شبها باید کسـے باشد کهـ زانو بھ زانویش
زیر نور ماه بنشینی و چشم در چشمبرایش
غزلها بگویی، و او درجواب برایت ،چند
خط شاملو بخواند، همان خطهایی کہ در
آن آیدا را خدایِ کوچک مینامید ، آری باید
کسی باشد کھ در ستایشش کتابهای
عاشقانه از قلم نیفتد . .
وقت است، بیایـے، حجم دلتنگیام رو
به انفجار است، لعنت بھ دوریِ بیهنگام
و آرزوهایِ بیسرانجام !
به دنیا بگو دلتنگم، دلتنگ تو ! تو کھ نبودنت
هزار پنجشنبه غمگین است . کہ هر جمعه را
به داغ مینشاند که برگ ریز خزان را درخاطر
خسته می نشاند ... به دنیا بگو، بگو دلتنگم و
هزار سال است کھ کوله بار نبودنت بر شانههایِ
تنهاییام ، سنگینی می کند. به دنیا بگو دلتنگم
کهـ حسرت ندیدنِ توسالهاست غریبانهترین درد
تکراری شبهای من است ...
گاهـے دلم برای معلم انشایم تنگ میشود، کاش
میشد دوباره برگردم بھ دوران مدرسهام و
معلمم بگوید موضوع انشا، روزگارتان چگونه
است و من در یک خط همہ چیز را تمام کنم .
آقا اجازه روزگارم خوب نیست کمـے آغوش
میخواهم برای گریه ! و در میانه کلاس او
آغوشش را باز کند برای گریههایِ بیامان
من، آری دلم یک آغوش میخواهد تا دردهایم
را گریه کنم من روزگارم خوب نیستـ :)
دلم بهـ عظمت باران، برایت دلتنگـے
میکند ! امروز عجیب بیتو میمیرم .
+ شبتون شیرین♥.
صبح، نه از طلوعِ آفتاب نھ از آواز گنجشکها
نه، از روشنایـے شهر و نه از صدایِ نماز پدر،
صبح، از صبح بخیر تو آغاز میشود و با
لبخندت ادامه می یابد . نباشی، شبی
سراسیمه ام که در انتظار صبح پرپر
می زند .
وقتی شب در گیسوان تو خلاصه شده
نوازش کردنت آرزویِ مشترکـے میشود
میانِ من و ماهـ . .
میپرسـے صبحِ بھشت یعنی چھ ،
و من میگویمـ ؛ موسیقیِ صدایت
آرزوییست کہ صبحها نوازشم کند
و آفتاب نگاهت خواب را از من بِرباید
واینگونھ است صبحهایِ بهشت !