهان خواهیم
بود. همیشھ ناگهان از نخستین روز تا
همان روز کھ دانهای ریز از میانِ استخوانِ
دندههایمان سبز میشود . آدمـے ، آھ آدمـے
این لبخندِ آمیختہ با اشک، این همیشھ
ناگهان . .
شبها باید کسـے باشد کهـ زانو بھ زانویش
زیر نور ماه بنشینی و چشم در چشمبرایش
غزلها بگویی، و او درجواب برایت ،چند
خط شاملو بخواند، همان خطهایی کہ در
آن آیدا را خدایِ کوچک مینامید ، آری باید
کسی باشد کھ در ستایشش کتابهای
عاشقانه از قلم نیفتد . .
وقت است، بیایـے، حجم دلتنگیام رو
به انفجار است، لعنت بھ دوریِ بیهنگام
و آرزوهایِ بیسرانجام !